شما در حال مرور بایگانی دسته‌ی حرفهای همیشگی هستید.

PostHeaderIcon بازگشت مقتدارنه و یه پایانه مونولوس!

سلام علیکم اهالی…

والا من خیلی شرمنده ام از اینکه این دو ماهه کرکره وبلایتمون رو بدون نصب برگه: “تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد!” آوردیم پایین وشما رو بی خبر گذاشتیم اما حقیقتش به دلیل مسائل امنیتی از حضور در اماکن عمومی، به خصوص وبلایت گرامی، معذور بودیم!


اما حالا که برگشتم یه چند تا پست دارم که یواش یواش می فرستمشون بالا! البته به شرطی که با گذاشتنشون ملت ما رو به صلابه نکشن! مخصوصا خواهران گرام که پل ارتباطی وبلاگ ما و مامان هستند و امید است که به محض مشاهده هرگونه واکنش موکندن از جانب مامان خانوم، از ادامه اطلاع رسانی امتناع ورزیده، ما را یاری کنند تا همه با هم از وبلاگی خوب و شیرین لذت ببریم :grin:


نکات ایمنی قبل از مطالعه پستهای جدید:

از آورردن هر گونه دستمال کاغذی به محوطه وبلاگ و نواحی اطراف آن (شامل محدوده میز کامپیوتر و کیبورد و موس در منزل شما هم میشود!) اکیدا خودداری کنید، چون طبق اصل “وجود آلت جرم، انگیزه وقوع جرم را تقویت می کند”، وجود دستمال کاغذی، می تواند میل شما به گریه را تقویت کند، بعد میندازینش گردن وبلاگ من!

پستها ممکن است شامل توصیف صحنه هایی خشونت آمیز نطیر آمپول زنی باشد، لذا ورود اطفال زیر ۱۸ سال و کسانی که سابقه حمله قلبی، مغزی و روحی دارند به آنها اکیدا ممنوع است.

آقایون لطفا چشمها رو درویش کنند.

خانومها لطفا احساساتشون رو خاموش کنن.

…همین…

 

PostHeaderIcon پایان مراسم آش خوری!

من بالاخره توی یه شرکت کوچیک استخدام شدم (البته به صورت موقت، تا ببینن چند مرده حلاجم)، ۲۰ نفر پرسنل داره، یه وب سایت جستجو برای خرید کتاب دارن که معمولا دانشگاهها و فروشگاهها ازش استفاده می کنن… بذارین یکم برم ببینم چی به چیه بعدا میام براتون تعریف می کنم اونجا چه شکلیه و همکارام کیا هستن… شاید یه چند تا عکس هم چسبوندم تنگ دلش… :wink: البته خیلی ها رو میشناسم اینجا که حتی حاضر نیستن بگن شرکتشون کارش چی هست! حالا کار خودشون بماند! … بعضی ها اصولا برای خودشون خیلی کلاس میذارن، ما از اولش بی کلاس بودیم! :cool:

فکر کنم تا چند وقت نتونم خیلی این دور و برا آفتابی بشم، همین الانش هم رئیسم یه سری لینک فرستاده برام که برم مطالعه کنم، باید یه مقدار لباس و تجهیزات جنگی هم خریداری کنم، این تعلیم رانندگی هم شده قوز بالا قوز اما راه فرار نداره! چون همین الانش بخوام با مترو و اتوبوس برم حدود ۱ساعت و نیم تو راهم، اما اگر رانندگی کنم در کمتر از نیم ساعت می رسم، خلاصه الان پس از پایان مراسم آش خوری مشغول مراسم شله زرد خوری هستیم… :silly:

سعی می کنم روزهای شنبه یکشنبه یه سری به اینجا بزنم، جواب کامنتها رو بدم و شاید چیزی هم بنویسم … فعلا راستش مغزم به راه مستقیم نمیاد به هر چی می خوام فکر کنم هی مدام آلارم میده که کلی کار داری پاشو وقتو تلف نکن! :hurryup: ما بریم!

