شما در حال مرور بایگانی دسته‌ی منشور دیجیتالی هستید.

PostHeaderIcon خزنده ای در میان کتابها (و ایمیلها!)

این پست رو چند وقت پیش (فکر کنم یه ماه پیش!) یه روز که حدود ۲۰۰ تا ایمیل چرت از تو ایمیل باکسم پاک کردم، نوشتم… بعد چون تکمیل نشده بود ولش کردم به امون خدا… امروز دوباره یه ۲۰۰ تا ایمیل چرت دیگه پاک کردم دوباره اعصابم گیر کرده به لنگر اون کشتیه که هی به کابل اینترنت ایران گیر می کنه!… :pullhair:

خلاصه، بعضی چیزاش مال یه ماه پیشه، اما حداقل دلم خنک میشه که حرف دلم رو زدم… :grin:


وقتی دبستانی بودم تنها عشقم کتاب بود! هر کتابی! اصلا فرقی نمی کرد! (ترجیحا کتابهایی که می فهمیدم رو بیشتر می خوندم!) تو خونه ما فقط بابا کتاب داشت، کتابهایی درباره مدارات الکترونیکی، نجاری، نگهداری از گل و گیاه، دو سه جلد کتابهای طبیب خود باشیم و اسرار خوراکی ها و آشپزی، تعدادی هم کتابهای مطهری و شریعتی و بقیه مشاهیری که اون موقع ها همه برای اینکه بفهمن اینا چی میگن کتابهاشون رو می خریدن و تو خونه انبار می کردن! یادم میاد که بارها و بارها کارتن کتابهای بابا رو خالی می کردم و هی می گشتم ببینم چی می تونم از توش گیر بیارم!

یک سری مجله قدیمی بود قاطی کتابهای بابا، مجله دانشمند… مطالب علمی و تکنولوژیکی و  … من هی می خوندمشون… بعضی هاشون رو می فهمیدم، خیلی هاشون رو هم فقط می خوندم، اما نمی فهمیدم! اما الان خدا رو شکر می کنم که با اینکه نمی فهمیدم اما می خوندمشون… چون الان می فهمم خیلی از مطالب اونها رو (با اینکه مال عقد بوق بودن) هنوز خیلی ها نمی دونن!!!


این چند وقته کاملا از ایمیل باکسم ناامید شدم…

بعضی ایمیل ها رو ۱۰۰ بار می گیرم، اینها عموما حاوی یک خبر هستند که افراد رو بنا به اعتقادات یا روحیات یا اصلا بی دلیل به خودشون جلب می کنن، نمونه زیاد داره، همین ایمیل معروف شق القمر (که حالا هر چی من میگم بابا به پیر به پیغمبر من رفتم کل سایت ناسا رو آجر به آجر گشتم هیچ مطلبی در این مورد نبود، عکسهایی هم که ضمیمه اون ایمیل بود فقط داشت مسیر یه خط دره مانند بر روی سطح ماه رو مشخص می کرد، … کی باور می کنه؟! شما هم باور نکنین، بی خیال، ما هم قبول داریم) … یکی دیگه شون که واقعا اشک منو درآورده، ایمیل معروف “سوزن ایدزی در صندلی سینما” می باشد … به خدا اثری که این ایمیل روی سیستم اعصاب و روان من گذاشت از سوزن ایدزی بیشتر بود، بس که هر روز باهاش روبرو شدم… بعدش هم شما رو به قسم و آیه(!!!) تو رو خدا قبل از فرستادن یه ایمیل یه سرچ توی اینترنت بزنین ببینین قدمت یه خبر به چه تاریخی میرسه!!! یه چیز دیگه… شما تا حالا دقت کردی که احتمال سقوط در یکی از خطوط ملکوتی هواپیمایی ایران خیلی خیلی بیشتر از اینه که شما با فرض میانگین یک بار سینما رفتن در سال، در یک سالن سینمای مثلا ۵۰ نفره، روی یک عدد سوزن مبتلا به ایدز فرود بیای؟! بعدش هم آدمی که ایدز داره بیمار هست اما الزاما مریض روانی نیست!!!


