PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش اول)

قبل از خواندن این پست لطفا موارد ایمنی را رعایت بفرمائید! :!: :grin:

 

می دونین چیه؟! بعضی آدمها کلا بدشانسن، بعضی ها کلا خوش شانسن! اما خیل عظیم جمعیت آدمیانی که در فاصله بین دو نقطه ایده آل (خوش شانس :goodluck: ) و ضدحال (بدشانس :skull: ) قرار می گیرن عموما تنوع بسیار جالب توجهی دارن! بعضی ها تو بعضی از روزهای سال خوش شانس یا بد شانس هستن، بعضی ها مثلا با پوشیدن یه لباس یا انگشتر خوش شانسی یا بد شانسی میارن، بعضی ها با دیدن یک حیوان مثل گربه سیاه دنبال خوش شانسی یا بد شانسیشون می گردن… خلاصه هر کسی یه قلقی داره!

من هم مثل یک دسته از آدمها قوانین مشخصی برای خوش شانسی یا بد شانسی دارم! بعضی هاشون خنده دارن، مثل اینکه صبحها با ماشینم مشورت می کنم که از کدوم رنگ لباسم اون روز خوشش میاد، چون اگر اون از اون رنگ خوشش نیاد احتمالا تا عصر منو می کوبونه به یه جایی :beatup: !!! بعضی هاشون هم اصولا خیلی جدی به بنده چسبیدن، خلاصی هم نداریم از دستشون! مثلا همین پای راست بنده…  :waiting: ایشون از بدو تولد تا به حال دریافت کننده انواع و اقسام بد شانسی های قلمبه و فسقلی بوده…

از فسقلی ها که اصولا جز خنده درمانی خاصیت دیگه ای ندارن می گذریم! بریم سراغ گنده هاش!…

کلاس دوم دبستان بودم… از سر صف جیم شده بودیم و توی کلاس مونده بودیم! مامورهای بررسی کلاسها که اومدن، قایم شدیم و ما رو ندیدن! البته الان که فکر می کنم وسط اون همه میز و نیمکت بلند چوبی (که خیلی با نیمکت های مدارس پایتخت فرق داشتن) واقعا هم قایم شدن کار سختی نبود… :grin: محض تنویر افکار عمومی، برای اینکه نصور درستی از میز و نیمکت های موصوف داشته باشن، باید عرض کنم، میزها هر کدوم با حداقل ۱۰۰ کیلو وزن ارتفاعی معادل یک متر (حالا چند سانت کمتر) داشتن و صد البته برای اینکه بتوان روی آنها نوشت باید نیمکتها به فراخور آنها قد بلند وجود می داشت (که داشت!)… میز و نیمکتها همه از تحته چوبهایی به قطر ۱.۵ تا ۲ سانت به صورت کاملا انتخابی و متنوع ساخته شده بودند و علت اصلی وزن هرکولی آنها هم همین بود… خلاصه ما توی کلاس بودیم و وقت کشی می کردیم…  :whistling: درست وقتی که صف ها داشتن میومدن توی کلاسها، یکی از بچه های جیم شده (مثل خودم) اومد بره پشت میزشون بشینه، اون میز اول بود و البته من هم در فاصله کاملا درست تنظیم شده ای از میز موصوف قرار داشتم… از اونجا که بعضی از بچه ها کلا دست و پاشون چیزی فراتر از چلفتی بودنه، این رفیق ما موقع چپانده شدن پشت میز و جلوس بر روی نیمکت، میز رو مثل یک درخت تبر زده به حالت عدم تعادل در آورد و میز افتاد… کجا؟! روی شست پای راست بنده! :shock: جیغ کشیدن همانا و کل افراد لو رفتن همانا… بگذریم ما نفهمیدیم آخر سر این انگشتمون شکسته بود، مو برداشته بود، له شده بود، یا کلا کنده شده بود ما یکی دیگه درآوردیم… به هر حال خوب شد! :grin:

همون کلاس دوم نزدیک امتحانهای ثلث سوم بود، یا شایدم وسطهاش… ماه رمضون بود و مامان بابا روزه بودن، من تازه از عملیات دوچرخه سواری روزانه اومده بودم  منزل، ما اون موقع ها یه میز ناهارخوری چهار نفره داشتیم وسط اتاق هال… روی میز معمولا با ظرف و ظروف خوراکی ها و بشقابها پر می شد و قوری چای و کتری آب جوش هم به عنوان عضو بلامنازع سفره، به جای روی میز، روی زمین و کنار صندلی مامان قرار می گرفت… و البته این مکان بهترین جایی بود که من بخوام در حین عملیات دستبرد زدن به خوراکی های روی میز پام رو روش قرار بدم! :pirate: … و بله، تله عمل کرد و دزد حین ارتکاب عملیات دزدی، به عملیات آژیرکشی تغییر کاربری داد!  :ohno: و البته درست حدس زدین! باز هم پای راست من بود که مورد جراحی پوست بز (جهت نیاوردن پوست اضافه!) قرار گرفت! بیچاره مامان بابا! به هر حال باز هم این پای راست ما خوب شد! :grin:

گذشت و ما هی سعی کردیم به روی خودمون نیاریم :whistling: … (خب معلومه چی رو! که این پای ما اصولا هر دفعه ما می خوایم یه عمل خلافی رو انجام بدیم، دچار بدشانسی گرفتگی میشه!)


تا همین یک ماه و نیم پیش! (مورخ ۱۹ آپریل سال ۲۰۱۱ ساعت حدودا ۵:۲۰ عصر) از سر کار اومدم خونه، کاپشنم رو درآورد، ژاکتم رو پوشیدم و زدم به چاک! کجا؟! خب معلومه پیاده روی! :grin: … البته یواشکی! چون می خواستم حال آیدین رو بگیرم!… تا حالا شده یکی بهتون بگه چاق شدی؟! یا حالا مثلا لوس تر: توپولی شدیا ؟!… کلا این همسر ما، کوچکترین مولوکول چربی که به ما آویزون میشه رو میبینه، غب غب سه متری خودش رو نمی بینه! :notalk: (با اون شیکم قلمبه اش!)… البته این خصوصیت “ما به شما میگیم روتون سیاه” یه مقدار موروثیه :nerd:

خلاصه، برای اینکه به ایشون نشون بدم که بنده می تونم خودم رو خیلی راحت روی فرم بیارم، عملیات تکنیکی – تاکتیکی و البته مخفیانه ورزش روزانه رو وارد برنامه مون کردیم :cool: … کارم این بود که بعد از شرکت بیام خونه، وسایلم رو بذارم خونه و برم یواشکی پیاده روی! اول از تریل (که جاده مخصوص پیاده روی و دویدن و دوچرخه سواری و اینجور چیزاست) شروع می کردم، بعدش هم از یه خیابون اصلی دور میزدم و از طرف خیابون فرعی بر میگشتم خونه. خلاصه… اون روز هم مثل همیشه روز خوبی بود، بارون هم نمیومد، هوا هم هنوز کاملا روشن بود… :smile: به موقع اومده بودم و احتمال قوی به موقع (یعنی قبل از اومدن آیدین)  هم بر می گشتم خونه… آخرهای پیاده رویم بود، خیابون فرعی خونه مون رو از دور میدیدم، احتمالا ۵ دقیقه دیگه می رسیدم خونه… یکم جلوتر، توی ورودی یه مجتمع اداری، یه ماشین وایستاده بود که می خواست وارد خیابون اصلی بشه (همون که من داشتم توی مسیر پیاده روش راه می رفتم)… ماشین واستاده بود و راننده اش که از سایه اش معلوم بود یه خانومه داشت اونطرف رو (یعنی طرفی که ماشینهای خیابون اصلی میامدن به طرفش رو) چک می کرد تا در فرصت مناسب وارد خیابون اصلی بشه… چند تا ماشین داشتن میومدن، فضای خالی جلوی اونها داشت تموم میشد و ماشین همچنان ایستاده بود… از شرایط اینطور بر میامد که خانوم راننده تصمیم گرفته صبر کنه تا ماشینهای داخل مسیر رد بشن و بعد ایشون گاز رو فشار بده … کاملا نرمال و عادی… مثل همیشه… من به راه خودم ادامه دادم، یک دفعه یک چیزی من رو از پهلو زد و افتادم روی کاپوت، بعدش هم وسط خیابون، چشم تو چشم همون ماشینهایی که داشتن میامدن طرف ماشین خانومه!  :hypnotized: با همون ضربه اول فهمیدم که ماشینه حرکت کرده و زده بهم،… اولین کاری که کردم، این بود که سعی کردم روی دستهام خودمو بلند کنم تا ماشینها منو ببینن و نزنن بهم، به عبارتی از روم رد نشن! :notsee: خدا رو شکر اونها منتظر این حرکت من نمونده بودن و همه شون با چراغ خطرهای روشن روبروی من تو صف واستاده بودن!  :whew:

