PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش دوم)

قبل از خواندن این پست لطفا موارد ایمنی را رعایت بفرمائید! :!: :grin:


می دونین یکی از سرگرمی های زندگی اینه که آدم قابلیتهای اولیه زندگی شو از دست بده، و بعد هی با خودش بگه: نگاه کن تو رو خدا! چقدر این کار سختی بود من قبلا انجام میدادم، خودم خبر نداشتم! :rolleye: یکیش همین راه رفتن، دومیش هم (گلاب به روتون :sick: ) دستشوئی رفتن و … البته لیستشون بلند بالاست اما خب این دو تا، تو اون دو سه روزی که من منتظر اتاق عمل بودم، بیشترین آمار فحش شنیدن رو داشتن (البته از نوع با خود گفتنی! :grin: )…

دومین موردی که مانند شامپانزه روی اعصاب آدمی میرقصید، همانا جواب دادن به تلفن بود  :phone: و نماینده بیمه ای که از پشت تلفن و در حالیکه صدای شما در حال ضبط شدن می باشد، از شما خواهش می کرد که کل ماجرا را از اول برایش تعریف کنید و بعد لیست بیست صفحه ای از سوالاتی که باز هم خواهش می کرد به آنها جواب دهید! و باز تصور کنید که شما با خوردن قرص مسکن برای خفه کردن صدای مچ پای از خواب بیدار شده تان، توانایی تشخیص فعل و فاعل و مفعول را خصوصا در زبان انگلیسی از دست داده باشید :sleepy:

سومین مورد هم قاعدتا ماندن بدون حرکت در رختخواب و قرار دادن پای سانحه دیده روی تلی از بالشها و البته خوابیدن و خواب دیدن در همان حالت می باشد، بدون توانایی غلطیدن به چپ یا راست! :hypnotized: قاعدتا هر کس دیگری هم در این حالت، تنها توانایی دیدن دو سه  نوع خواب را دارد: داری از پله اتوبوس شرکت واحد میری بالا، توی اتوبوس شلوغه و شما جا نمیشی بری بالا، اما پاتو از جاش تکون نمیدی، نکنه اتوبوس درشو ببنده و بره!  :grin: یا داری از کوه میری بالا، پاتو گذاشتی روی یه تخته سنگ بلند اما زورت نمی رسه خودتو بکشونی بالاش، با این حال فیگورتو عوض نمی کنی تا بقیه فکر نکنن شما ضایع شدی! :grin: یا اینکه داری عمومک مورچه داره بازی می کنی، اما نوار بچه ها روی همون قسمت “میز می خوای بفرما…” گیر کرده!…. :laugh: بگذریم….

همان شب حادثه، هم وودی و هم مدیر مافوق آیدین از ماجرا مطلع گردیدند و تا روز عمل ما دو نفر از رفتن به سر کار مرخص شدیم! من در بعد از ظهر روز سه شنبه هدف تصادف قرار گرفتم و از قرار معلوم روز جمعه به اتاق عمل احضار شده بودم! شنبه و یکشنبه هم که تعطیلن و حرفی توشون نیست! شما تصور کن دو روز توی خونه بمونی، اونم در انتظار اتاق عمل، صداتم پیش هیچ کی درنیاد! :nottell: احتمال قریب به یقین به بیماری حناق دچار میشی! :frustrated: … (البته من دچار نشدم، چون کلی مخ آیدین رو خوردم!  :razz: ) اصولا آدم دوست داره وقتی بلایی سرش میاد اول به مامانش بگه بعدشم به خواهراش… اینها اصلی ترین گزینه های هر بنی بشری به اسم مونولوس هستند! :evil: اما خب باید اذعان داشت که من اون موقع به آرامش بیشتر از سر و کله زدن با خانواده و گزارش دادن لحظه به لحظه از این بسته سفیدی که پام توش بود، نیاز داشتم و البته اون خوابهای دلپذیر تحت تاثیر قرصهای مسکن واقعا برای اینجانب خواستنی بود! :sleepy:

