PostHeaderIcon هانسل و گرتل در خانه مونولوس!

سلام علیکم اهالی… خوشحالم از اینکه مجددا در خدمتتون هستم (در مورد این جمله و اعتماد به نفسی که از توش فوران می کنه باید عرض کنم که ما با سنگ پا فروشها قرارداد تولید محصول سالانه داریم، باید یه جوری هرازگاهی از خجالتشون دربیایم)  :grin:  

 

بله… جونم براتون بگه، تازگیها (یعنی از وقتی خونه خریدیم!) از اینترنت فقط بخش خرید اینترنتی ما رو مجذوب خودش می کنه! جذابیت تا اون حد که یه روز می بینین من ۴ ساعت از وقت مبارک رو صرف گشتن دنبال یه مدل خاص ظرف نمک می کنم که جایگرین ظرف نمکی بشه که در بدو ورود به آمریکا و در اوج نداری انتخاب و مورد استفاده قرار گرفت و اون چیزی نیست جز جای سورکریم (یعنی خامه ترش، یه چیزی که ما نفهمیدیم آخرسر ماسته یا خامه!)… یه ظرف پلاستیکی در دار که البته هنوزم در حال استفاده است تا روزی که جایگزین جدیدش با پست دم در خونه فرود بیاد… حالا البته می دونم که این ظرف جدیده مثلا جای مرباست، اما خب به نظر شما جای ظرف سورکریم رو برای نمک استفاده کردن رمانتیک تره یا ظرف مربا؟!… دیدین همه تون قانع شدین؟!  :razz:

 

بگذریم… چند وقت پیش، چیزی حدود ۱۰ روز پیش یک زوج کفتر قمری به علت رایج کمبود مسکن، روی یکی از جوبهای داکت جلوی در حیاط پشتی ما لونه ساختن (البته من از همون اولش به آیدین گفتم که مشکل اینها احتمالا مشکل کمبود عقل بوده وگرنه این همه درخت و چوب! اینها باید بیان سر چهار راه خونه بسازن؟!) خلاصه ما یه هفته آزگار عین وقتهایی که بچه بودیم و مامانم می خوابید، آسه می رفتیم و آسه میومدیم و تمام تلاشمون رو می کردیم که اون موجودی که با چشمهای از حدقه در اومده داره هر حرکت ما رو سبک و سنگین می کنه، یه وقت نترسه، ناراحت نشه، بهش برنخوره… خلاصه، من یه دفعه که یادم رفته بود شیر آب حیاط رو ببندم عین گوریل پریدم بیرون و حیوونکی ترسید و یه ۲-۳ ساعتی غیبش زد… اما بعدش دوباره برگشت و روز از نو روزی از نو… تا اینکه پریروز وقتی از سر کار برگشتم خونه و طبق معمول رفتم فضولی که ببینم همسایمون در چه حاله، دیدم جا تره و بچه نیست! یعنی بچه ها هستن، مامانه نیست! خلاصه گفتم حتما به خودش زنگ تفریح داده رفته دون بخوره برگرده… یه ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، این همسایه ما برنگشت خونه! دیگه اوضاع داشت مشکوک میشد… آیدین اومد خونه و منم خبر بیرون رفتن طولانی مدت همسایه رو گذاشتم کف دست آیدین… می دونین دیگه غیبت کردن همیشه به آدم انرژی مثبت میده… خلاصه بعد که آیدین گفت که صبح هم که اون از اینورا رد میشده همسایه مون سر جاش نبوده، دو تایی مون کلی نگران شدیم و نمی دونستیم حالا چطوری به شوهرش بگیم! اما خب از شوهرش هم خبری نبود! خلاصه ما موندیم و دو تا تخم سفید سر راهی… اما خب ما که هیج وقت خودمون زیر بار بچه دار شدن نرفتیم، حالا به این راحتی بچه یه نفر دیگه رو که نمیایم با روی باز قبول کنیم! بنابراین دو نفری با هم رفتیم کوچه علی چپ و گفتیم حتما این همسایه مون یه کاری براش پیش اومده بالاخره بر می گرده… 

 

دیشب بعد از گذراندن یک روز کاری در منزل (از خونه ریموت داشتم کار می کردم)، تنها کاری که دوست داشتم بکنم این بود که یه چایی بریزم بیام بشینم دنبال ادامه خرید اینترنتیم رو انجام بدم… آیدین هم از سر کار اومد و بعد از تعارفات معمول هر کی رفت سراغ کار خودش… البته نه برای بیش از ۱۰ دقیقه! بعد آیدین با قیافه آویزون در چهارچوب در اتاق ظاهر شد… یه چیزی رو توی دستاش نگه داشته بود و من به شدت کنجکاو بودم ببینم احتمالا این دفعه چی دستش رو بریده، یا رفته توی دستش، یا چی رو شکونده الان اومده به من نشون بده و بعدشم متنبه بشه… خلاصه توی دستای آیدین چیزی نبود به جز دو تا شیء گردالوی کوچولو… تخم کفترها… خلاصه من هم که رمانتیک… گرفتمشون و دلم براشون سوخت که انقدر سرد شده بودن و احتمالا مرده بودن، اما بعد اولین فکری که به دهنم رسید این بود که ازشون برای ساختن یک عدد لونه تزپینی برای دکور شومینه استفاده کنم، کافی بود یه ورشون رو یه سوراخ کوچولو می کردم و محتویات رو (با چشم بسته جهت عدم بروز عذاب وجدان) خالی می کردم و بعد بخشی از منظره لونه تکمیل بود! خلاصه توی این فکرا بودم و گذاشتمشون روی سنگهای کنار شومینه تا بعدا از خجالتشون در بیام…  :evil:

