PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش چهارم)

فکر کنم دیگه نیازی نباشه که قبل از خوندن این یکی هم موارد ایمنی را رعایت کنید! :grin:

 

خب… همه مشکلات بعد از مدتی برای آدمیزاد عادی میشن… هفته اول گچ جدید کمی موجبات آزردگی خاطر را فراهم کرد، اما به مرور و با تحلیل رفتن ماهیچه ها فضای داخل گچ مانند تالار رقص، فضای کافی برای جفت اندازی را فراهم نمود :disco: … کلا این قلنبه داخل گچ دیگر صدای چندانی از خود بروز نمیداد :sleepy: ! ملالی نبود جز سنگینی این بلوک بتنی که همواره همانند غل و زنجیر مجرمان همراه ما بود و ما را دم به دم متنبه می ساخت :notworthy: .

دیگه در رانندگی ویلچر و تاختن با چوب زیربغل تبحر کافی پیدا کرده بودم و کم کم داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که کلا بدون این یک پا هم زندگی زیباست :smug: … با ویلچرم مثل فرفره دور در جا می زدم و از کلیه موانع عبور می کردم (من جمله کفش ورزشی های آیدین که از صعب العبورترین موانع محسوب میشد :grin: )… چوب زیر بغل ها هم یواش یواش علاوه بر سواری در سایر عرصه های کاربردی مثل بستن در کابینت، تمیز کردن تار عنکبوتهای سقف و البته پس از دوره تخصصی به عنوان ریموت کنترل کامپیوتر و پاشنه کش مورد استفاده قرار می گرفت :cool: .

اما حقیقتش این بود که با وجود تمام این تفریحات، آدم دوست داره ببینه که آخر سر از توی این جعبه بتنی چی قراره خارج بشه :think: ، البته معلومه آدم می دونه که از توی تخم مرغ حتما جوجه میاد بیرون و از توی این جعبه هم یه چیزی به اسم پا… اما ابن پاسخ یک کلمه ای آدم رو فقط به دیدن محتویات حریص تر می کنه… اصلا آدم به دلیل یک سری مشکلات روانی، که حالا ما بهش میگیم کنجکاوی، بیخیال هیچ جعبه دربسته ای نمیشه! من هم ایضا همینطور :nerd: !

 

خلاصه، یک ماه گذشت و ما در طی این یک ماه موفق شدیم چند روزی هم به محل کار شرفیاب بشیم تا خیلی به ملت خوش نگذره :wink: … تا تونستیم هم سوپ پای مرغ درست کردیم و با اشتهای کامل خوردیم :drooling: … روز موعود با کلی آرزو و امید، کوله بار بتنی خود را روی کولمان گذاشتیم و رفتیم بیمارستان… مطابق معمول پیوستیم به خیل اهالی عصا به دست و ویلچر سوار، خوبی چنین جمع هایی اینه که همه خیلی ریلکس و سریع از هم می پرسن تو چی شد اینطوری شدی؟! بعد همه قصه خودشونو تعریف می کنن و تازه آدم گرم حرف زدن میشه که یه پرستار میاد لای در و آدم رو صدا می کنه :comeon: !…

ایندفعه برعکس دفعه قبل که مسیر به اتاق گچ گیری ختم شد، ایندفعه از اونجا شروع شد! عجب دل آدم خالی میشه وقتی یارو داره با بیخیالی با این اره برقی ها گچ رو می بره :nailbit: ! هی می خوای به طرف یاد آوری کنی که، ببین اونجا الان پامه ها!…حالا پا نه، قلنبه! بالاخره یه چیزی اون تو هست! :think: … طرف هم پس از هر خط ممتدی که میبره میگه: ریلکس باش! :hypnotized:

 