بعضی ایمیل ها فقط حاوی شانس و خوشبختی هستند و اگر اونها رو به کسی نفرستی و پاک کنی در جا نفرین میشی و احیانا همونجوری که روی صندلی جلوی کامپیوترت نشستی و می خوای بقیه ایمیل ها رو چک کنی، از کنار خیابون سر درمیاری (یه قوطی هم جلوته برای پول خرد، یه پلاکارد هم جهت عرض عریضه خدمت خلق خدا …) من خودم تا حالا ۱۰۰۰۰ مرتبه این مرحله رو به سلامت پشت سر گذاشتم، فکر کنم این نفرینه آدرس ایمیل منو گم می کنه!!!! ورژن قدیمی این نمونه از ایمیلها، کاغذهایی بود که بعضی وقتها بچه ها تو مدرسه پخش می کردن و دقیقا می گفت شما مثلا باید ۵۰ بار از روی این نامه بنویسی و پخش کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی، بی حیا…!


یه سری از ایمیلها واقعا شاهکارهای مستندسازی هستند!!! دو سه تاشون همین الان توک زبونمه براتون میگم:

یکیشون در مورد “حیوانی عجیب، نتیجه جفت گیری زرافه و گورخر” و مثلا این حیوان رو تازه کشف کرده بودن…. جالب اینجا بود که یکی از دوستان من که در سوئد زندگی می کند (و بنده هم به عنوان یک فضول مسلم قطعا کل عکسهای فیس بوکش رو ملاحظه نموده و روی بعضی هاشون نظر داده بودم!!!) یه عکسی از همین جانور مکشوفه توی آرشیوش داشت که نوشته بود این حیوان با سابقه تاریخی زیاد (در حد همان گورخر و زرافه) در خطر انقراض است… یعنی همین حیوونه که دو روز پیش کشفش رو به اطلاع عموم رسوندیم، الان خطر انقراضش رو به اطلاع می رسانیم….

نمونه دومش “شهری که مردمش به سنگ تبدیل شدند” و البته مجبورم بگم که منظورشون شهر پمپی بود که در آتشفشان کوه وزوو با خاک یکسان شد (یعنی با مواد مذاب یکسان شد)… حالا از قسمتهای دردناک ماجرا که بگذریم، بریم سراغ اصل مطلب! سنگ شدن در اثر فرو رفتن در مواد مذاب؟!؟!؟! یعنی شما اگر گوشت رو بندازین توی مواد مذاب سنگ میشه؟! روی آتیش هم سنگ میشه؟! پس بفرمائین یک سیخ کباب کوبیده = یک سیخ سنگ کوبیده،  ما هم همه مون کرم سنگ خوار زیر زمینی هستیم دیگه!!! در یکی از مقالات همون مجله دانشمند عهد عتیق بابا، این جریان به صورت کامل نوشته شده بود، اون ملت بدبخت سنگ نشدن، اونها در مواد مذاب قرار گرفتن و کاملا عادی مردن (سنگ نشدن)، مواد مذاب اطراف اجساد سرد شد و مثل یک قالب سرجاش موند، در حالی که اجساد پوسیدند و پودر شدند… سالها بعد یک کاوشگر به این نتیجه رسید که اگر زمین رو بکنه که بخواد به شهر پمپی برسه، همه این قالبها رو میزنه داغون می کنه، پس با هوشمندی مقادیر زیادی گچ و سیمان رو به لایه های زمین تزریق کرد… این گچ ها در قالبها (یعنی همون جایی که قبلا اجساد بودن قرار گرفتن) بعد مواد مذاب رو که الان به صورت خاک حاصلخیزی دراومده بود رو کنار زدند و … بله، شهر پمپی به صورت گچی نمودار شد… (نه سنگی!!!!!!)