 

بعد از دیدن دو قسمت از سریال بونز (استخوانها) دوباره فکرم مشغول لونه تزپینی شد! عجب ابتکار جالبی برای دکور! رفتم تخمها رو برداشتم و کمی توی دستم گرمشون کردم، همینطوری که خودم رو مسخره می کردم که مثلا الان فکر کردی اینا زنده میشن و هر هر هر… احساس کردم انگار یکیشون توی دستم ضربان داره (راست و دروغش پای این احساس لامسه خیالاتی) بازم ما نشستیم خودم رو مسخره کردم که حالا داره مثلا ضربانشون رو هم احساس می کنه!!!‌ هار هار هار هار….! (من کلا باید یه بار در مورد خودم براتون بنویسم، بس که من رو مسخره می کنه و اعصاب و روانم رو با کابل فشار قوی مورد نوازش قرار میده!) 

 

بعد یاد یه چیزی که قبلا یه جایی توی نت خونده بودم افتادم، اینکه اگر تخم رو جلوی منبع نور بگیری توش و جنین توش رو می تونی ببینی… من هم که عاشق اینکه ثابت کنم هر چی توی نت میگن چاخانه! بلند شدم با تخمها رفتم توی اتاق، چراغ قوه دم دستیم رو برداشتم و یکی از تخمها رو گرفتم جلوش… آخی، انگار توش یکی عکس چشم چشم دو ابرو کشیده! یه خط قرمز دایره ای بود و وسطش دو تا نقطه قرمز با فاصله (مثل دو تا چشم) و یه نقطه گنده تر اون پایینشون عین یه دهن… خلاصه با خودم گفتم طفلکی، فرصت نکرد حتی دماغ رو بکشه این وسط… اون یکی رو برداشتم، این یکی جنین داشت و مشخص بود که جنینه، یعنی چشم چشم دو ابرو نبود… بعد یه کمی که دقیق تر نگاه کردم، خودمم باورم نمی شد که خودم چقدر خودم رو الکی مسخره کردم! (تفاوت این خودم ها رو درک کنین!) این یکی واقعا ضربان داشت! یعنی میشد ضربان قلبش رو دید! (البته خیلی خوشحالم که این ضربان با جیغی که من بعدش کشیدم تا کشف جدیدم رو با اطلاع آیدین برسونم، قطع نشد!)…  :grin:

 

خلاصه، می دونین ضزبان قلب چیز خیلی مهمیه… می تونم با اطمینان بگم ۹۰٪ مادرهایی که ناخواسته باردار شدن و می خوان از شرش خلاص بشن، وقتی توی اتاق سونوگرافی دکتر بهشون میگه ضربان قلب جنین احساس میشه، قلبشون میریزه و همونجا تغییر عقیده میدن… اما خب در مورد من، با اینکه مساله ریزش قلب وقوع پیدا کرد، اما من جزو ۱۰٪ باقیمانده بودم… حالا منی که بچه خودم رو با وجود داشتن ضربان قلب به انتخاب خودم از دست دادم، الان یه ضربان قلب توی این تخم فسقلی شده بود زنگ ناقوس برای وجدان همیشه در کمین بنده و دلم نمیومد این فسقلی رو بی خیال بشم… ضمن اینکه، خودتون می دونین دیگه، جوجه در آوردن از توی یه تخم کلی هیجان داره و سر آدم رو گرم می کنه! 

 

خلاصه اینجوری شد که ساعت ده نصفه شب من و آیدین به تکاپو افتادیم برای یافتن محیط مناسب برای تامین حرارت موردنیاز بدون خطر له شدن تخمها زیر دست و پا! خلاصه بعد از کلی تبادل نظر و مسخره کردن همدیگه و افاضه فضل کردن (چون ما هردوتامون همیشه فکر می کنیم بیشتر می دونیم و بهتر می فهمیم!) به این نتیجه رسیدیم که ترجیحا با استفاده از حداقل امکانات تخمها رو روی چراغ توی اتاق نشیمن قرار بدیم و فردا صبح ببینیم آیا تخمها زنده موندن، یا صبحانه تخم مرغ پخته داریم…

 

امروز صبح نتیجه آزمایشات مشخص کرد، تخم اولی هم به بار نشسته و جنینش الان کمی تا نیمه ابری مشخصه… و دومی ظاهرا از شرایط دمایی بسیار راضی بوده، ضمن دو برابر شدن قد و اندازه، مشغول نوشیدن پپسی در سواحل هاوایی می باشد… ما هم خوشحال از اینکه صبح به جای تخم مرغ پخنه می تونیم نون پنیر گردو و در مورد آیدین نون و شکلات بخوریم، در پی پیدا کردن جای بهتری برای اقامت فرزندان ناخوانده شدیم… 

 

خب… همین دیگه… دلتون خنک شد بالاخره ما رو انداختین توی تله؟! حالا من دفعه دیگه که بیام یا دارم سوگواری می کنم، یا دارم کهنه لونه بچه می شورم… دلتون خنک شد؟! 

