PostHeaderIcon آسمون غرمبه

آخ جون…. قراره از پس فردا چند روز به صورت مکرر بارون بیاد… من عاشق انقلاب ابرها هستم… فرقی نمی کنه بارون بباره یا برف… یا اصلا هیچی نباره… فقط دوست دارم ببینم این ابرها با هم یکی میشن، بزرگ میشن، میان پایین، انگار نفسشون میشه باد سرکش… میوزه و خودشو به همه چی می کوبه… عاشق رعد و برقم… اصلا رعد و برق یه چیز اسرار آمیزه برای من! وقتی کوچیک بودم از پشت پنجره ابرهای سیاه رو نگاه می کردم که به هم می خورن و جرقه بزرگشون می خوره زمین! صداشون هم منو می ترسوند! از مامانم می پرسیدم: مامان این صدای چیه؟ مامان می گفت: آسمون غرمبه… اسم قشنگی بود برای این حادثه! چیزی که برای بچه ها ملموس بود…

حالا هنوزم  من طوفان و آسمون غرمبه رو دوست دارم…

چند روز پیش داشتم به مامان به صورت آنلاین کامپیوتر و اینترنت بازی یاد می دادم… مامانم باهوشه، از خیلی کسایی که بهشون تا حالا اینجور چیزا رو یاد دادم بهتر یاد می گیره، مخصوصا اینکه من اونجا نیستم تا بهش عملی نشون بدم! البته بعضی وقتها اینکه من چیزی که جلوی اون هست رو نمی بینم خیلی کار رو سخت می کنه… مثلا اون روز وقتی برای اولین بار وارد ایمیلش شد، من فکر می کردم که یاهو به صورت پیش فرض ایمیل کلاسیک رو براش باز می کنه… من مطالبق صفحه ایمیل کلاسیک براش توضیح میدادم و اون مدام گیج میشد چون چیزی که من می گفتم رو پیدا نمی کرد. آخر سر بابا اومد و قضیه رو روشن کرد که مامان داره صفحه میل بتا رو میبینه و بعدش خودش اونو درست کرد تا بره تو نمایش کلاسیک و خلاصه مامان اولین ایمیلش رو به من فرستاد…

salam halet chetore

یادش دادم یه دونه شکلک بوس هم چسبوند آخر متنش! کلی ذوق کرده بود! من بهش جواب دادم:

Mersi mamani … ye alame booos

وقتی جوابم رو باز کرد و خوند، یه لحظه برق اشک رو توی چشماش دیدم… می دونین، بعضی وقتها تغییر روش ابراز احساسات یه جادو ایجاد می کنه، یعنی کسی که اون رو دربافت می کنه اون احساس رو با تاثیر گذاری بی نهایت دریافت می کنه… و این رو هم باید در نظر داشت که شنیدن کی بود مانند دیدن! به محض اینکه بهش یاد دادم چطوری می تونه به یه ایمیل جواب بده، یه جواب برام فرستاد:

doset daram mona

خلاصه مامان من معرکه است! قراره بهش یاد بدم بره تو فیس بوک برای خودش اکانت بسازه! خلاصه جمع خانواده تو فیس بوک جمع میشه! فقط می مونن اون دو تا فسقلی ای که من خاله شونم، که اونها هم در اولین فرصت آموزشهای مقتضی رو دریافت خواهند کرد!

باید برم فعلا یه امتحان اینترنتی بدم! مال یه آگهی کار هستش که رزومه ام رو براشون فرستادم و اونها هم لطف کردن من رو برگه به دست راهی اتاق امتحان کردن! ۴۰ دقیقه وقت با ۱۷ سوال! از دیشب تا حالا جرات نمی کنم برم توی صفحه سوالات… چون به محض اینکه برم امتحان شروع میشه و فقط هم یک بار می تونم وارد صفحه امتحان بشم… شاید هم مجبور بشم برگه سفید رد کنم بره!