یه نمونه دیگه اش هم ایمیلی هست مربوط به یک گورستان تاریخی و عجیب در ایتالیا که من حدود یکی دو سال پیش (به دنبال یک بیماری روانی به نام کنجکاوی مفرط) کلی درباره اش توی همین اینترنت جستجو کردم و مطلب خوندم… توی این ایمیل ادعا می کنن که این گورستان تازه کشف شده، اجساد با میخ طویله به دیوار آویزان شده اند و اینکه “باستان‌شناسان پی‌بردند این اجساد که به طور طبیعی مومیایی شده‌اند مربوط به مراسمی مذهبی هستند که در نوع خود بی‌نظیر است“… آخه آقایون و خانوهای محقق که میشینین دو ساعت هر چی که خودتون درباره یه موضوع تصور می کنین رو به عنوان مطالب معتبر به خورد خواننده ها میدین، چرا حداقل چند خط از مطالب همونجایی که این عکسها رو از توش کش میرین رو نمی خونین!!! این گورستان تازه کشف نشده خیلی وقته همه به وجودش واقفن… اجسادی که شما می فرمائید با میخ طویله به دیوار کوبیده شدن، اول توسط یه آدمی که در زمان خودش کلی معروف بوده (و اصلا کلی منت میذاشته تا اجساد رو به قول شما مومیایی کنه) اول با مواد خاصی که فساد جسد رو به تاخیر می انداخته، پرداخته میشدن بعدش بدن اونها رو در ردیفهایی به دیوار متصل می کردن (به قول شما با میخ طویله) و فک و فامیل اونها به جای اینکه برن بهشت زهرا بالا سر قبر عزیز از دست رفته شون، می رفتن به اون کلیسا (به قول شما گورستان) با جسد اون که احتمالا هنوز خیلی تغییر نکرده بوده حال و احوال می کردن… جالبش هم اینه که هنوز کله بعضی از اون اجساد مو داره و با وجود گذشت سالها هنوز بقایای گوشت و پوست اونها بر روی اسکلت اونها باقی مونده… خلاصه که واقعا عجب داستان پردازهای جالبی می خورن به تور ما!!!


بعضی از ایمیلها همون مجله موفقیت هستند در حد کمپرس شده… تو موفق میشی، تمرکز کن، بنویس، لیست تهیه کن، زندگی قشنگه (کور که نیستیم!)، ما باید قشنگ باشیم (با منی؟!)، هر چیز بدی که میبینی اثر غلط اضافه ای هستش که قبلا کردی، الان کمونه کرده خورده پس کله خودت (به خدا من کاری نکردم، تقصیر آیدین بود!)… به نظر من هر کسی باید کلید موفقیتش رو خودش پیدا کنه، یکی می نویسه، یکی تمرکز می کنه، یکی تلقین می کنه، یکی تظاهر می کنه، یکی هم کلا به شانس تکیه می کنه… در هر حال اگر کسی دنبال موفقیت بگرده حتما اونو پیدا می کنه، فوقش نیاز به جزوه پیدا کرد میره مجله موفقیت می خره که اون آخرش یه فال ماهانه هم داره!!!…


ایمیلهای افتخاری… یعنی ایمیلهایی که روزی شصتاد بار به خودشون و ایرانی بودنشون و کوروش افتخار می کنن … الهی بمیرم برای کوروش که باعث نفخ بیش از حد دماغ این افتخارمندان شده… من با افتخار کردن به تاریخ پارسی هیچ مشکلی ندارم، مشکل من با کسانی هستش هست که (مثل خودم) هیچ عنصری برای افتخار به خودمون نداریم و برای جلوگیری از کم آوردن در عرصه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و… چیزی رو وسط میاریم که اصلا ربطی به ما نداره! ما چه عمل مفیدی در اون برهه تاریخی انجام دادیم؟! ما اصلا کجای اون تاریخ بودیم؟! ببینم اصلا من که انقدر به ایرانی بودنم افتخار می کنم، اگر دست خودم بود بازم ایرانی میشدم؟! یعنی اگر خدا موقع تولدم از من سوال می کرد کجا می خوای اولین جیغ بنفش تاریخیت رو بکشی، من با افتخار می گفتم»: ایران؟!؟! (مطمئنی؟!؟!)