 

 

پ.ن. خودم سلام می رسونه، الان نشسته اینجا می خواد کل این نوشته ها رو یه دور بازخونی کنه و ازم غلط املایی بگیره و بهم بخنده… 

 

PostHeaderIcon زندگی باغچه ای یک کرم کتاب خوار زیر زمینی

سلام اهالی…

 

می دونم که خودتون به صورت پیش فرض می دونین که من فقط اومدم سر بزنم و خیلی نمی مونم… همین نشونه خیلی خوبیه! من دیگه ناچار نیستم با گردن کج بهتون توضیح بدم و هی احساس شرمندگی کنم… یادم میاد یه بار توی یکی از این وبلاگها خوندم که نویسنده از وبلایتورهایی نظیر من که عملیات نوشتنمون با عملیات گردشی ستاره دنباله دار هالی رابطه مستقیم داره به شدت اظهار انزجار کرده بود… خب، من خیلی از ایشون متشکرم بابت این همه الطفات، اما خب چاره ای نیست… ما هم ضمن ابراز انزجار از کسانی که فکر می کنن ما داریم دنیای وبلاگ نویسی را دچار کپک زدگی می کنیم، اظهار می کنیم “بابا ما آب نمی بینیم و گرنه شنا می کنیم عین پلاتی پوس″… یک نگاهی به تعداد پستها قبل از اشتغال به عملیات “آش خوری” بیندازید تا ببینین ما قبلنا که آب داشتیم خوب دست و پا میزدیم…

 

بگذریم… امروز یه کتاب دیگه رو تموم کردم… فعلا تصمیم گرفتم دیگه سراغ کتاب خوندن توی نکسوسم نرم، همین کتاب کاغذی های دور و برم که به نظر جالبتر میان رو بخورم که مزه کاغذ قشنگ زیر دندونم بیاد… اصلا همه مزه کتاب خوندن به اینه که کتابش کاغذی باشه!… جواب سوالتون اینه: کتابهای کیندل آمازون معمولا خیلی ارزونتر (و گاها مجانی حتی) قابل خرید هستند، شما برای خوندنشون نیاز به نرم افزار کیندل دارید که به صورت پیش فرض روی تبلت کیندل آمازون نصب هستش، اما داشتن تبلت آمازون تنها گزینه موجود برای خوندن کتابها محسوب نمیشه… شما با داشتن انواع دیگه تبلت هم قادر به خوندن این کتابها هستید، کافیه اپلیکیشن اون رو از روی سایت آمازون روی تبلتتون دانلود و نصب کنین… یا حتی روی همین کامپیوتر شخصی یا خانوادگی تون شما می تونین اکستنشن کیندل رو روی مرورگر کروم نصب کنین و به کتابخونه کتابهای آنلاینتون دست درازی کنید، دقیقا مثل زبل خان… (امیدوارم متوجه شده باشین این جواب به کدوم سوالتون بود!)

 

خب، جواب سوال بعدی تون هم اینه که من واقعا از خوندن کتاب الکترونیکی لذت نمی برم! اما از پس انداز کردن پول چرا! (لبخند معروف داروغه در رابین هود)…خب با این اوصاف، هر آدم عاقلی اول کتابها را (با قیمت نسبتا نزدیک به مفت) به صورت الکتریکی می خرد و می خواند و اگر کتابی واقعا جالب و قابل توجه بود، ورژن کاغذی آن را خریداری می کند! این است متدولوژی برگزیده بنده!… در ضمن خیلی از این کتابها هم فقط واسه تقویت اعتماد به نفس جمع آوری میشن، مثل کتابهای آشپزی، دکوراسیون، خودشناسی، خودسازی، خودباوری و … برای اینکه همیشه فکر می کنین یه روز می خونینشون… (البته فقط فکر می کنین!)

 

جواب سوال بعدی تون هم اینه که خب من یه مرضی دارم که دوست دارم کتابهایی که خیلی از زندگی توشون لذت بردم رو بخرم و نگه دارم! نمی دونم، این مرض ظاهرا درمانی نداره… البته فعلا خیلی هم به وخامت نکشیده، در نتیجه ما با این بیماری مدارا می کنیم…

 

دیگه سوال جواب نمیدم … خیلی دارین منو سوال پیچ می کنینا!!!  :grin:

 

