شما در حال مرور بایگانی دسته‌ی از سرزمینهای شمالی هستید.

PostHeaderIcon جادوگری که می ترسد!

سلام اهالی…

تصمیم گرفتم در یک عملیات انتحاری به ادامه نوشتن سریال “مونولوس یه پا داره” خاتمه بدم، چون یکی از بزرگترین بهانه ها برای در رفتن از زیر بار وبلاگ وراجی بود! :whistling:

 

فعلا علی الحساب دوست دارم یه مدتی همینطوری بدون موضوع حرف بزنم… به عبارتی دلم برای دری وری گفتن تنگ شده! (حالا شما تصور کنین من تا حالا داشتم حرف درست و حسابی می زدم! :grin: )

 

خب، امروز روز خوبی بود، از خونه تکون نخوردم (به جز ظهر که رفتم صندوق پستمون رو بازدید کردم)، نشستم یه سری مدارک مربوط به بازنشستگی رو پر کردم تا برای آینده بچه ها نگرانی نداشته باشیم!  :frustrated: یکی از چیزایی هم که منو از بچه آوردن زده می کنه همینه!  :waiting: (از پذیرفتن هرگونه نصیحت در مورد اینکه تو مخت پیچیده که اینطوری فکر می کنی معذوریم!)

 

خلاصه، هی لغتهای چپندر قیچی توی اون مدارک پیدا می کردم که خیلی هاشون به نظر نمی اومد اون معنی که دیکشنری بهش اشاره می کرد، رو داشته باشن! مثلا وسط یه متن که داره از تراکنشهای مالی صحبت می کنه چرا باید از قل و زنجیر یا عفونت گلو استفاده بشه؟! (خب البته ممکنه برای خندوندن خواننده وسط یه متن ثقیل بشه از همچین روشهایی استفاده کرد، اما خب به نظر من یه کمی لوس میاد! :dontknow: )

 

الان هم اول با خودم گفتم بشینم این دکمه های وبلاگم رو درست کنم، که دوستان محترمی که از مرورگرهای منفور من استفاده می کنن هم بتونن گهگاه روی این دکمه ها کلیک کنن و برام شکلک بفرستن :bateyelash: … بعد یه نگاه به ادیتور کدهام انداختم، دیدم کلا فراموش کردم قبلا مشغول چه عملیاتی بودم!  نتیجه اخلاقی اینکه اگر کد رو آپدیت کنم احتمالا سایت محترم دچار نقص عضو میشه، من هم گفتم حداقل برای امروز بیخیال… برای فردا هم بیخیال چون کلی کار دارم!

 

پس فردا (۳۱ اکتبر) اینجا هالو وینه! ما هم توی شرکت هالو وین پارتی داریم، بنده هم از قبل اعلام کردم که با خودم شیرینی خونگی میبرم شرکت (چون دفعه پیش که از این غلطها کردم، شیرینیم طرفدار پیدا کرد! همه اش تقصیر شیماست! وقتی بچه بودیم علی رغم همه تلاش من، تنه اش خورد به من!)… در ضمن قراره بنده با لباس مبدل جادوگر در انظار ظاهر بشم!  :cool: البته ما چون حساب قرون به قرون (درستش سِنت به سِنته!) پولمون رو داریم، از همون لباسهای موجود یک عدد بلوز مشکی و دامن مشکی و چکمه مشکی رو استفاده می کنیم به عنوان لباس جادوگری و البته یک عدد کلاه و جاروی جادوگری که هر کدام را به قیمت ۹۹ سِنت از مغازه مخصوص اجناس ۹۹ سِنتی خریداری کردیم… شما که انتظار ندارین اینها خیلی جالب باشن؟!  :think: منم همینطور!