ایمیلهای “سیزی یازا سیزی” (زرگری بخوانید!) … بگذریم… این برای خودش پست مستقل می خواد … بعدش هم احتمالا ما رو “فیزیلتزر” می کنن!!!!!


ایمیلهای بهداشتی: به شرطی که منبع علمی داشته باشن بسیار بسیار طلبیده می شن، اما معمولا اونهایی که منبع ندارن و حالت خبری دارن، احتمال جک بودنشون زیاد هستش… مثلا من چند وقت پیش یه ایمیل داشتم که اگر ویتامین ث میل بفرمائید و بعدش میگو میل بفرمائید، نمی دونم چی چیه میگو با ویتامین ث واکنش می دهد و می شود سیانور!!!!! البته بنده هم اولش دقیقا عین یک اسکل اوشکول واقعی این ایمیل را باور نموده و به کل اهالی فرندلیست ارسال نمودیم! جهت خودشیرینی مطلب را به اطلاع همسر گرام هم رساندیم که مراقب باش وقتی ویتامین ث می خوری، بعدش میگو نخوری… گفتن همانا، و آیدین حدود ربع ساعت به دور خود می چرخید و مشت بر زمین می کوبید و خنده می فرمود… بعدش هم با یک سرچ دو کلمه ای در گوگل عزیز فهمیدیم که این ایمیل از بیخ و بن فاقد چهارپایه علمی بوده است (ظاهرا فقط چهارپایه مردم آزاری و ایمیل پراکنی داشته)… خلاصه، ما هم در دم متنبه شده یک ایمیل عذرخواهی به همان اهالی فرستادیم مبنی بر اینکه غلط کردیم این ایمیل فاقد پایه علمی است، شما تا می توانید ویتامین ث و میگو بخورید … (جالب اینجاست که ۱ هفته بعد مجددا از یکی از اعضای محترم فرندلیست همان ایمیل را (ویتامین ث و میگو سیانور می شوند) دریافت کردیم!!! یعنی من باید بشینم موهامو دونه دونه با موچین بکنم از دست این اهالی!!!)


ایمیل های خبری داغ غ غ … یعنی این خبرها اینقدر داغ هستند که همون بدو ورود که وارد اینباکس میشن، ردشون همه جا می مونه…. بهترین نمونه ای که اخیرا به تور بنده خورده عبارتست از “خودکشی فیییییس بووووووووک” … کاش این خبر موثق بود، باور کنین که اگر این خبر درست بود کلی از مردم بر میگشتن سر خونه و زندگی و امورات مربوطه (منجمله خودم!) … اما متاسفانه این خبر شایعه ای بیش نیست، اما خب چون خیلی داغه جون میده که آدم یه عالمه از دوستان شیفته رو به آه و واویلا بندازه، مگه نه؟!  من هم اگر مدیر ف. ب. بودم با درآمد ثانیه ای که از این سایت داشتم، به خاطر اینکه نمیذاره عصرها قهوه مو در کافی شاپ موردعلاقه تناول کنم، حتما درش رو تخته می کردم… این همه کارمند و اهل و عیال هم وامیستادن عین بوق منو نگاه می کردن!!!!… ای خدا… من نفهمیدم آخر سر قیافه من داره بیشتر شبیه اسکلها میشه، یا اینکه کلا جمعیت اسکلها داره بیشتر میشه؟!


و البته انواع دیگری از ایمیل که اجتناب ناپذیرند… فعلا اینها بیشتر روی اعصاب من کنسرت گیتار برگزار می کردند…


پ.ن. من این اینباکسم رو آخر سر با تی ان تی خالص پر می کنم، یه فیتیله بلند میکشم تا پشت کی بورد ، یه آتیش کوچولو  می زنم ته فیتیله … و نصف گره های اعصابم خود به خود باز میشه! آخیش…. اصلا فکرش هم آدم رو آسوده می کنه…

 

PostHeaderIcon زورزورکی… بخندین

اومدم اینجا براتون یه چیزی نعریف کنم، یه کم بخندین، پاشم برم!