امروز داشتم به یکی از سرگرمی های دوران کودکیم فکر می کردم! می نشستم کنار باغچه، کنار بوته های رز و لاله عباسی یا هر چیز دیگه ای که توی باغچه مون بود… بعد می نشستم و خودم رو یه آدم خیلی کوچولو تصور می کردم، توی فکرم لای شاخه ها می گشتم، روی سنگ ها می نشستم و احتمالا در کمال حماقت زیر برگها دنبال خرخاکی و کرم و موجودات دیگه می گشتم! بعضی وقتها حتی رمانتیک تر هم میشد چون وقتی شیلنگ آب رو توی باغچه باز می کردی، یه رود و در نهایت دریاچه های بزرگ و کوچیکی توی باغچه به وجود می اومدن که میشدن سرزمین رویایی من!…

 

تازگی ها می نشینم و  همین تکنیک رو در مورد اسنو گلوبی که آیدین پارسال بهم کادو داد، پیاده می کنم… میرم توش، میذارم دونه های درشت برف تا جایی که می تونن دور و برم بچرخن، از پنجره های خونه ای که وسط اسنو گلوب هست عین یک فضول تمام عیار توی خونه رو دید می زنم، و بعد شروع می کنم به فکر کردن به اینکه چی از پنجره ها می بینم!… خیلی چیزا… و همه شون به طرز چسبنده ای دوست داشتنی! 

 

خلاصه… این است زندگی من… هنوز هم وقتی از واقعیت خسته میشم، تشریف می برم به تخیلات کودکی… اقرار می کنم این بیماری حتی اگر درمانی هم داشته باشه، من قصد درمان ندارم! این بیماری بهترین مرضی هست که من دارم! 

 

با اجازه دوباره بیماریم عود کرده، می خوام برم سراغ اسنو گلوبم… فعلا…  :wave:

 

 

PostHeaderIcon یک لقمه کتاب

سلام…

 

همین الان قبل از اینکه امیدوار بشین، باید بگم که با عرض معذرت اصولا این پست هم دلیلی بر بازگشت مجدد بنده به دنیای وبلایت پر کنی نیست :sigh: … می دونم خیلی ناامید کننده است، اما بنده معجونی هستم از مشغله های کاری و اجتماعی و خانوادگی و … خلاصه، شما برای وبلاگ نویسی نیاز به زمان و فراغت خاطر ولو برای مدت زمانی کوتاه دارید که بتوانید مغزتان را بچلانید و تراوشاتش را با یک قلم به شکل پر روی کاغذهای وبلاگتان بنویسید… شما اگر زمان موردنظر در دستهای سفیدتان قل قل می زند، خوش به حالتان… ما باید این معجون را قطره قطره از لابه لای شبنم های صبحگاهی و مه خنک شبانگاهی جمع آوری کنیم تا به جرعه ای بیانجامد… :coffee:

 

بگذریم، کمی دلم برای نوشتن تنگ شده بود… تازگیها دارم یه کتاب میخونم، هانگر گیم … کتاب موصوف شامل یک مجموعه سه جلدیه، رمان بیشتر برای نوجوانهاست اما باور کنید شما در نود درصد از کتابهای بزرگسالان فقط با مشکلات روزمره و آدمهای بدبخت سروکار دارید، برای همین هست که من کلا کتابهای نوجوانان رو بیشتر می پسندم… من از کتابهای تلخ بزرگسالان بیزارم، کتابهایی مثل خوشه های خشم :sick: … هر جور دوست دارین در مورد من استنباط کنید، می تونید بگید من خواننده حرفه ای نیستم یا خواننده عمیق نیستم یا خواننده دست اول نیستم… آره، اگر اینها به معنی خوندن یه مشت کاغذه که فقط دنیای اطراف رو سیاه کنه، آره من به جای کرم کتاب، سوسک کتابم :bug: … 

 

بگذریم… این کتاب به زیبایی نوشته شده، تقریبا همه آدمها می تونن شباهتی بین ساختار حکومتی کشور توصیف شده در کتاب و جامعه خودشون پیدا کنن، حتی مردم آمریکا، حتی مردم اروپا، و فکر کنم از همه بیشتر مردم سرزمین گلها و بلبلها… اما در کل من از روال داستان خوشم اومد، ضمن اینکه نویسنده از خلاقیت مناسبی برخورداره و خودش رو هم با توصیف پشه ای که روی دست شخصیت اصلی نشسته، خسته نمی کنه :hurryup:  …

 

خلاصه، کتاب جالبیه و ارزش خوندن داره… از صبح تا الان در یک صحنه متوقف موندم، کتاب دوم، یکی از بخشهای ابتدایی، جایی که پرزیدنت اسنو توی اتاق مطالعه نشسته و داره کتنیس رو شیرفهم می کنه… من از صبح توی اون اتاقم، و هنوز نرفتم اون بخش رو تموم کنم تا از اتاق بیام بیرون :grin: … همه اش توی اتاق می پلکم، یکی از خوبی های اینکه شما خواننده رو با توصیف بیش از حد خفه نکنین، اینه که شما با دادن یک نمای کلی از اتاق باعث میشین خواننده اتاق رو مطابق میل خودش بسازه… اون اتاق برای من یه اتاقه با یه پنجره بلند نورگیر با منظره درختها و آسمون با پرده های جمع شده به دو طرف، یه کتابخونه نه چندان بزرگ کنار دیوار، یه میز و دو تا صندلی و   :dream: … من پر هستم از صحنه های دلپذیر داستانها… من حتی نرفتم فیلم همین کتاب رو ببینم، چون تجربه هزار باره ثابت کرده فیلم هیچ وقت به کتاب وفادار باقی نمی مونه، چون باید به گیشه فکر کنه :moneyeyes: … من کتاب رو می خونم و فیلم رو ذهنم می سازه، اونجوری که من دوست دارم، با چهره هایی که برام آشناترند تا بازیگرهای هالیوود، با حتی رها کردن شخصیت ها و زندگی در جاهایی که اونها ازش عبور می کنن و من توقف… خلاصه من در کتاب زندگی می کنم…  :bateyelash:

 

همین دیگه، آخرین قطره های وقت ما داره بخار میشه و من باید برم سراغ کتابم… راستی کتاب رمان خوب از جنس دست دوم و غیر عمیق (در حد یه سوسک کتاب) اما جالب سراغ داشتین ما طرفداریم، بی زحمت معرفی کنید! (با ذکر نویسنده یا حداقل شابک! ما اینجا باید کلی عملیات اکتشافی برای یافتن کتاب موردنظر در آمازون انجام بدیم! :cowboy:

 

خلاصه، خوش باشین و کتاب خوری فراموش نشه :grin:

 

 

PostHeaderIcon کابوس همراه با آب مقطر…

سلام… می خوام ببینم هنوزم کسی میاد اینجا رو سرک بکشه؟ :rolleye:

 
چند وقته دارم هی وبلایتمو تعمیرات می کنم، حالا دیگه خیلی از مشکلات باید رفع شده باشن! بنابراین دیگه بهانه بی بهانه! مجبوریم بنویسیم!
 
 
تازگیها یه همسایه جدید پیدا کردیم، فعلا فقط یه پدر و دختر هندی شناسایی شدن، حالا یا کلا فقط همین دو تا هستن یا اینکه ما در اسرع وقت سایرین رو هم شناسایی می کنیم… و اما همین دختر کوچولوی فسقلی ۴-۵ ساله امروز صبح چنان جیغ هایی می کشید که من فکر کردم احتمالا قراره بهش آمپول بزنن!!! خب آخه من خودم به شخصه جیغ کشیدنهام در دوران کودکی مربوط به دو مورد می شد:
۱- یه بلایی سر پای راستم اومده بود
۲- روی تخت آمپول زنی دراز کشیده بودم!
 
من هنوزم که هنوزه از آمپول می ترسم  :worry:  … حالا ترس نه، انزجار :sick: ، استرس :nailbit: ، و البته گلوله های پی در پی اشک :cry: !
 
بچه بودیم… کابوسمون وقتی بود که مریض میشدیم و میرفتیم دکتر، به اندازه کافی باهوش بودیم که بفهمیم که بعضی چیزا معنی آمپول میده! پنی سیلین، ا میلیون و دویست، ۸۰۰، ۶۰۰ … خلاصه اینها عموما اسامی دیگه آمپول بودن که دکتر می خواست مثلا بدون اینکه ما بفهمیم به پدر مادرها بگه :waiting: … اصولا دکترها هم به خاطر همین اعمال نفرت انگیز هیچ وقت محبوب ما بچه ها نبودن!!!
 
از لحظه ای که بابا با کیسه داروها از داروخانه برمیگشت و صدای آشنای خوردن شیشه پنی سیلین به شیشه آب مقطر گوش را نوازش میداد، وارد فاز عملی کابوس میشدیم :skull: ! همیشه بوی الکل توی آمپول زنی باعث میشد ناخودآگاه عضلات پامون به قدری منقبض بشن که کلا به سختی راه می رفتیم :frustrated:
 
 می دونین من فکر می کنم ما خیلی هم ننر و بچه ننه نبودیم… متاسفانه آمپول زنهامون آدم نبودن! یعنی اون زمونها هر کسی فکر می کرد صرف اینکه می تونه سرنگ رو تو دستش بگیره، یعنی می تونه آمپول بزنه!… نمی تونم بیشتر در مورد مراحل آمپول زنی توضیح بدم، همین الان کلا از تصور همین حرفای خودم نصف بدنم منقبضه! بیشتر بگم کلا دستهامم میره تو انقباض، دیگه نمی تونم فک بزنم!
 
خلاصه، من همیشه موقع آمپول زنی جیغ میزدم، کلا تصور می کردم اگر جیغ نزنم همونجا میمیرم :grin: … تازه جالبیه قضیه این بود که بعضی وقتها من و تینا یا من و شیما و گاهی هر سه تامون با هم مریض می شدیم… اونوقت شما تصور کن سه تا صدای جیغ با فواصل زمانی مشخص و البته با فرکانس های مختلف در فضای مطب دکتر یا درمانگاه طنین انداز میشد :hypnotized: … جیغها از زرد به قرمز و سرخابی و نهایتا بنفش تغییر رنگ میداد و کلا ملت حسابی مستفیض میشدن :razz:
 