بریم سراغ عمل خودمون… خلاصه در پی تماسهای ما و بیمارستان به صورت مکرر و گاهی یک در میان، روز عمل همان جمعه ساعت ۱۲:۳۰ مقرر گردید… می دونین آدمها همیشه در مورد اولین تجربه، وسواس خاصی دارن! همه چیزش رو احساس می کنن، در موردش روزها فکر می کنن، حتی لباسهاشون رو از قبل ممکنه براش آماده کنن :dream: ! خاصه اینکه یه اسم پر استرسی داشته باشه مثل اتاق عمل! :skull: یا اصولا عمل جراحی! :skull:

شب قبل با مشقتی در نوع خود بسیار بسیار ستودنی، تشریف بردیم حمام… :whistling: با لنگه پایی پیچیده در سلفون و البته کیسه های خرید فروشگاه مورد علاقه ام “سیف وی” به عنوان پوشش خارجی (جهت محکم کاری!)… و البته با این وجود بازهم پای گرامی مجبور شد در کل زمان شستشو بر لبه وان حمام قرار گرفته و شاهد حمام گرفتن بنده بر روی صندلی بنجلی باشد که پارسال به قیمت یازده دلار از تارگت خریداری شده بود جهت قرار گرفتن بر روی بالکن (و البته به دلایلی به مصرف موردنظر نرسید و اینجا به کار آمد!)

از شب قبل خوردن ممنوع شدیم و از صبح هم نوشیدن ممنوع! ایندفعه برای اینکه تجربه عبور از پله های آپارتمان مشکلی برای کمر حساس همسر ایجاد نکنه، بالاخره رازمون رو با یکی از دوستان درمیون گذاشتیم، اسکار مثل همیشه آماده کمک بود (البته از پیش همه چیز هماهنگ شده بود که این مساله به صورت یک راز مکتوم پیش خودمون باقی بمونه! :peace: )… ایندفعه با کمک اسکار پله ها با خیال آسوده و در حالتی مشابه “آی ترشی ترشی ترشی” طی طریق گردید! اسکار ما رو تا دم بیمارستان رسوند، جلوی بیمارستان یکی از آدمهایی که اونجا به صورت داوطلبانه به ملت بیمار کمک می کنن یه ویلچر بهمون داد و ما رفتیم توی بیمارستان، پرسون پرسون رفتیم جایی که یک پرستار دوباره کلی سوال پرسید و برگه رضایتنامه رو پر کردیم و امضا کردیم :bateyelash:

یک مرد پرستار سیاه پوست اومد و من رو برد توی بخش پیش از عملی ها! یعنی اونجا آماده ات می کنن برای عمل! :angel: کلی مراسم دارن اینا برای خودشون! لباسامو باز هم با یکی از همون لباسهای بی درو پیکر عوض کردیم. پرستار مشغول انجام مراحلی شد که به عنوان عملیات روتین برای هر مریض باید انجام بشه، گفتن کل مراحل عملیات جراحی از آماده شدن برای اتاق عمل تا مرخص شدن از بیمارستان، چیزهایی که شما به عنوان یک مریض متشخص باید بدونی :drooling: ، مرور کردن کل کارهای که شما باید انجام میدادی و باید انجام بدی :dontknow: … خلاصه آدمو سالم میگیرن نیمه روانی تحویل میدن به اتاق عمل :silly: ! (البته نه به این شدت!) آخر سر هم یه چیزی (نمی دونم انژیو چی چی) کرد توی دست من که خدایی حلالش نمی کنم! تا دو هفته پیش جاش سبز بود (البته الان دیگه  سه هفته از زمان نگارش اولیه این پست گذشته :grin: )!