والا در راستای گیر دادن به ابزارآلات نوین در عرصه اپن سورس، ایندفعه افتادم رو دنده یاد گرفتن CakePHP … بهش میگن کیک، اما من هنوز به قسمت شیرینش نرسیدم! بگذریم، بریم سراغ تعریف جک مربوطه!

دیروز وسط عطسه های پی در پی  و نوشیدن مداوم چای کم رنگ برای فراموشی سرماخوردگی کذایی، رفتم سورس CakePHP رو دانلود کردم و ریختم توی یه فولدر و یه ساب دامین روی لوکال هاست WampServer رو همون فولدر تعریف کردم … قاعدتا باید با زدن آدرس مربوطه، صفحه پیش فرض فریم ورک رو میدیدم، اما هر چی میزدم می گفت این آدرس اشتباه است، اصلا یه همچین چیزی روی این لوکال هاست وجود نداره! برو آدرسو اشتباه بهت دادن!!! خلاصه گشتیم دنبال علت و آخرسر دیدیم که بله… بازم مشکل مربوط به htaccess هستش! خلاصه با چند بار تلاش بالاخره موفق شدیم که صفحه اول رو با کلی ادا اطوار بیاریم بالا… (زیاد درباره مفهموم اینا توضیح نمیدم، چون کلا ربطی به جک نداره!  :razz: )

امروز هم پس از رد کردن رخوت مربوط به روزهای تعطیل، نشستیم سر ادامه عملیات! مشکل اینجا بود که هر چی آموزش تصویری و ویدئویی میدیدم، اینها صفحه هاشون خوشگل بود و رنگ و قیافه داشت، مال من عین ماست وارفته بود! نه رنگی نه استایلی! خلاصه بگرد و بگرد… هیچ کس این مشکل رو نداشت! آخه مگه میشه! خلاصه داشتم یواش یواش به این نتیجه می رسیدم که من احیانا کیک رو از طرف اشتباهی دارم می خورم… در آخرین تلاش، دستمون به یه سایت از خدا بی خبر رسید که داشت مراحل نصب کیک رو تعریف می کرد، یه جا داشت ویرچوال هاست تعریف می کرد، باور کنین چشمام از کله ام کنده شد چسبید به مانیتور!!!… هیچ کدوم از این آدمهای محترمی که اقدام به نوشتن آموزش می کنن به این نکته فکر و حتی اشاره نکرده بودن که بابا شما به جای اینکه فولدر اصلی رو ساب دامین کنین، باید به اندازه دو تا فولدر رد کنین و بعد به سمت چپ بپیچین و اون رو به عنوان ساب دامین تعریف کنین! …

بخندین دیگه! خنده نداشت؟! من که کلی به خودم خندیدم! از صبح تا حالا اسکل شده بودم، داشتم ظرف کیک رو گاز می زدم و می گفتم این چرا مزه نداره!!!

البته تقصیر این CodeIgniter  (که من باهاش کار می کنم) بود … چون این یکی رو با ظرف می خورن! یه رستورانی هست توی Broadway Plaza که یه دفعه با ناتاشا رفته بودیم… سوپ هاشون رو توی ظرفهای نونی میدن، آخرسر اگر هنوز سیر نشده باشی ظرف رو هم گاز می زنی! اینو گفتم به عنوان مثال برای همون CodeIgniter …

شماها امروز اصلا رو دنده خنده نیستین، نقصیر من نیست… یه پیشنهاد قبل از اومدن به وبلاگ من یه کمی آهنگ قر دار گوش کنین که روحیتون یکم شاد بشه! مثل من که الان دارم رادیم نبض گوش می کنم هی سر جام وول می خورم! آیدین هم هی نگاه می کنه فکر میکنه زده به سرم! (آخه اون از چیزایی که تو هد فون من می گذره خبر نداره!)

بد اخلاقا… خداحافظ :grin:

جست‌وجو
بایگانی
پیوندها
Tweeter
  • ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security