داشتم می گفتم… من همیشه از بدو تماس پنبه خنک الکلی با پوستم تا لحظه ای که آمپول زن در کنارم حضور داشت جیغ می کشیدم… تا یک روز واقعا استثنائی! مطابق معمول بنده دچار عفونت گلو شدم و دکتر گرامی ما را مفتخر به دریافت پنی سیلین نمود :notalk: … باز هم داشتم مراحل کابوس رو یکی یکی پشت سر میذاشتم و فکر کنم تا قبل از رسیدن به آمپول زنی داشتم به این فکر می کردم که آخه کلا چرا من؟! چرا تینا و شیما نه؟! و البته اینکه بهتره از کدوم رنگ جیغ بیشتر استفاده کنم :evil:
 
رفتیم توی مطبی که یه آمپول زن کذایی منتظر طعمه بعدی بود! خب، البته این دفعه یه اتفاقی افتاد… این دفعه قبل از من یه موجود بینوای دیگه تو دام آمپول زن در حال تقلا بود! به محض اینکه وارد مطب شدیم، بابا شروع کرد به سلام و احوالپرسی با یه آقایی، من کلا بی تفاوت بودم، یعنی این قضیه در اون موقعیت برام انقدر اهمیت نداشت که بخوام از تمرکزم بر روی کابوسی که داشت هی واقعی تر میشد دست بکشم :neutral:
 
اون آقاهه یه پسر داشت، و البته من به شدت باهاش همدردی می کردم چون اون همون طعمه قبل از من بود! به شدت جیغ می کشید (از نوع بنفش متمایل به سبز کبود… یعنی واقعا کمیاب!!!) و دستاشو محکم گرفته بود به بدنه صندلی که روش نشسته بود تا نتونن بلندش کنن … من با چشمای گشاد شده داشتم به این فکر می کردم که چرا ما اصولا ابتکار عملمون فقط در حد جیغ بود :dontknow: (اونم رنگهای دخترونه!)… خلاصه پس از طی چند مرحله عملیات جداسازی پسربچه از اشیاء مختلف بالاخره موفق شدن کار رو تموم کنن… حالا نوبت من بود!!! :nailbit:
 
درست همون موقعی که داشتیم با بابا می رفتیم که من روی تخت منحوس آمپول زنی دراز بکشم، بابام سرشو گرفت در گوش منو گفت: آبروی منو جلوی دوستم نبریا!!!… حس عجیبی بهم دست داد… اینکه بابا یواشکی بهم یه چیزی گفته بود (فقط به من)، اینکه ازم درخواستی کرده بود (فقط از من) و البته این حس که باید یه کاری کنم که بابا برنده بشه (بازم فقط خودم)! کلا همه اینها با هم یه معجون عجیب رو ساخت… با خودم فکر می کردم اگر جیغ نکشم که میمیرم :sad: !!! اما ظاهرا در اون موقع برام مهم نبود بمیرم…
 
آمپول زن اومد… در تموم طول مدت آمپول زنی نفس نمی کشیدم! کلا همه فعالیت های بدنم رو تعطیل کرده بودم و تمرکز کرده بودم روی یه چیز: صدات در نیاد :nottell: ! ثانیه ها بدجوری کش میامد… عاقبت عملیات تموم شد، من پیروزمندانه موفق شده بودم بابامو برنده کنم! بابام هم منو تا خود ماشین بغل کرد و منو گذاشت روی صندلی عقب تا دراز بکشم… بابام داشت بهم افتخار می کرد و من خوشحال بودم :thumbsup:
 
 
خلاصه … همین دیگه … تا قبل از اون روز همه فکر می کردن که ما کلا مدلمون اینجوریه و وقتی آمپول میزنیم باید جیغ بزنیم… از اون روز به بعد ما مجبور بودیم همه جا مراقب آبروی خودمون و همراهان باشیم :ohno: !!!  اینه دیگه، یادتون باشه الف رو بگی باید تا ی بری :nerd:
 
 
 
پ.ن. این پست رو به افتخار اون ملتی زدم که با سرچ کردن کلمه آمپول و آمپول زنی و اینجور چیزا تا حالا حدود ۱۱ بار از گوگل تشریف آوردن اینجا… آخه اینم سرچه؟! :confused: شما حالتون خوبه؟! :confused: همین شماها هستین که آمپول زن میشین ملت رو آبکش می کنین :mad: !!! برین حداقل چهارتا آناتومی بدن انسان سرچ کنین، ببینین کجای پا عصب داره، کجاش عضله… یا اینکه اصولا پا کجاست…  :pullhair:
 
یه عده هم که واقعا منو شرمنده کردن با این سرچهاشون!!! یعنی من کلا یه مدت مشکوک شدم که آیا واقعا موضوع وبلایت من در حیطه آن مقولات می گنجد؟! و آیا اصولا وقتی این عده از آدمها وارد وبلایت من میشن چقدر از خوردن ملاجشان به در و دیوار اینجا خرسند میشن… ما که فقط به جای اصابت ملاجها می رسیم و کلی کیفور می شویم…  :drooling:
 
 
 
 

PostHeaderIcon جادوگری که می ترسد!