خلاصه آخر سر در این جعبه بتونی برداشته شد، بعد باندهای روش برداشته شد، بعد هم لایه باندی آخری… اااا، بازم که اون قلنبه اونجاست :ohno: ! … شوخی کردم :grin: ! خدایی دیگه نمیشد بهش گفت قلنبه… میشد گفت توپولی :razz: … و البته خودتون می تونید تصور کنید که آدم چقدر از دیدار مجدد یه آشنا بعد از مدتها خوشحال میشه! (علیرغم قیافه دست و رو نشسته و گلاب به روتون عین جنگلهای آمازون! :cowboy: ) با این حال ما خوشحال و خندون پامون رو برداشتیم بردیم اول یه سری عکس دو نفره رادیولوژی انداختیم و بعد به اتفاق رفتیم به اتاقی که یه پرستار با لهجه عمیق روسی ما رو به اون هدایت کرد… رفتیم و نشستیم روی صندلی بیمار منتظر دکتر جان! از روی صندلی من توی راهرو معلوم بود، داشتم محض فضولی راهرو رو رصد می کردم که یه دفعه اون دکتر که سری قبل منگنه های پامو درآورده بود رو دیدم، بس که ذوق مرگ شده بودم (از دیدن مجدد پام)، باهاش بای بای کردم! اونم راهشو کج کرد اومد سراغ ما :bateyelash: … مثل یه مامان که بچه شو نشون همه میده و میگه ببینین چه خوشگله، منم پامو نشونش دادمو گفتم ببینین چقدر خوب شده! اونم با یه لبخند ملیح تصدیق کرد و بهم بابت داشتن چنین فرزندی، یعنی داشتن چنین پایی تبریک گفت و رفت به کاراش برسه :peace:

بعدش دکتر جراحم اومد… یه نگاهی به عکس دو نفره هامون انداخت و گفت اوضاع خیلی خوبه، استخوانها خوب جوش خوردن و دیگه من یواش یواش می تونم از این لنگه پای گرامی هم استفاده کنم… داریم با دکتره حرف می زنیم، آیدین میگه پاتو تکون بده ببینم چقدر می تونی تکونش بدی؟! تکونش میدم، آیدین میگه تکونش بده دیگه!!! میگم داره تکونش میدم دیگه!!! خب البته من دقیقا داشتم سیگنالهای تکون دادن (اونم به سبک بندری) رو ارسال می کردم، اما پای گرامی بس که خورده بود و از جاش جم نخورده بود، کلا نسبت به این سیگنالها گوش شنوایی نداشت! دریغ از یک میلیمتر جنبش!… اون دختر خوشگله که دستیار دکتر بود اومد و ما باز هم با بچه مون پز دادیم! سعی کرد کمی مچ پام رو تکون بده… چند میلیمتر اول مشکلی ایجاد نکرد، اما بعدش مچ پای ما از خودش صدای گودزیلا درآورد و ما هم خواهش کردیم که دیگه دست بهش نزنه تا ما مجبور نشیم از بچه مون دفاع کنیم! :beatup:

آخر سر دکتر گفت که می تونم حالا از بوت (همون چکمه) استفاده کنم، باید سعی کنم یواش یواش از یکی از چوب زیربغلها استفاده کنم و اینکه می تونیم شبها و موقع حمام پامون رو هم با خودمون ببریم… هورا! یعنی من دیگه می تونم شبها رو دنده چپم بخوابم!!!!

در اسرع وقت از دکتر خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت اتاق گچ گیری تا بوت مربوطه رو تحویل بگیریم… یک عدد چکمه آدم آهنی در آنجا انتطار ما را می کشید! (البته نه کاملا آهنی!) پرستاری که داشت چکمه رو پام می کرد توصیه های ایمنی کرد: تا دو روز از کیسه کشیدن و اصلاح قیافه بچه تون خودداری کنید! اون چسبها رو هم کاری نداشته باشین تا خودشون کنده بشن! (ای بابا ما اولین کاری که می خواستیم بکنیم همینها بود که! :sigh: )…

رفتیم و برای مراسم چکمه برون افکنی وقت (معادل یک ماه آزگار بعد) گرفتیم و بعد راهی شدیم به سمت منزل، با یک عدد پای غولی شکل، که تو همون مسیر بیمارستان مورد توجه چشمان گشاد شده کودکان قرار می گرفت :hypnotized: !… با این وجود، همین که در مواقع غیر راه رفتنی می شد از شرش خلاص شد برای ما جای بسی شکرگزاراندن داشت.