خلاصه… روی دستام خودمو بلند کرده بودم و بلند بلند نفس می کشیدم! راننده مرد ماشین روبرو اومد بیرون و اومد نزدیک من: خیلی مهربون سعی می کرد من رو آروم کنه! :angel: ریلکس یاش، خودتو تکون نده، نگران نباش… همه اش هم با لبخند! یه زن اونطرف تر داشت زنگ می زد به  ۹۱۱ (شماره اورژانس) من دیگه تونسته بودم روی چهار دست و پا خودم رو بلند کنم.. هنوز نفس نفس می زدم… بدنم تو شوک بود و آدرنالین در حجم انبوه داشت توی تموم اعضا پمپاژ می شد! می دونین یه مهندس کامپیوتر تو اینجور مواقع چی کار می کنه؟! :confused: … کاری که من داشتم می کردم!… دنبال دکمه Ctrl-Z می گرده!… :worry:

یواش یواش خودمو جم و جور کردم و نشستم کف خیابون… هیچ کس دست بهم نمی زد، همه هی می گفتن تکون نخور ریلکس باش! اما من می خواستم بلند شم برگردم خونه! آیدین الان بر می گشت خونه و می دید من نیستم! از اون بدتر! میدید وسایلم هستن و من نیستم!!! با خودم می گفتم چیزی نیست، من فقط شوکه شدم! هیچیم نشده!… اما یه چیزی کمی عصبیم می کرد، درد داشتم اما نمی تونستم تشخیص بدم از کجا! انگار همه اعضام با هم درد می  کردن!(این سعدی هم احتمالا تجربه تصادف داشته که گفته: چو عضوی به درد آورد روزگار… دگر عضوها را نماند قرار!!!) می خواستم بلند شم، دستم رو دراز کردم طرف مردی که روبروم ایستاده بود و باهام صحبت می کرد، اما گفت تو باید همینجا بمونی تا اورژانس بیاد! تکون نخور… تو دلم می گفتم بایا گیر عجب خرهایی افتادما! من می خوام برم خونه، اینها زنگ زدن اورژانس بیاد! :mad:

از روی اون یکی لاین که من روش نبودم ماشینها یواش یواش رد میشدن و من رو نگاه می کردن! :drooling: منم اگر بودم همین کار رو می کردم! کلا اینجور چیزها چون دیدنشون نادره باید واستاد تماشا کرد! اما خب محض اطلاعتون بگم که توی اینجا، اگر جایی تصادف بشه و شمای راننده به صحنه تصادف نگاه کنی، اگر پلیسی اون حوالی شما رو ببینه ۱۰۰% جریمه میشی… کار راننده اینه که بدون تماشا کردن تا جایی که می تونه از محدوده تصادف فاصله بگیره و بزنه به چاک!… :grin:

شاید ۵ دقیقه هم نگذشته بود که صدای سفیر و نور چراغ یه ماشین همه جا رو پر کرد! پلیس اولین ماشین بود و پشت سرش هم ماشین آتش نشانی! ۲ دقیقه بعد از اونها هم آمبولانس… دیگه درد و شوک اولیه بدنم برطرف شده بود، حالا سیگنالهای درد ملموس تر بود و مشخص بود که از کجا میاد، اگه گفتین کجا؟!؟! همه با هم تکرار کنین: پای راست! … :ohno:

اول مامور پلیس اومد گفت شما دیدی کی زد؟! زن راننده از اونور گفت: من زدم بهش! (من به نوبه خودم، به این همه شهامت و در عین حال کوری ایشون تبریک میگم! :thumbsup: ) مامور پلیس دوم هی دور من می چرخید ازم مشخصات می گرفت آخر سر هم با گرفتن گواهینامه رانندگیم بی خیال شد رفت اطلاعات رو از روی اون پر کنه، یه مامور آتش نشانی اومد ازم در مورد اینکه آیا سرم یا کمرم ضربه خورده یا نه سوال کرد… با همون زبان الکنمون توضیح دادیم که اصولا نه با کله اومدیم پایین نه با کمر نه با باسن! موضع مورد فرود بازوی محترم بود که صداش هم در نمیومد! :nottell: (یا حداقل پیش هوارهای پای راست گرامی، صدای ایشان ماستمالی شد)  ازم در مورد اینکه  کجام درد می کنه سوال کرد، ما هم پای راست محترم رو نشون دادیم، حدس می زدم در رفته باشه… مامور آتشنشانی اول مشغول در آوردن کفشم شده بود که مامور دوم با یه چیزی اومد سراغ منو گردنمو گذاشت توی همون چیز که مثلا گردنمو ثابت نگهداره! بعد شروع کرد سوالهای عجیب غریب پرسیدن تا مثلا از هوش و حواس من مطمئن بشه! مثلا امسال چه سالیه! (حالا شما تصور کن شما به شوخی بگی ۱۳۹۰! :grin: ) چند سالته؟! خونتون کجاست؟! کم مونده بود بگه ناهار چی خوردی؟!… خیالش که راحت شد منو ول کرد گذاشت من یه نگاه به پام بندازم…  فهمیدم چی شده… با خودم گفتم اشکالی نداره من قبلا هم دستم شکسته، الان میریم پامو گچ می گیرن تموم میشه… فقط آیدین رو کی می خواد خبر کنه!!!! :nailbit:

مامور آتشنشانی هم ضمن صحبتش با همکارش تشخیص من رو تا حدی تایید کرد… پام رو علیرغم عز و جز های بنده گذاشتن روی یه کیسه پر از تکه های یخ و بستنش که نتونم تکونش بدم! (من از بچگی به یخ کردن پاهام حساس بودم! یعنی حاضر بودم هر جایی یخ بکنه الا پاهام!) :frustrated: …آمبولاس نعره زنان سر رسید و ما رو متصل به یک پابند یخی گذاشتن روی تخت آمبولانس! اونموقع داشتم به این فکر می کردم که خیلی ها تو عمرشون این موقعیت رو پیدا نمی کنن که بیان توی آمبولانس رو ببینن، خودم هم چون دفعه اولم بود، از اینکه ایندفعه اونی که توی آمبولانسه خودمم (اونم توی آمریکا) احساس غرور کردم! :smug: یادش به خیر بچه که بودیم (حتی همین الانشم که گنده بودیم) دوست داشتیم بتونیم از لای اون شیشه های مات آمبولانس یه منفذی چیزی پیدا کنیم توشو دید بزنیم!

بگذریم… من رو بردن توی آمبولانس… حالا نوبت مامور اورژانس بود که همه سوالها رو دوباره از اول از من بپرسه! بعلاوه چند تا جدید: به چه دارویی حساسیت داری؟ “هیچی تا حالا!” می خوای کدوم بیمارستان بری؟! “بیمارستان کایزر لطفا” (خوشحال میشه! آخه بیمارستان کایزر ۵۰ متر بالاتره!) کارت کایزرم رو هم میگیره! آخر سر هم گفت کسی رو دارم که بخوای بهش خبر بدیم؟! گفتم: “بله اما خودم زنگ می زنم!..” :whew: با خودم گفتم اگر اینها زنگ بزنن به آیدین، اون ممکنه فکر کنه من مردم احیانا، ترجیح دادم صدای خودم رو بشنوه تا کمی از استرس ماجرا کم کنم…

زنگ زدم به موبایلش… گوشی رو برداشته میگه :phone: : “گلی گلی کجایی تو؟! چرا خونه نیستی؟! یه بسته داشتی از پست، کاغذ گذاشته بودن، رفتم برات از آفیس گرفتم! تو کجایی؟…”

گفتم: “هیچی، ببین من اومدم بیرون پیاده روی، یه ماشین زد بهم! :razz:

آیدین (در حالیکه به شدت به یکی نیاز داشت که از اون وسط جمعش کنه): :shock: “چی؟؟؟؟؟؟ کجا؟؟؟؟ تو الان کجایی؟؟؟؟ خوبی؟؟؟؟؟ تو کجایی الان؟؟؟؟؟”

گفتم: “من همین نزدیک خونه، توی مین استریت داشتم پیاد… :neutral:

آیدین (داره موهاشو می کنه): :pullhair: “چی؟؟؟؟ اونی که ماشین بهش زده بود تو بودی؟؟؟ الان کجایی؟؟؟ چی شدی؟!؟!” (خاک عالم! پس منو دیده! :nailbit: )

من (در حالیکه دارم سعی می کنم به روی خودم نیارم که خودمم ترسیدم! :whistling: ) گفتم: “هیچی بابا! هیچیم نشده، فقط پام شکسته دارن می برنم بیمارستان… “

آیدین (احتمالا لای در خونه) :sad: :”من الان دارم میام…”

من (دارم به خودم میگم خاک بر سرم! :ohno: ): “ببین، من الان تو آمبولانسم! هنوز آمبولانس راه نیفتاده، نمی دونم کی بیمارستان باشم…”

آیدین (می خواد از شر موبایل خلاص بشه تا در ماشینو باز کنه!) :chatterbox: : “باشه من اومدم… تق… بیییییییییییییییییییییب!”