سلام اهالی…

تصمیم گرفتم در یک عملیات انتحاری به ادامه نوشتن سریال “مونولوس یه پا داره” خاتمه بدم، چون یکی از بزرگترین بهانه ها برای در رفتن از زیر بار وبلاگ وراجی بود! :whistling:

 

فعلا علی الحساب دوست دارم یه مدتی همینطوری بدون موضوع حرف بزنم… به عبارتی دلم برای دری وری گفتن تنگ شده! (حالا شما تصور کنین من تا حالا داشتم حرف درست و حسابی می زدم! :grin: )

 

خب، امروز روز خوبی بود، از خونه تکون نخوردم (به جز ظهر که رفتم صندوق پستمون رو بازدید کردم)، نشستم یه سری مدارک مربوط به بازنشستگی رو پر کردم تا برای آینده بچه ها نگرانی نداشته باشیم!  :frustrated: یکی از چیزایی هم که منو از بچه آوردن زده می کنه همینه!  :waiting: (از پذیرفتن هرگونه نصیحت در مورد اینکه تو مخت پیچیده که اینطوری فکر می کنی معذوریم!)

 

خلاصه، هی لغتهای چپندر قیچی توی اون مدارک پیدا می کردم که خیلی هاشون به نظر نمی اومد اون معنی که دیکشنری بهش اشاره می کرد، رو داشته باشن! مثلا وسط یه متن که داره از تراکنشهای مالی صحبت می کنه چرا باید از قل و زنجیر یا عفونت گلو استفاده بشه؟! (خب البته ممکنه برای خندوندن خواننده وسط یه متن ثقیل بشه از همچین روشهایی استفاده کرد، اما خب به نظر من یه کمی لوس میاد! :dontknow: )

 

الان هم اول با خودم گفتم بشینم این دکمه های وبلاگم رو درست کنم، که دوستان محترمی که از مرورگرهای منفور من استفاده می کنن هم بتونن گهگاه روی این دکمه ها کلیک کنن و برام شکلک بفرستن :bateyelash: … بعد یه نگاه به ادیتور کدهام انداختم، دیدم کلا فراموش کردم قبلا مشغول چه عملیاتی بودم!  نتیجه اخلاقی اینکه اگر کد رو آپدیت کنم احتمالا سایت محترم دچار نقص عضو میشه، من هم گفتم حداقل برای امروز بیخیال… برای فردا هم بیخیال چون کلی کار دارم!

 

پس فردا (۳۱ اکتبر) اینجا هالو وینه! ما هم توی شرکت هالو وین پارتی داریم، بنده هم از قبل اعلام کردم که با خودم شیرینی خونگی میبرم شرکت (چون دفعه پیش که از این غلطها کردم، شیرینیم طرفدار پیدا کرد! همه اش تقصیر شیماست! وقتی بچه بودیم علی رغم همه تلاش من، تنه اش خورد به من!)… در ضمن قراره بنده با لباس مبدل جادوگر در انظار ظاهر بشم!  :cool: البته ما چون حساب قرون به قرون (درستش سِنت به سِنته!) پولمون رو داریم، از همون لباسهای موجود یک عدد بلوز مشکی و دامن مشکی و چکمه مشکی رو استفاده می کنیم به عنوان لباس جادوگری و البته یک عدد کلاه و جاروی جادوگری که هر کدام را به قیمت ۹۹ سِنت از مغازه مخصوص اجناس ۹۹ سِنتی خریداری کردیم… شما که انتظار ندارین اینها خیلی جالب باشن؟!  :think: منم همینطور!

 

خلاصه برنامه فردا از این قراره: خارج کردن لباسها از چمدان، اتو کردن آنها برای فردا، تهیه شیرینی در حجم انبوه، سر و کله زدن با خودم تا ببینم می تونم خودم رو راضی کنم که کمی خودم رو وحشتناک کنم!  :shock: … فکر نکنم… من از بچگی به نداشتن جنبه در زمینه چیزهای ترسناک شهرت داشتم! کافیه برام یه قصه ترسناک تعریف کنن، من تا چند شب به طور مداوم اون داستان رو به طور مستند تو خواب برای خودم اکران می کنم!  :hypnotized: یه ماجرای تخیلی در مورد ارواح من رو شبهای متوالی از رفتن به دستشویی منصرف می کنه  :nailbit: ، تنها موندن توی خونه که معادل شرکت در مسابقه تعقیب و گریز با ارواح میشه :beatup: ، و البته در کمد توی راهرو باید همواره باز بمونه چون من هر دفعه که از یه ورش رد بشم از تصویری که توی در آینه ایش می افته زهره ترک میشم  :worry: !…

 

همین دیگه، آهان، راستی امسال موفق شدم ولخرجی کنم یه دونه کدو تنبل فسقلی بخرم و درستش کنم برای هالو وین :pumpkin: ! البته الان دیگه داره خراب میشه، به قول آیدین دندوناش داره می ریزه! چقدر این کدو تنبلهای هالو وین زود پیر میشن! خوبیش این بود که یه ظرف کوچیک تخو کدو بو داده و یه سینی نسبتا بزرگ کدو تنبل پخته شیرین شده از محتویاتش استخراج و تناول شد.