چه می دونم… بالاخره یا شانس یا اقبال… ما رفتیم… :razz:

4 Responses to “آسمون غرمبه”
  • کرونا می‌گه:

    سلام. آفرین به مامان باهوش ات. اون دوره راهنمایی کردن کاربرای مترا پای تلفن دست کم یک اثر مثبت به جا گذاشته و با اون تجربه میتونی از طریق آنلاین آموزش بدهی به مامانت :smile:

    فقط بذار یه پیشنهاد بهت بدهم : هرچقدر هم که دادن آدرس وبلاگ به مامانت کار جذابی باشه، و هرچقدر هم که این ایده افتاده به جونت و ولت نمیکنه، با اینحال بی خیال این یکی شو. اولش جذابه. خیلی هم جذابه. بعد میشه بلای جون. یه روز میخوای درد و دل کنی، می بینی از ترس اینکه مامانت رو ناراحت کنه، جرات نمی کنی حتی یک خط بنویسی. اونجا هم که مملکت غریب، خب آدم یه وقتایی دلش درد و دل میخواد. تو وبلاگش نتونه راحت و آزاد بنویسه، کجا بنویسه؟ پس این خونه رو پرایوت نگهدار واسه خودت که با خیال راحت بتونی هرچی میخواهد دل تنگت بگی.

    نکته آخر : اسمایلی های (شکلک های) کامنت دونیت کجاست؟ من هرچی میخوام ماچ برات بفرستم نمیشه؟ ماچ! :kiss:

  • Mona می‌گه:

    سلام!

    دقیقا مترا فقط همین یه فایده رو داشت! :smile: وای که چه ها کشیدم من از دست این دکمه NumLuck!

    اون پیشنهادت کاملا درسته! اما این وبلاگ جای درددل نیست معمولا… بخوام پاچه کسی رو بگیرم، میرم تو اون یکی وبلاگم… آدرسش رو به هیچ کس ندادم و نمیدم، می خوام اونجا کاملا ناشناس بمونم! :grin:

    والا این کامنت دونی فعلا اسمایلی نداره! اصلا هیچی نداره! منظورم اینه که اصلا ادیتور نیست… روی نسخه لوکالم یه چند تا پلاگین وردپرس رو نصب کردم، همه به مشکل خوردن واسه همین اول می خوام ببینم مشکل چیه، بعد که مشکل رو روی نسخه لوکال حل کردم و خیالم راحت شد، همه اون پلاگینا را گوله می کنم میزنم تو چشم این کامنت دونی! :wink:

    • تینا می‌گه:

      سلام آبجی جون بالاخره تونستم یه کم از وبلاگتو بخونم … خیلی قشنگه ! یاد اون روزا میفتم که یواشکی دفتر خاطراتتو میخوندم :smile:
      وکلا من سبک نوشتن طنزآلودتو دوست دارم …
      برعکس تو من از همون بچگی از آسمون غرمبه میترسیدم گرچه هیچوقت به روی خودم نمیاوردم …

      مرسی که آدرس وبلاگتو به من دادی تا تو خاطراتت شرکت کنم … میبوسمت آبجی شجاع خودم :kiss:

  • Mona می‌گه:

    سلام آبجی! قربونت برم! اینجا که هیج وقت مثل دفتر خاطراتم نمیشه، اون رو میشد تو کمد قایم کرد که کسی نخونه، اما اینو نمیشه! :grin:

    راستی می دونستی این آبجی شجاعت همچنان از جوب آب و آمپول میترسه؟! :razz:

پاسخ دهید

Captcha Captcha Reload

:yawn: :worry: :wink: :whistling: :whew: :wave: :waiting: :thumbsup: :thumbdown: :think: :star: :smug: :smile: :sleepy: :skull: :silly: :sigh: :sick: :shock: :sad: :rose: :rolllaugh: :rolleye: :razz: :raiseeyebrow: :pumpkin: :pullhair: :praying: :pirate: :phone: :phbbbbt: :peace: :party: :oops: :ohno: :notworthy: :nottell: :notsee: :notme: :notlistening: :notalk: :neutral: :nerd: :nailbit: :moneyeyes: :mad: :love: :loser: :liar: :laugh: :kiss: :idea: :hypnotized: :hurryup: :hug: :heehee: :grin: :goodluck: :frustrated: :flag: :eyval: :evil: :drooling: :dream: :dontknow: :disco: :cry: :cowboy: :cool: :confused: :comeon: :coffee: :clown: :chatterbox: :bug: :brokenhearth: :beatup: :bateyelash: :badidea: :arrow: :applause: :angel: :?: :!:
جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • ': (19 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security