ماموره داره تقلا می کنه ژاکتم رو دربیاره! یکمی ناراحتم، آخه لباسم از این درب و داغونهاست که واسه ورزش استفاده می کنم! خلاصه بهش کمک می کنم ژاکتم رو دربیاره! بعدش هم سریع یه سوزن سرم هویدا میشه! رومو می کنم اونور که نبینم این موجود کریه زشت نفرت انگیز رو :notsee: … (آخه من به چه زبونی بگم من از هر نوع آمپولی بدم میاد! هر چیز سوزنی که مخصوص رفتن توی بدن بشه!… اه ه ه … چندشم شد! :frustrated: ) یه دونه ماسک اکسیژن هم میزنه به صورتم! با خودم میگم تا می تونی نفس عمیق بکش، مجانیه! :grin: … از پنجره آمبولانس یه ماشین آشنا دیده میشه! معلومه دو دله که پارک کنه یا همونجا پشت آمبولانس خیمه بزنه! (اونم لای این همه ماشین آمبولانس و آتش نشانی و پلیس و …) خدا رو شکر آمبولانس راه میافته !

میرسیم دم در اورژانس بیمارستان، ماسک رو برمیدارن و آماده پیاده شدن میشیم… از آیدین خبری نیست فعلا، رفته ماشینشو یه جا پارک کنه احتمالا!… می خوان منو پیاده کنن، یارو همینطوری تخت بدون چرخ رو می کشه تقریبا تا آخر بیرون! با خودم میگم “الان پرتم می کنن پایین، همینجا خونریزی مغزی می کنم! :hypnotized: “… جل الخالق! پسره یه چیزی رو زد چهار تا چرخ با همدیگه ول شدن پایین! خدا رو شکر، هم سالم موندم هم یه عملیات شعبده بازی مجانی هم دیدم :drooling:

هلم میدن با تخت توی سالن اورژانس، یه پرستار منتظره منو تحویل بگیره (آمبولانس قبلا زنگ زده باهاشون هماهنگ کرده)، منو از روی تخت آمبولانس منتقل می کنن روی یه تخت بیمارستان که اونم باز چرخ داره… پرستاره دوباره شروع می کنه از اول سوال کردن… آیدین رسید! لباش خشکه! رنگشم پریده! فکر کنم اون بیشتر از من به این سرم نیاز داره! دستمو که می گیره، قندیل می بندم! :sad: (هر وقت خیلی نگرانه همینطوری میشه)… فرصت نمی کنیم با هم حرف بزنیم! یه مامور پلیس اومده داره گزارش تصادف رو از من می پرسه و سوالای جورواجور می کنه… تعریف می کنم چی شد… آیدین هم بالطبع ماجرا رو می گیره… پرستاره یه نگاه می کنه به ارتعاش کاملا مشخص پاهام! برای اینکه فکر نکنه یه وقت تشنج کردم، خیالشو راحت می کنم و راز خودمو فاش می کنم: “من همیشه عصبی که میشم میلرزم…” :skull:

با همون تخت چرخدار منتقلم می کنن، توی یه اتاق…شلوار جین نازنینم رو با اجازه خودم قیچی می کنن تا پام از توش دربیاد! یه لباس بیمارستان هم تنم می کنن مثلا! (ما که نفهمیدیم این لباس بیمارستان چی رو قراره بپوشونه! :dontknow: )

افسر پلیسه، بعد از تعویض لباس دوباره میاد پیشمون… خیلی آدم با نمکیه! همه اش سعی می کنه ما رو بخندونه! بهش میگم تفنگت پره؟! میگه آره!!! بعدش شروع می کنه بقیه اسلحه هاش رو هم نشونمون میده تا سرمون گرم بشه! خلاصه اینه تفاوت پلیس های اینجا و پلیس های اونجا! :cowboy:

بعد از مدتی یه پرستار اومد منو برد اتاق عکس برداری، از پام عکس گرفتن و برگشتیم تو همون اتاق خودمون… بهم چند تا وسیله وصل کردن که هی فرت و فرت فشارخون و مقدار اکسیژن خون و ضربان قلب و دمای بدن رو اندازه می گرفت و روی مانیتور نشون میداد! یه دکتر نسبتا سن بالایی اومد با یه کاغذ تو دستش! اولین دفعه بود که میدیدم عکس رادیولوژی رو روی کاغذ معمولی چاپ کردن! :shock: … دکتره میگه: “هر دو تا استخون مچ پا شکسته… شما رو باید عمل کنیم…” بله؟!!!!

فکر می کنم اشتباه شنیدم! آیدینم همینطور! دو تاییمون با هم شروع می کنیم به سوال کردن… نخیر جواب همونی بود که بود!… ای بابا!!!! :ohno:

دکتره درست و حسابی ما رو (به خیال خودش البته!) ملتفت می کنه و میذاره میره…

اون افسر پلیسه هم میره نتیجه رو از دکتر می پرسه و با ما خداحافظی می کنه… دیگه گزارشش تکمیل شده بود. :wink:

پرستارها هی میان و میرن … همه میپرسن چی شده؟! منم میگم تصادف ماشین… می پرسن سوار ماشین بودی؟! میگم نه، پیاده بودم… انگار زدن به آدم پیاده بزرگترین معصیت دنیاست، چون همه شون میگن هولی شیت! یا دمن ایت! یا چیزای بد دیگه! (من انگلیسی را پاس نمیدارم! :grin: )… خلاصه… آخر سر یه دکتر جوونی میاد سراغمون، یه پسر با قیافه مهربون که معلوم شد داره دوره کارآموزی تخصصش رو میگذرونه! کلی با آیدین گپ زدن… می گفت این یکی از بدترین انواع شکستن مچه چون هر دوتا استخون شکسته، اما خب می تونست بدتر هم باشه، میگم چطوری؟! میگه استخونها از گوشت بزنن بیرون! با خودم میگم: پس هنوز جای شکرش باقیه! :praying:

میان منو می برن سی تی اسکن مچ پام! بازم باهام شعبده بازی کردن! :drooling: یه چیز پلاستیکی مثل کیسه خواب پهن کردن زیرم، مثل تشک … بعد وقتی می خواستن منو بذارن روی تخت سی تی اسکن اونو با یه چیزی در عرض سه سوت باد می کردن، بعد اون انگار روی آب حرکت می کنه، راحت از روی یه تخت می رفت روی اون یکی تخت!… کلی حال!

ار سی تی اسکن که اومدم اون دکتر جوونه (دکتر مینیک) بازم اومد سراغمون… سوال کردیم که کی قراره عمل کنن؟! همین امشب عمل می کنن؟! که گفت نه امشب نمیشه… اما احتمالا در ۲-۳ روز آینده هستش، ما خودمون باهاتون تماس می گیریم، الان فقط پاشو موقتا فیکس می کنیم تا موقع عمل!…

یه پرستار اومد کمی آرامبخش توی سرمم تزریق کرد که من رو حسابی تحت تاثیر قرار داد :silly: ! انقدر ریلکس شده بودم که هی به آیدین می گفتم من می خوابم اگر اینا اومدن بیدارم کن! خوابم هم نمی برد از استرس، اما خیلی حس خوبی بود. درد پام هم داشت برام عادی میشد تا اینکه دوباره دکتر مینیک اومد!

گفت که باید پامو فیکس کنه… می خواست یه آمپول (از این آمپولهایی که به گاوها می زنن) رو بزنه به پای من! :shock: دقیقتر بگم به مچ پای راست من! :shock: کم مونده بود غش کنم! می خواستم بگم اصلا من این پا رو دیگه نمی خوام، بیخیال اون آمپول شو!… هی دنبال دکمه Ctrl-Z گشتم! (آخه خدا، قربون این همه استعداد و خلاقیتت برم من، آخه بابا دیگه آفیس هم یه دکمه Ctrl-Z رو ساپورت می کنه! حداقل وقتی می خواد یه کاری بکنه که برگشت ناپذیره از آدم می پرسه: آر یو شور؟! که آدم بفهمه چه غلطی داره می کنه! :nerd: )