 

خلاصه برنامه فردا از این قراره: خارج کردن لباسها از چمدان، اتو کردن آنها برای فردا، تهیه شیرینی در حجم انبوه، سر و کله زدن با خودم تا ببینم می تونم خودم رو راضی کنم که کمی خودم رو وحشتناک کنم!  :shock: … فکر نکنم… من از بچگی به نداشتن جنبه در زمینه چیزهای ترسناک شهرت داشتم! کافیه برام یه قصه ترسناک تعریف کنن، من تا چند شب به طور مداوم اون داستان رو به طور مستند تو خواب برای خودم اکران می کنم!  :hypnotized: یه ماجرای تخیلی در مورد ارواح من رو شبهای متوالی از رفتن به دستشویی منصرف می کنه  :nailbit: ، تنها موندن توی خونه که معادل شرکت در مسابقه تعقیب و گریز با ارواح میشه :beatup: ، و البته در کمد توی راهرو باید همواره باز بمونه چون من هر دفعه که از یه ورش رد بشم از تصویری که توی در آینه ایش می افته زهره ترک میشم  :worry: !…

 

همین دیگه، آهان، راستی امسال موفق شدم ولخرجی کنم یه دونه کدو تنبل فسقلی بخرم و درستش کنم برای هالو وین :pumpkin: ! البته الان دیگه داره خراب میشه، به قول آیدین دندوناش داره می ریزه! چقدر این کدو تنبلهای هالو وین زود پیر میشن! خوبیش این بود که یه ظرف کوچیک تخو کدو بو داده و یه سینی نسبتا بزرگ کدو تنبل پخته شیرین شده از محتویاتش استخراج و تناول شد.

 

من هنوز هم خوب نمی دونم منشا روز هالو وین چی بوده! احتمالا سالروز کشتن جادوگرها، زامبی ها، هیولاها و دراکولاهاست… به هر حال، همه برای این روز کلی شوق و اشتیاق دارن و نقشه می چینن… همه سعی می کنن برای اون روز لباس مبدل بپوشن (حتی اگر به سادگی پیچیدن خودشون توی یه ملافه سفید به عنوان شبح باشه)، بعضی ها خودشون رو خیلی وحشتناک درست می کنن اما خیلی ها ترجیح میدن خیلی وحشتناک نشن تا بچه ها قبض روح نشن… بعضی جاها مهمونی هالووین برای عموم برگزار میشه، بعضی ها هم برای خودشون مهمونی دارن… اون شب راه رفتن توی خیابون و فروشگاهها کار سرگرم کننده ایه، البته نه برای من! چون من با دیدن هر کدوم از اون زامبی ها یا دراکولا ها باید تدارک چند شب مهمونی رو ببینم! :ohno:

 

یکی از سرگرمی های هالو وین، علاوه بر تغییر چهره و لباس، درست کردن کدو تنبل و تراشیدن اونها به صورتهای مختلفه… کار خیلی باحالیه، هم فاله هم تماشا، هم پدر مچ دست آدم درمیاد! اینجوریه که یه دایره بالای کدو درمیارن، تمام تخمها و جقول بقولها رو خالی می کنن، گوشتهای دیواره کدو رو به اندازه ای که یه بند انگشت بهش بمونه با قاشق خالی می کنن، بعدش یه صورت برای کدوی محترم می سازن (با سوراخ کردن دیواره کدو) بعدش توش یه شمع روشن می کنن و حالشو می برن!  :pumpkin: معمولا این کدوها رو شب هالو وین میذارن پشت درها یا دم ورودی خونه ها، بعضی وقتها هم بچه ها از همین کدوها برای جمع آوری غنائم استفاده می کنن…

 