برای اینکه کفرتون دربیاد این ماجرا همچنان ادامه دارد… :evil:

9 Responses to “مونولوس یه پا داره! (بخش چهارم)”
  • شیما می‌گه:

    سلام آبجی گلم…کفرمون حسابیم در اومد…
    چشمت روز بد نبینه دیروز صبح یه قرار کاری داشتم.ارمیای بیچاره رو صبح زود بیدار کردیم و رفتیم.از اونجایی که توی مملکت ما معمولا هر خرابه ای تبدیل به پارکینگ ماشین میشه رفتیم و ماشینو توی سنگو کلوخهای این به اصطلاح پارکینگ گذاشتیم.
    طفلک ارمیا اومد پیاده بشه…برای اینکه جاشو محکم کنه دستشو به ماشین تکیه دادو درو بست…نگو روی دست خودش…خیلی صحنه بدی بود.الانم ناخنش سیاه شده بچم
    مطمئنا میفته …
    فعلا
    دوستت داریم و میبوسیمت

    • Mona می‌گه:

      الهی خاله بمیره!!!! قربون اون انگشتهای کوچولوش برم من!!!   :cry:

      می بردینش عکس مینداختین از انگشتهاش! نکنه شکسته باشه!!!  :worry: خیلی مراقبش باش! بابا من هی میگم مراقب این بچه ها باشین! اینها فرشته های منن…

      بوسش کن یه عالمه، خیلی مراقبش باش… هر وقت تونستی آنلاین شو من این بچه رو ببینم، دلم براش یه ذره شده :brokenhearth:

  • تینا می‌گه:

    سلام آبجی جون …. عجب سریالی شده این پات !!!   امیدوارم زود زود بتونی مثل قبل باهاش راه بری … قربونت برم مواظب خودت باش … به خصوص مواظب این بچه سر به هوات :razz: :love: :kiss:

  • corona می‌گه:

    الان یعنی دلت خونک شد که ملت رو گذاشتی سر کار؟ :pullhair: . حالا بعدش و بگو. بالاخره با این متکا رفتی سر کار یا صبر کردی ورمش بخوابه؟ در مورد اون ایمیل نگاری هایی که با هم داشتیم هم (با اینکه میدونم خیلی وقت گذشته) ولی دارم به نتایج جالبی میرسم. برات خواهم نوشت. بذار مطمئن بشم… فعلن بوس. مراقب خودت باش :hug: :love:

    • Mona می‌گه:

      سلام علیکم…

      با عرض شرمندگی، اون یه خط آخر رو واقعا با نهایت احساس دل خونکی نوشتم! :grin:

      آره بابا، مگه کسی می تونه جلوی من رو بگیره، علی الخصوص با داشتن یه لنگه پای آهنی! از همون هفته یه ضرب رفتم سر کار… :cowboy:

  • تینا می‌گه:

    سلام آبجی جونم … خیلی وقته ندیدمت … البته توی خواب خیلی میبینمت چیکار میکنی ؟
    قربونت بشم دلم برات تنگ شده ………….. :love: :kiss: :kiss: :kiss:

پاسخ دهید

Captcha Captcha Reload

:yawn: :worry: :wink: :whistling: :whew: :wave: :waiting: :thumbsup: :thumbdown: :think: :star: :smug: :smile: :sleepy: :skull: :silly: :sigh: :sick: :shock: :sad: :rose: :rolllaugh: :rolleye: :razz: :raiseeyebrow: :pumpkin: :pullhair: :praying: :pirate: :phone: :phbbbbt: :peace: :party: :oops: :ohno: :notworthy: :nottell: :notsee: :notme: :notlistening: :notalk: :neutral: :nerd: :nailbit: :moneyeyes: :mad: :love: :loser: :liar: :laugh: :kiss: :idea: :hypnotized: :hurryup: :hug: :heehee: :grin: :goodluck: :frustrated: :flag: :eyval: :evil: :drooling: :dream: :dontknow: :disco: :cry: :cowboy: :cool: :confused: :comeon: :coffee: :clown: :chatterbox: :bug: :brokenhearth: :beatup: :bateyelash: :badidea: :arrow: :applause: :angel: :?: :!:
جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (19 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security