خلاصه بازم یه آرام بخش دیگه و من تمام قد برگشتم به سمت دیگر تخت تا شاهد نباشم چطوری اون آمپول گاوی رو می کنن تو مچ پای من! :notsee: … خلاصه بعد از اون آمپول کذایی مدتی تنفس کردیم و بعدش عملیات فیکسیشن شروع شد… دکتر مینیک مشغول راست و ریست کردن استخوانهای شکسته شد که علیرغم اون آمپول به اون گاوی باز هم کمی دردناک بود! یه گچ موقت هم ناحیه زیر مچ را تحت پوشش قرار داد تا مثلا فیکس بشه، بعدش هم بانداژ …

بعد از فیکس شدن دوباره عملیات عکاسی رادیولوژی انجام گرفت و مشخص شد که خوشبختانه استخوانها در جای امنی فیکس شده اند و البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اون آمپول گاوی مجددا تکرار نشد! :whew:

تازه نفسمون به حالت عادی برگشته بود و من آماده خوابیدن روی تخت بیمارستان می شدم که دکتر سرپرست اورژانس اومد و گفت که من می تونم مرخص بشم… البته من دقیقا متوجه نشدم که اونها می خوان از دست من مرخص بشن یا من از دست اونها… به هر حال این یک خواسته متقابل بود و فقط یک مساله وجود داشت: شلوار بنده به ملکوت اعلی پیوسته بود و آیدین هم شلوار اضافه همراه نداشت! خدا رو شکر یکی از پرستارها آبروی در معرض خطر ما را خرید و ما را با یک عدد شلوار یکبار مصرف (که به مدت سه روز مورد مصرف قرار گرفت!) سرافراز کرد :grin: … حالا نوبت چوب زیر بغل بود! شما تا حالا متوجه شدین سواری گرفتن از این چوبها، معادل سواری گرفتن از سایر چهارپایان و چهارچرخان و … نیازمند آموختن مهارتها و تکنیکهای خاص خودش است؟! والا منم نمی دونستم! :dontknow:

آخر سر من را با یک عدد ویلچر به درب اورژانس منتقل کردن و پرستارها با ما خداحافظی کردن و ما هم به قصد منزل حرکت کردیم… قسمت سخت ماجرا خصوصا برای آیدین، انتقال بنده در حالت ایستاده به طبقه دوم ساختمان بود که به دلیل فقدان وسائط حمل و نقل دیواری (نظیر آسانسور)، از طریق راه پله  وبا دشواری بسیار و البته کمردرد چند روزه همسر نازنین همراه گردید.


این ماجرا ادامه دارد…

پ.ن. دقت کردین ما اون شب شام نخورده خوابیدیم؟! کلا یادمون رفته بود بس که شب پر هیجانی بود! :bateyelash:

6 Responses to “مونولوس یه پا داره! (بخش اول)”
  • corona می‌گه:

    خوب الان چون میدونم که ماجرا به خیر گذشته و از کلیاتش هم خبر داشتم ، میتونم بدون شوکه شدن بخونم این پست رو. ولی جداً قبول کن که خانواده و دوستانت حق دارن اگر خیلی شوکه بشن دفعه اول. منتظر خوندن بقیه اش هم هستم. قسمتی که راجع به برخورد پلیس و اورژانس و مردم توضیح میدادی، منو یاد اتفاقات مشابه توو ایران میندازه که برخورد کاملاً متفاوته و متاسفانه هیچ همراهی و دلسوزی معنی داری در جریان نیست. بیمار یا مصدوم نه تنها از نظر آسیب های فیزیکی مورد حمایت قرار نمیگیره، بلکه احساس ناامنی روحی هم بهش دست میده. انگار که توو میدون جنگ تیر خورده باشه و افتاده باشه دست سپاه دشمن! خلاصه شانس باهات یار بوده که اولین تجربه آمبولانس ات را در امریکای جنایتخوار (!) تجربه کردی :heehee: و امیدوارم اولی و آخریش باشه و همیشه تن ات سالم باشه :bateyelash:

    • Mona می‌گه:

      بابا بی خیال! کجاش شوکه کننده بود :confused: ! من خودم وقتی داشتم این پستها رو بازخونی می کردم کلی خندیدم! با خودم گفتم الان ملت فکر می کنن ما اینجا تصادف هم که می کنیم کلی بهمون خوش می گذره :disco: !!!! (همینجا اطمینان میدم که اصلا خوش نمی گذره، حتی یک ثانیه، فقط من یه آدم احمقیم که همه چی رو به مسخره میگیره! :clown: )