و اما خونه ها… خونه ها رو هم مثل خونه ارواح و اجنه درست می کنن :skull: ، به در و دیوار تار عنکبوت مصنوعی می زنن، از درختها اسکلتهای مصنوعی آویزون می کنن، جنازه های مصنوعی می ذارن توی باغچه ها… خلاصه آخر خل بازی! اصولا اینها برای من تهیه تدارک یه کابوس واقعی رو می بینن! توی همین شرکت ما، تمام در و دیوار اتاق وودی رو با کاغذ دیواری عکس قبرستون پوشوندن، توی دستشویی رو نمی دونم با چی لکه های خون ریختن! کنار سینک هم یه چند تا شیشه گذاشتن که توشون قلب و جیگر و کلیه است (مصنوعی اما بسیار طبیعی!) … از قفسه کتابها خفاش های کوچولوی سیاه آویزونه، روی میز ارنستین چند تا رتیل سیاه گنده است، روی میز کلی انواع و اقسام مجسمه های قبر و اسکلت! … خلاصه یعنی جوگیری تا این حد! :ohno:

 

حتی فرد هم جوگیر شده (فراموشش که نکردین؟!)، اومده برای خودش بالای پرینتر، بغل میز کامپیوتر آیدین (شما بخونین شنبه بازار) همچین تار زده که از دم در آشپزخونه معلومه، انگار قلعه ساخته! (هر دفعه هم که پرینت می گیریم اول گول می خوره، فکر می کنه چیزی توی دامش افتاده!  :razz: ) می خوام براش یه تابلوی نارنجی بسازم، روش بنویسم “آ لاو هالو وین!” بچسبونم کنار قلعه اش، روی لبه مانیتور! :drooling: (همینجا یاد و خاطره پاتریک مهربان را گرامی میداریم، روحش شاد  :angel: ، ۱ دقیقه سکوت = ۱ دقیقه ادامه پست را نخوانید! :grin: )

 

حرف از بچه ها نزنین! شب هالو وین یکی از پرکارترین شبها برای بچه ها محسوب میشه، اونها تمام شب میرن در خونه ها رو می زنن و از شکلاتهایی که در ازای همین در زدنها دریافت می کنن و توی کدو تنبلهای کوچیک و بزرگ و سطهای رنگ وارنگشون میریزن، ذخیره شکلات و آبنبات و آدامس یه سالشون رو تامین می کنن! البته بعدش کار پدر مادرها درمیاد تا یه دور شکلاتهای اونها رو بازبینی کنن و اونهایی که به نظرشون ناسالم، بدون بسته بندی یا تاریخ گذشته میاد رو از بین اونها جدا کنن! :badidea:

 

خلاصه… خدا رو چه دیدین… شاید من هم بعد از چند سال شرکت در مراسمهای هالو وین نسبت به چیزهای ترسناک واکسینه شدم! اما علی الحساب امشب قراره خواب اون یارو رو ببینم که روی صورتش یه زخم مصنوعی گنده درست کرده بود تا بشه یک زامبی اصیل، و اعتراف می کنم من رو از همین پشت مانیتور به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم… :waiting:

 

خب مثل اینکه الکی الکی یه عنوان برای این پستم پیدا شد!!!! :wink:

 

 

 

PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش چهارم)

فکر کنم دیگه نیازی نباشه که قبل از خوندن این یکی هم موارد ایمنی را رعایت کنید! :grin:

 

خب… همه مشکلات بعد از مدتی برای آدمیزاد عادی میشن… هفته اول گچ جدید کمی موجبات آزردگی خاطر را فراهم کرد، اما به مرور و با تحلیل رفتن ماهیچه ها فضای داخل گچ مانند تالار رقص، فضای کافی برای جفت اندازی را فراهم نمود :disco: … کلا این قلنبه داخل گچ دیگر صدای چندانی از خود بروز نمیداد :sleepy: ! ملالی نبود جز سنگینی این بلوک بتنی که همواره همانند غل و زنجیر مجرمان همراه ما بود و ما را دم به دم متنبه می ساخت :notworthy: .