 

من هنوز هم خوب نمی دونم منشا روز هالو وین چی بوده! احتمالا سالروز کشتن جادوگرها، زامبی ها، هیولاها و دراکولاهاست… به هر حال، همه برای این روز کلی شوق و اشتیاق دارن و نقشه می چینن… همه سعی می کنن برای اون روز لباس مبدل بپوشن (حتی اگر به سادگی پیچیدن خودشون توی یه ملافه سفید به عنوان شبح باشه)، بعضی ها خودشون رو خیلی وحشتناک درست می کنن اما خیلی ها ترجیح میدن خیلی وحشتناک نشن تا بچه ها قبض روح نشن… بعضی جاها مهمونی هالووین برای عموم برگزار میشه، بعضی ها هم برای خودشون مهمونی دارن… اون شب راه رفتن توی خیابون و فروشگاهها کار سرگرم کننده ایه، البته نه برای من! چون من با دیدن هر کدوم از اون زامبی ها یا دراکولا ها باید تدارک چند شب مهمونی رو ببینم! :ohno:

 

یکی از سرگرمی های هالو وین، علاوه بر تغییر چهره و لباس، درست کردن کدو تنبل و تراشیدن اونها به صورتهای مختلفه… کار خیلی باحالیه، هم فاله هم تماشا، هم پدر مچ دست آدم درمیاد! اینجوریه که یه دایره بالای کدو درمیارن، تمام تخمها و جقول بقولها رو خالی می کنن، گوشتهای دیواره کدو رو به اندازه ای که یه بند انگشت بهش بمونه با قاشق خالی می کنن، بعدش یه صورت برای کدوی محترم می سازن (با سوراخ کردن دیواره کدو) بعدش توش یه شمع روشن می کنن و حالشو می برن!  :pumpkin: معمولا این کدوها رو شب هالو وین میذارن پشت درها یا دم ورودی خونه ها، بعضی وقتها هم بچه ها از همین کدوها برای جمع آوری غنائم استفاده می کنن…

 

و اما خونه ها… خونه ها رو هم مثل خونه ارواح و اجنه درست می کنن :skull: ، به در و دیوار تار عنکبوت مصنوعی می زنن، از درختها اسکلتهای مصنوعی آویزون می کنن، جنازه های مصنوعی می ذارن توی باغچه ها… خلاصه آخر خل بازی! اصولا اینها برای من تهیه تدارک یه کابوس واقعی رو می بینن! توی همین شرکت ما، تمام در و دیوار اتاق وودی رو با کاغذ دیواری عکس قبرستون پوشوندن، توی دستشویی رو نمی دونم با چی لکه های خون ریختن! کنار سینک هم یه چند تا شیشه گذاشتن که توشون قلب و جیگر و کلیه است (مصنوعی اما بسیار طبیعی!) … از قفسه کتابها خفاش های کوچولوی سیاه آویزونه، روی میز ارنستین چند تا رتیل سیاه گنده است، روی میز کلی انواع و اقسام مجسمه های قبر و اسکلت! … خلاصه یعنی جوگیری تا این حد! :ohno:

 

حتی فرد هم جوگیر شده (فراموشش که نکردین؟!)، اومده برای خودش بالای پرینتر، بغل میز کامپیوتر آیدین (شما بخونین شنبه بازار) همچین تار زده که از دم در آشپزخونه معلومه، انگار قلعه ساخته! (هر دفعه هم که پرینت می گیریم اول گول می خوره، فکر می کنه چیزی توی دامش افتاده!  :razz: ) می خوام براش یه تابلوی نارنجی بسازم، روش بنویسم “آ لاو هالو وین!” بچسبونم کنار قلعه اش، روی لبه مانیتور! :drooling: (همینجا یاد و خاطره پاتریک مهربان را گرامی میداریم، روحش شاد  :angel: ، ۱ دقیقه سکوت = ۱ دقیقه ادامه پست را نخوانید! :grin: )

 

حرف از بچه ها نزنین! شب هالو وین یکی از پرکارترین شبها برای بچه ها محسوب میشه، اونها تمام شب میرن در خونه ها رو می زنن و از شکلاتهایی که در ازای همین در زدنها دریافت می کنن و توی کدو تنبلهای کوچیک و بزرگ و سطهای رنگ وارنگشون میریزن، ذخیره شکلات و آبنبات و آدامس یه سالشون رو تامین می کنن! البته بعدش کار پدر مادرها درمیاد تا یه دور شکلاتهای اونها رو بازبینی کنن و اونهایی که به نظرشون ناسالم، بدون بسته بندی یا تاریخ گذشته میاد رو از بین اونها جدا کنن! :badidea:

 

خلاصه… خدا رو چه دیدین… شاید من هم بعد از چند سال شرکت در مراسمهای هالو وین نسبت به چیزهای ترسناک واکسینه شدم! اما علی الحساب امشب قراره خواب اون یارو رو ببینم که روی صورتش یه زخم مصنوعی گنده درست کرده بود تا بشه یک زامبی اصیل، و اعتراف می کنم من رو از همین پشت مانیتور به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم… :waiting:

 

خب مثل اینکه الکی الکی یه عنوان برای این پستم پیدا شد!!!! :wink:

 

 

 

جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security