      اما در مورد مردم اینجا یه سری نکات مثبت وجود داره و یک سری نکات منفی… که حالا شاید بعدا در موردش یه پست نوشتم… به هر حال، من هم خوشحالم که آمریکا در آمبولانسش رو به روی ما گشود، تا کلکسیون تجربیات درخشانمون، تکمیل تر بشه! :grin:

  • corona می‌گه:

    پرانتز : جنایتخوار = جهانخوار + جنایتکار :pirate:
    در ضمن یه ایمیل برات فرستادم که مطمئن نیستم به دستت رسیده یا نه. mona_goli تویی دیگه؟

  • تینا می‌گه:

    سلام آبجی گلم … بهمون حق بدی یا نه خیلی ناراحت شدیم همه مون … من که اونشب تا صبح کلا تو خوابو بیداری درگیر بودم … اگه دست خودم بود به زور خورشیدو میاوردم تو آسمون تا زودتر صبح بشه و بهت زنگ بزنم …
    واسم سخت بود فکر کنم اونجا شما دو تا تنها چیکار کردین :ohno:
    از خوندن مطلبت خندیدم اما خنده هام همون حس گریه بودن …
    بگذریم از این حرفها خوشحالم که دیگه از اون شرایط راحت شدی و بهتری … بازم بنویس آبجی حداقل اینطوری یادمون میره که تو رفتی آمریکای جنایتخوار !!!
    قربون خودتو اون پای راستت که انقدر بلا سرش میاد :rose: :love:

    • Mona می‌گه:

      سلام آبجی جیگولم…

      هنوزم بهتون حق نمیدم ناراحت بشین! اصلا واسه همین بهتون نگفتم! ناراحتی شما باعث میشد من اوضاع احوالم ناجورتر بشه، چون مامان احتمالا نمیذاشت صبح تا شب بخوابم بس که زنگ می زد :phone: ، تو خورشیدو همون جا وسط آسمون نگه میداشتی بعد کی می خواست آنیتا جیگر منو نگهداره :sad: ، بابا هم که احتمالا مثل همیشه به روی خودش نمیاورد اما از ناراحتی دوباره همه دهنش پر از جوشهای عصبی دردناک میشد :frustrated: ، شیما هم که احتمالا از ناراحتی به مدت ۱۰ روز پیاپی هی آشپزی می کرد تا حواس خودشو پرت کنه :coffee: !…

      ما دو تا حتی اگر ایران بودیم بازم سعی می کردیم به کسی نگیم… خودت که می دونی، ما کلا دوست داریم کرم بریزیم و مشکلاتمون رو واسه خودمون نگهداریم! :grin:

      بگذریم… خدا رو شکر به خیر گذشت! دیدی بعضی ها یه حیوون میگیرن نگه میدارن تا اگه قضا بلا پیش اومد، بخوره به حیوون زبون بسته؟! حالا من دیگه نیاز به حیوون ندارم، این پامو گذاشتم این گوشه واسه همین قضایا! :razz:

      مراقب خودت باش آبجی گلم… من که حاضرم درد و بلای همه تون بخوره تو سر این پای من، اما شماها همیشه سالم و سرحال باشین… :kiss: :hug:

پاسخ دهید

Captcha Captcha Reload

:yawn: :worry: :wink: :whistling: :whew: :wave: :waiting: :thumbsup: :thumbdown: :think: :star: :smug: :smile: :sleepy: :skull: :silly: :sigh: :sick: :shock: :sad: :rose: :rolllaugh: :rolleye: :razz: :raiseeyebrow: :pumpkin: :pullhair: :praying: :pirate: :phone: :phbbbbt: :peace: :party: :oops: :ohno: :notworthy: :nottell: :notsee: :notme: :notlistening: :notalk: :neutral: :nerd: :nailbit: :moneyeyes: :mad: :love: :loser: :liar: :laugh: :kiss: :idea: :hypnotized: :hurryup: :hug: :heehee: :grin: :goodluck: :frustrated: :flag: :eyval: :evil: :drooling: :dream: :dontknow: :disco: :cry: :cowboy: :cool: :confused: :comeon: :coffee: :clown: :chatterbox: :bug: :brokenhearth: :beatup: :bateyelash: :badidea: :arrow: :applause: :angel: :?: :!:
جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (19 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security