دیگه در رانندگی ویلچر و تاختن با چوب زیربغل تبحر کافی پیدا کرده بودم و کم کم داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که کلا بدون این یک پا هم زندگی زیباست :smug: … با ویلچرم مثل فرفره دور در جا می زدم و از کلیه موانع عبور می کردم (من جمله کفش ورزشی های آیدین که از صعب العبورترین موانع محسوب میشد :grin: )… چوب زیر بغل ها هم یواش یواش علاوه بر سواری در سایر عرصه های کاربردی مثل بستن در کابینت، تمیز کردن تار عنکبوتهای سقف و البته پس از دوره تخصصی به عنوان ریموت کنترل کامپیوتر و پاشنه کش مورد استفاده قرار می گرفت :cool: .

اما حقیقتش این بود که با وجود تمام این تفریحات، آدم دوست داره ببینه که آخر سر از توی این جعبه بتنی چی قراره خارج بشه :think: ، البته معلومه آدم می دونه که از توی تخم مرغ حتما جوجه میاد بیرون و از توی این جعبه هم یه چیزی به اسم پا… اما ابن پاسخ یک کلمه ای آدم رو فقط به دیدن محتویات حریص تر می کنه… اصلا آدم به دلیل یک سری مشکلات روانی، که حالا ما بهش میگیم کنجکاوی، بیخیال هیچ جعبه دربسته ای نمیشه! من هم ایضا همینطور :nerd: !

 

خلاصه، یک ماه گذشت و ما در طی این یک ماه موفق شدیم چند روزی هم به محل کار شرفیاب بشیم تا خیلی به ملت خوش نگذره :wink: … تا تونستیم هم سوپ پای مرغ درست کردیم و با اشتهای کامل خوردیم :drooling: … روز موعود با کلی آرزو و امید، کوله بار بتنی خود را روی کولمان گذاشتیم و رفتیم بیمارستان… مطابق معمول پیوستیم به خیل اهالی عصا به دست و ویلچر سوار، خوبی چنین جمع هایی اینه که همه خیلی ریلکس و سریع از هم می پرسن تو چی شد اینطوری شدی؟! بعد همه قصه خودشونو تعریف می کنن و تازه آدم گرم حرف زدن میشه که یه پرستار میاد لای در و آدم رو صدا می کنه :comeon: !…

ایندفعه برعکس دفعه قبل که مسیر به اتاق گچ گیری ختم شد، ایندفعه از اونجا شروع شد! عجب دل آدم خالی میشه وقتی یارو داره با بیخیالی با این اره برقی ها گچ رو می بره :nailbit: ! هی می خوای به طرف یاد آوری کنی که، ببین اونجا الان پامه ها!…حالا پا نه، قلنبه! بالاخره یه چیزی اون تو هست! :think: … طرف هم پس از هر خط ممتدی که میبره میگه: ریلکس باش! :hypnotized:

 

خلاصه آخر سر در این جعبه بتونی برداشته شد، بعد باندهای روش برداشته شد، بعد هم لایه باندی آخری… اااا، بازم که اون قلنبه اونجاست :ohno: ! … شوخی کردم :grin: ! خدایی دیگه نمیشد بهش گفت قلنبه… میشد گفت توپولی :razz: … و البته خودتون می تونید تصور کنید که آدم چقدر از دیدار مجدد یه آشنا بعد از مدتها خوشحال میشه! (علیرغم قیافه دست و رو نشسته و گلاب به روتون عین جنگلهای آمازون! :cowboy: ) با این حال ما خوشحال و خندون پامون رو برداشتیم بردیم اول یه سری عکس دو نفره رادیولوژی انداختیم و بعد به اتفاق رفتیم به اتاقی که یه پرستار با لهجه عمیق روسی ما رو به اون هدایت کرد… رفتیم و نشستیم روی صندلی بیمار منتظر دکتر جان! از روی صندلی من توی راهرو معلوم بود، داشتم محض فضولی راهرو رو رصد می کردم که یه دفعه اون دکتر که سری قبل منگنه های پامو درآورده بود رو دیدم، بس که ذوق مرگ شده بودم (از دیدن مجدد پام)، باهاش بای بای کردم! اونم راهشو کج کرد اومد سراغ ما :bateyelash: … مثل یه مامان که بچه شو نشون همه میده و میگه ببینین چه خوشگله، منم پامو نشونش دادمو گفتم ببینین چقدر خوب شده! اونم با یه لبخند ملیح تصدیق کرد و بهم بابت داشتن چنین فرزندی، یعنی داشتن چنین پایی تبریک گفت و رفت به کاراش برسه :peace:

بعدش دکتر جراحم اومد… یه نگاهی به عکس دو نفره هامون انداخت و گفت اوضاع خیلی خوبه، استخوانها خوب جوش خوردن و دیگه من یواش یواش می تونم از این لنگه پای گرامی هم استفاده کنم… داریم با دکتره حرف می زنیم، آیدین میگه پاتو تکون بده ببینم چقدر می تونی تکونش بدی؟! تکونش میدم، آیدین میگه تکونش بده دیگه!!! میگم داره تکونش میدم دیگه!!! خب البته من دقیقا داشتم سیگنالهای تکون دادن (اونم به سبک بندری) رو ارسال می کردم، اما پای گرامی بس که خورده بود و از جاش جم نخورده بود، کلا نسبت به این سیگنالها گوش شنوایی نداشت! دریغ از یک میلیمتر جنبش!… اون دختر خوشگله که دستیار دکتر بود اومد و ما باز هم با بچه مون پز دادیم! سعی کرد کمی مچ پام رو تکون بده… چند میلیمتر اول مشکلی ایجاد نکرد، اما بعدش مچ پای ما از خودش صدای گودزیلا درآورد و ما هم خواهش کردیم که دیگه دست بهش نزنه تا ما مجبور نشیم از بچه مون دفاع کنیم! :beatup:

آخر سر دکتر گفت که می تونم حالا از بوت (همون چکمه) استفاده کنم، باید سعی کنم یواش یواش از یکی از چوب زیربغلها استفاده کنم و اینکه می تونیم شبها و موقع حمام پامون رو هم با خودمون ببریم… هورا! یعنی من دیگه می تونم شبها رو دنده چپم بخوابم!!!!

در اسرع وقت از دکتر خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت اتاق گچ گیری تا بوت مربوطه رو تحویل بگیریم… یک عدد چکمه آدم آهنی در آنجا انتطار ما را می کشید! (البته نه کاملا آهنی!) پرستاری که داشت چکمه رو پام می کرد توصیه های ایمنی کرد: تا دو روز از کیسه کشیدن و اصلاح قیافه بچه تون خودداری کنید! اون چسبها رو هم کاری نداشته باشین تا خودشون کنده بشن! (ای بابا ما اولین کاری که می خواستیم بکنیم همینها بود که! :sigh: )…

رفتیم و برای مراسم چکمه برون افکنی وقت (معادل یک ماه آزگار بعد) گرفتیم و بعد راهی شدیم به سمت منزل، با یک عدد پای غولی شکل، که تو همون مسیر بیمارستان مورد توجه چشمان گشاد شده کودکان قرار می گرفت :hypnotized: !… با این وجود، همین که در مواقع غیر راه رفتنی می شد از شرش خلاص شد برای ما جای بسی شکرگزاراندن داشت.