 

 

پ ن ۱ این شکلکها رو درست کردم (یا گند زدم) نمی دونم کدومش رو باید بگم! آخه در کل الان یه لیست بالا بلند از شکلکها برای استفاده حضار وجود داره، اما خب فقط حرف خودش رو می فهمه، یعنی شما اگر بنویسین :D قبول نمی کنه، باید حتما روی عکسش کلیک کنین تا خودش از عبارت تعریف شده اش استفاده کنه… میشه درستش کرد، اما یکمی نیازمند وقت هستش که فعلا مال ما تموم شده باید صبر کنیم با بار بعدی برامون بفرستن… :grin:

پ ن ۲ این کامنت دونی رو هم درست کردم، اما فعلا تلاشم برای باز کردنش به صورت پاپ آپ بی نتیجه مونده، یعنی روش خود وردپرس اینجا جواب نمیده (نمی دونم چرا!) شما که همینطوری تحملش کردین یکمی دیگه هم تحمل کنین من یه وقت آزاد گیرم بیاد…

پ ن ۳ هنوز موفق نشدم گیر این استایل رو روی اینترنت اکسپلورر رفع کنم، هنوز دکمه سرچ توی اکسپلورر ناپیداست… کسی علت رو فهمید بگه، موجود بینوایی از نادانی بدر آید! باور کنین ثواب ۱۰۰ تا حج داره! :angel:

پ ن ۴ تاریخ ها همه به شمسی برگردانده شده و دیگه من خودم نمی فهمم چی رو کِی پست کردم! :evil:

پ ن ۵ استایل رو یکمی تغییر دادم، الان خوندن متنها یکمی راحت تر شده (البته به نظر خودم!)…

پ ن ۶ نظرات و پیشنهادات سازنده و ویرانگر خود را با ما به اشتراک بگذارید!  :pirate: به محض اکتشاف وقت اضافی به آنها خواهیم پرداخت! :thumbsup:

PostHeaderIcon آسمون غرمبه

آخ جون…. قراره از پس فردا چند روز به صورت مکرر بارون بیاد… من عاشق انقلاب ابرها هستم… فرقی نمی کنه بارون بباره یا برف… یا اصلا هیچی نباره… فقط دوست دارم ببینم این ابرها با هم یکی میشن، بزرگ میشن، میان پایین، انگار نفسشون میشه باد سرکش… میوزه و خودشو به همه چی می کوبه… عاشق رعد و برقم… اصلا رعد و برق یه چیز اسرار آمیزه برای من! وقتی کوچیک بودم از پشت پنجره ابرهای سیاه رو نگاه می کردم که به هم می خورن و جرقه بزرگشون می خوره زمین! صداشون هم منو می ترسوند! از مامانم می پرسیدم: مامان این صدای چیه؟ مامان می گفت: آسمون غرمبه… اسم قشنگی بود برای این حادثه! چیزی که برای بچه ها ملموس بود…

حالا هنوزم  من طوفان و آسمون غرمبه رو دوست دارم…

چند روز پیش داشتم به مامان به صورت آنلاین کامپیوتر و اینترنت بازی یاد می دادم… مامانم باهوشه، از خیلی کسایی که بهشون تا حالا اینجور چیزا رو یاد دادم بهتر یاد می گیره، مخصوصا اینکه من اونجا نیستم تا بهش عملی نشون بدم! البته بعضی وقتها اینکه من چیزی که جلوی اون هست رو نمی بینم خیلی کار رو سخت می کنه… مثلا اون روز وقتی برای اولین بار وارد ایمیلش شد، من فکر می کردم که یاهو به صورت پیش فرض ایمیل کلاسیک رو براش باز می کنه… من مطالبق صفحه ایمیل کلاسیک براش توضیح میدادم و اون مدام گیج میشد چون چیزی که من می گفتم رو پیدا نمی کرد. آخر سر بابا اومد و قضیه رو روشن کرد که مامان داره صفحه میل بتا رو میبینه و بعدش خودش اونو درست کرد تا بره تو نمایش کلاسیک و خلاصه مامان اولین ایمیلش رو به من فرستاد…

salam halet chetore

یادش دادم یه دونه شکلک بوس هم چسبوند آخر متنش! کلی ذوق کرده بود! من بهش جواب دادم:

Mersi mamani … ye alame booos

وقتی جوابم رو باز کرد و خوند، یه لحظه برق اشک رو توی چشماش دیدم… می دونین، بعضی وقتها تغییر روش ابراز احساسات یه جادو ایجاد می کنه، یعنی کسی که اون رو دربافت می کنه اون احساس رو با تاثیر گذاری بی نهایت دریافت می کنه… و این رو هم باید در نظر داشت که شنیدن کی بود مانند دیدن! به محض اینکه بهش یاد دادم چطوری می تونه به یه ایمیل جواب بده، یه جواب برام فرستاد:

doset daram mona

خلاصه مامان من معرکه است! قراره بهش یاد بدم بره تو فیس بوک برای خودش اکانت بسازه! خلاصه جمع خانواده تو فیس بوک جمع میشه! فقط می مونن اون دو تا فسقلی ای که من خاله شونم، که اونها هم در اولین فرصت آموزشهای مقتضی رو دریافت خواهند کرد!

باید برم فعلا یه امتحان اینترنتی بدم! مال یه آگهی کار هستش که رزومه ام رو براشون فرستادم و اونها هم لطف کردن من رو برگه به دست راهی اتاق امتحان کردن! ۴۰ دقیقه وقت با ۱۷ سوال! از دیشب تا حالا جرات نمی کنم برم توی صفحه سوالات… چون به محض اینکه برم امتحان شروع میشه و فقط هم یک بار می تونم وارد صفحه امتحان بشم… شاید هم مجبور بشم برگه سفید رد کنم بره!

چه می دونم… بالاخره یا شانس یا اقبال… ما رفتیم… :razz:

PostHeaderIcon اندر مراسم شکر گزاراندن

بالاخره این یکی وبسایت رو هم با هر ترفندی می شد به هم چسبوندم و سرهم کردم! چه خوب میشد اگر فردا می تونستم بشینم سر وبلایت خودم! این وبلایت بیچاره انگار نفرین شده! از روزی که فرستادمش بالا دیگه وقت نکردم برم سراغ دل و روده اش!

پس فردا اینجا عید شکرگزاریه… به دلیل اینکه این عید به شکم مربوط میشه این آمریکاییها براش سنگ تموم میذارن! :D هر کی عرضه داشته باشه (کاملا مشخصه که منظورم اینه که من در این زمره قرار نمی گیرم) یه بوقلمون میگیره و به صورت درسته و شکم پر می پزه (+ یه عالمه غذای دیگه) و یه ایل آدم رو دعوت می کنه خونش و بعد همه با هم انقدر می خورن که تا سه شب جا برای خوردن نداشته باشن… این یعنی که شکرگزارن!!!

از اونجایی که ما هنوز اینجا مثلا تازه وارد محسوب میشیم یکی از دوستامون ما رو برای مراسم شکرگزاری دعوت کردن، قراره بریم خونشون در شکرگزاری بهشون کمک کنیم… منم امروز ۳ تا سینی شیرینی کشمشی (تنها شیرینی که بلدم!) درست کردم… فردا هم می خوام برم سراغ تولید بیف استروگانف… خب اینجا (حداقل تا جایی که ما دیدیم) اینجوریه که وقتی میرن خونه کسی مهمونی یه چیزی با خودشون می برن… یه جورایی تو مایه های قابلمه پارتی خودمون… البته متنوع تر! (البته نه همیشه، و نه الزاما همیشه غذا!) یادم باشه لباسم رو هم اتو کنم… کلی کار ریز و درشت دیگه هم دارم…

خلاصه یعنی اینکه تا ۲ روز من اینورا پیدام نمیشه… الانم آیدین داره هی رژه میره، آژیر خواب باش میزنه… برم تا همسایه ها رو آواره نکرده! :razz:

PostHeaderIcon جزیره نشینی و بطری یابی!