یکی از وظایف جراح اینه که قبل از عمل با تیم جراحی بیاد سراغ بیمار و کل مراحل عمل و هر چیزی که بیمار باید یا نباید بدونه رو بگه! :grin: مثلا دکتر جراح من دکتر سیلوانی بود که با دو تا دستیار من رو عمل می کرد، یکی شون حدس بزنین کی بود؟! همون دکتر جوونه، دکتر مینیک :drooling: و یه دختر جوون همسن و سالش که اسمشو نفهمیدم اما خیلی خوشگل بود به چشم خواهری :razz: ! خلاصه اومدن بالای تخت منو اولین کاری که کردن گچ موقت رو باز کردن تا محتویات رو بررسی کنن، کلا من که خیلی به اون محتویات علاقه ای نداشتم :yawn: ، ضمن اینکه تمام تمرکزم روی این بود که به محض لمس کردن پام توسط هر کدومشون یه دونه صدای “آی” از خودم ساطع کنم تا دستشون رو بکشن :grin:

بعدش مشغول صحبت شدن، ما هم یکی در میون حرفاشون رو میذاشتیم کنار هم و سر هم می کردیم تا بفهمیم چی میگن :think: … قسمتهای تخصصی رو هم کلا گیرنده رو خاموش می کردیم که در مصرف انرژی صرفه جویی کرده باشیم :chatterbox: … خلاصه باز هم همون قضیه شکستگی خیلی بدیه دوباره تکرار شد و بعدش هم یک مقدار درصدی که ممکنه در آینده باز هم ما همدیگه رو در اتاق عمل ملاقات کنیم (الکی امیدوار می کنن خودشونو! :wink: ) و البته تعویض داروها برای بعد از عمل و شرح استفاده از آنها!

خلاصه ما که فقط تایید کردیم و تشکر پشت تشکر :thumbsup: !… ساعت هی یواش یواش گذشت… من و آیدین هم هی درباره هر چیز چرتی که فکر می کردیم حرف زدیم، ساعت دوازده که شد پرستار تخت من رفت که ناهار بخوره و من رو سپرد به همکاراش.. ساعت نزدیک یک بود که یکی اومد دنبالم که نوبت عمل شماست :notme: … ما هم مثل گربه دم بریده روی تختمون درازکش شدیم تا بریم توی لونه شیرها! آیدین دیگه از اونجا به بعد نمی تونست با من بیاد، فقط از روی برد مخصوص بخش جراحی می تونست ببینه کی منو بردن توی اتاق عمل، کی منو آوردن بیرون، کی من توی بخش ریکاوریم و … خلاصه :wink:

من رو بردن توی راهروی نبش اتاق عمل… دکتر بیهوشی اومد و با من حال و احوال کرد… ازم پرسید قبلا عمل داشتی که گفتم نه! ازم پرسید می خوای عصبهای پاتو بلاک کنم که بعد از عمل درد نداشته باشی؟! گفتم بله لطفا! یکمی دیر ازش پرسیدم: درد داره؟! گفت یکمی! … خواستم بگم پس بیخیال شو! اما دیگه یه خورده برای تغییر جهت دیر بود! :neutral: گفتم این موجودی که تو دستم کردن درد می کنه! یه نگاهی کرد و گفت آره یکمی ورم کرده… بعد انگار شیر یه چیزی که بهش بود رو باز کرد و دستم شروع کرد به خنک شدن! بعدش تقریبا فورا منو بردن توی اتاق عمل… جناب دکتر بیهوشی مشغول بلاک کردن عصبها شد! هی یه چیزایی رو می کرد بالای زانو پشت ران همون پای راست… من کلا دیگه خودمو خلاص کرده بودم می گفتم الان تموم میشه الان تموم میشه :praying: … بعد از ۵ دقیقه عملیاتش تموم شد… نمی دونم کی خوابیدم… فقط می دونم هیچ کس بهم نگفت از یک تا ده یا برعکس بشمار! :grin: احتمالا من قبلش خوابیده بودم! :heehee: … هیچ حس بدی نداشتم و مثل خواب که معلوم نیست کی آدمو می بره، یه دفعه رفتم!…

بیدار که شدم، یعنی وقتی که تونستم خودمو بیدار نگه دارم، آیدین پیشم کنار تخت وایساده بود، به من یه دونه بیسکویت و کمی آب سیب دادن که نمیرم از گشنگی! آیدین بازم کلی از خودش ابتکار عمل نشون داده بود و موفق شده بود برای من یه ویلچر کرایه کنه! بعدش هم برای اینکه دوباره نه خودش اسیر پله گرفتگی بشه نه اسکار اسیر ترشی گرفتگی، تماس گرفته بود تا یکی از این شرکتهای خدمات بیمار بیان و من رو ببرن خونه!… این یعنی آیدین من خداست! :notworthy:

خلاصه از اون شرکته اومدن و من رو سوار تخت روان کردن و با یه آمبولانس بردن تا توی محوطه آپارتمان و بعدش هم توی یه چیز کیسه مانندی که همون عملیات “آی ترشی ترشی” را شبیه سازی می کرد من رو به طبقه دوم و بعد هم منزل انتقال دادن… اون شب رو من عین سنگ خوابیدم! انگار نه انگار که اون روز ۴ ساعت رو در اتاق عمل بیهوش بودم!


باز هم این ماجرا ادامه دارد…


همینجا هشدار بدم! گذاشتن بقیه ماجرا باز هم به شدت واکنش اطرافیان بستگی داره! :grin:

4 Responses to “مونولوس یه پا داره! (بخش دوم)”
  • corona می‌گه:

    عملیات “آی ترشی ترشی” را هستم ! :eyval:

    • Mona می‌گه:

      واقعا؟!؟! من فکر می کردم این بازی فقط مال کودکی های ما بوده! آخه ما توی یه شهر دیگه بودیم و بعضی از بازیهامون تو تهران اجرا نمیشد! :razz: اما مثل اینکه این یکی کاملا جهانیه!!! :laugh:

  • تینا می‌گه:

    قربونت برم آبجی  :kiss:   من زیاد واکنش نشون نمیدم تا بقیه شو بنویسی :thumbsup: کاش میتونستم اون لحظه ها پیشتون باشم هرچند که مطمئنم ازم هیچ کاری بر نمیامد !!!
    منم که میدونی یه بار تجربه اتاق عمل داشتم :nerd:  با یه تفاوت که بعدش من دوتا اومدم بیرون و تازه اون یکی بخش تازه وارد هم بیشتر مورد لطف قرار گرفت هم اینکه از اون به بعد کلا گرفتارمون کرد :grin:   باز خوبه تو خودت تنهایی اومدی بیرون :wink:
    از طرف من خیلی از آیدین تشکر کن که انقدر هوای آبجی خانومه ما رو تو غربت داره :rose:
    خیلی مواظب خودت باش آبجی جونم … میخوام ازت تشکر کنم که انقدر فداکاری که واسه ناراحت نشدن ما همه سختیاتو توی دلت ریختی … خیلی گلی آبجی جونم منتظر بقیه مطلبت هستم :kiss:

پاسخ دهید

Captcha Captcha Reload

:yawn: :worry: :wink: :whistling: :whew: :wave: :waiting: :thumbsup: :thumbdown: :think: :star: :smug: :smile: :sleepy: :skull: :silly: :sigh: :sick: :shock: :sad: :rose: :rolllaugh: :rolleye: :razz: :raiseeyebrow: :pumpkin: :pullhair: :praying: :pirate: :phone: :phbbbbt: :peace: :party: :oops: :ohno: :notworthy: :nottell: :notsee: :notme: :notlistening: :notalk: :neutral: :nerd: :nailbit: :moneyeyes: :mad: :love: :loser: :liar: :laugh: :kiss: :idea: :hypnotized: :hurryup: :hug: :heehee: :grin: :goodluck: :frustrated: :flag: :eyval: :evil: :drooling: :dream: :dontknow: :disco: :cry: :cowboy: :cool: :confused: :comeon: :coffee: :clown: :chatterbox: :bug: :brokenhearth: :beatup: :bateyelash: :badidea: :arrow: :applause: :angel: :?: :!:
جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (19 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security