من تازه یه ۲-۳ ماهی میشه که افتادم به وبلاگ خوانی… قبلا خیلی خوشم نمی آمد… انقدر دور و برم شلوغ بود و تعاملات دنیای واقعی وقت و انرژیم رو می گرفت که جایی برای افزودن تعاملات مجازی به اون باقی نمی موند…

وقتی میرفتم شرکت، از دم در باید با نگهبانی، پرسنل خدمات و پیک داخلی و … تعامل برقرار می کردم! :roll: همیشه کسی پیدا میشد که بخواد برام درددل کنه، همیشه زنگ خور تلفن من با تلفن منشی دفتر معاونت رقابت می کرد، همیشه تعدادی دوست با معرفت در زنگ تفریحی که به خودشون وسط کار میدادن، یاد من میافتادن! همیشه من کلی کار داشتم برای انجام دادن و همیشه دوست داشتم یه اتاق چهارگوش داشته باشم بالای کوه قاف، وسط یه عالمه برف، که هیچ کس دستش بهم نرسه… الان که فکر می کنم، الکی نبود که هر روز وقتی می رسیدم خونه باید تازه می نشستم گره های اعصابم رو باز می کردم! :neutral:

البته اینم بگم، من کلا با تعاملات صوتی مشکل دارم (بخصوص که در ایران این عملیات همراه با بسیاری مخلفات زائد مثل تعارفات، قربان صدقه های اجباری و کلمات چندوجهی انجام می شود) و متاسفانه ۹۹۹% از تعاملات به این صورت هستش! تعاملات خواندنی و نوشتنی برای من به شخصه بسیار دلپذیرتر هستند…

خدا رو شکر برای من در اینجا تعاملات صوتی به حداقل رسیده و جا برای معرفی و استفاده از سایر انواع تعامل هم ایجاد شده است! :D خوندن وبلاگها یک فعالیت پر از تنوعه برای من! چون معمولا هر کسی از یه چیزی حرف میزنه و نظر واقعیش رو میگه، نه اینکه به خاطر هزار ملاحظه مجبور بشه نظرش رو پنهون کنه یا وارونه بگه یا کلا انقدر نظرش رو بپیچونه و برقصونه و خرد و خمیر کنه که همه نظرها رو تو خودش جمع کنه…

بعضی وقتها که تو اتاق پشت لپ تاپ نشستم و ساعتها کسی را در محوطه مجموعه نمی بینم و یواش یواش با خودم فکر می کنم که شاید بقیه مردن (!) یک دفعه یکی از وبلاگها آپدیت می شه و من اگه از سر و کله زدن با کدها خسته شده باشم، سریع به سراغش می رم و می فهمم هنوز بقیه زنده هستن… البته بعضی وقتها هم کاترین (خانم پیر همسایه روبرو) من رو از این خواب و خیال بیرون میاره! نیازی نیست که من ورود و خروج کاترین رو ببینم، چون اون با وجود سن و سالش و هیکل نه چندان بزرگش چنان موقع راه رفتن پاش رو روی زمین می کوبه که کل خونه ما می لرزه! من همیشه برای همسایه طبقه پایین کاترین طلب صبر و مغفرت می کنم…

من خودم زمانی که توی ایران بودم، همیشه سعی می کردم توی خونه آروم راه برم که صدای گرومپ گرومپ راه رفتنم همسایه طبقه پایین رو ناراحت نکنه! اما اینجا همه عین فیل راه میرن! حتی این بچه فینقیلی ها وقتی دارن میدوند، کاملا میدونن چی کار کنن که زمین زیر پاشون بلرزه!  :evil:

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت تو آمریکا خونتون رو طبقه پایین نگیرین!

پ.ن. نمی دونم معنی عنوان این پست رو درک کردین یا نه! به هر حال من قصد ندارم درباره اش توضیح بدم!  :grin:

جست‌وجو
بایگانی
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security