برای اینکه کفرتون دربیاد این ماجرا همچنان ادامه دارد… :evil:

PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش سوم)

باز هم توصیه نامه، قبل از خواندن این پست لطفا موارد ایمنی را رعایت بفرمائید! :!: :grin:


شما تصور کن که روز بعد از عمل است و شما در تخت دراز کش هستید و مامان گرامی در آنسوی دیگر کره خاکی مدام به قول خودش اینترنت (منظور از اینترنت در اینجا ابزارهای آنلاین تماس تصویری – صدایی می باشد!) رو چک می کنه تا شما آنلاین بشین و با شما صحبت کنه! بله تنها راه، چاخان گفتن یا همون اسم قبیحش دروغ گفتن، آن هم از نوع چند شاخه می باشد! پس شما زنگ میزنین منزل مامان اینا و خیلی ریلکس (و برعکس شعور مهندس کامپیوتر بودنتان! :whistling: ) ادعا می کنیدکه لپ تاپ تان با ملکوت اعلی ملاقاتی داشته است، اما احیانا به دار فانی باز خواهد گشت :angel: !

تا حالا چند تا دروغ به این عظمت به ماماناتون گفتین؟! فکر کنم من رکورد همه رو شکستم! چون قضیه به همینجا ختم نشد! :ohno: هفته بعد با ادعای اینکه با لپ تاپ شرکت هستم و لپ تاپ موصوف دچار مشکلاتی در وب کم می باشد، سعی کردم ارتباط را در حد مکالمه در نرم افزار “او وو” نگهدارم که با انجام یک اشتباه نا خواسته تشت رسوایی به لبه خرپشته گیر کرد و صدا داد و وب کم تصویر بنده در رختخواب را مخابره نمود! :hypnotized: البته ذهن مبتکر یک مهندس نرم افزار می تواند همه چیز را در ماست فرو برده و سریع باگ مربوطه را رفع کند! :grin: پس در یک واکنش محیر العقول، ادعا کردم که چون آیدین مشغول درست کردن لپ تاپ بنده بر روی جایگاه همیشگی اینجانب پشت میز نهار خوری می باشد، بنده با لپ تاپ شرکت به روی تخت نقل مکان نموده ام و اصولا چقدر خوب است بودن در رختخواب و تنبلی کردن! :heehee:

و خلاصه هر هفته مامان بیچاره با دروغی فریبکارانه و ددمنشانه(!) مشغول گردید! :evil:

الان که همه با چشمان خون گرفته دارید بنده را مورد عنایت قرار می دهید، ضمن اظهار ندامت و سرافکندگی بابت این رسوایی بشری، مجددا عرض می کنم که تنها موردی که باعث شد بنده این قضیه را از کلیه اهالی واقع در سرزمین اهورایی مخفی نگهدارم، چیزی نبود الا گمان بردن بر اینکه دانستن این قضیه توسط شما خوبان نه باعث شادی روح و نه موجبات تسلی خاطر است، ضمن اینکه از آنسوی کره خاکی جز درد فراغ چیزی عاید نخواهد داشت! :notworthy:

ولش کنین بابا! منظورم این بود که گفتن این قضیه به خانواده درسته عقده کمبود توجه آدم رو رفع می کنه، اما برای اونها که کاری ازشون بر نمیاد جز فکر و خیال و نگرانی چیزی نداره! برای همین ما تصصمیم گرفتیم مثل دو تا آدم عاقل صبر کنیم تا وقت بخشهای اصلی ماجرا تموم شد اونموقع به ملت اطلاع رسانی کنیم که دیگه برای غصه خوردن و نگران شدن دیر شده باشه! (خیلی خبیثیم، نه؟!) :grin:


برگردیم سراغ ماجرای خودمون…

یکی از بزرگترین مشکلات پیش روی هر بنی بشری عبارت است از خودش! دقیقا بنده بزرگترین معضل برای خودم هستم. :notalk: چرا؟! چون در اثر بیکاری، کز میکنم، دق می کنم و در نهایت میمیرم! و اینگونه بود که درست در روز دو شنبه بعد از عمل هنگامی که از مشاهده دیوار مقابل تخت به میزان لازم دچار انزجار شدم، به اطلاع مدیر محترم وودی رساندم که آماده بازگشت به کار آنهم به صورت ریموت می باشم… و البته موافقت صورت پذبرفت، چون شرکت درگیر یک عدد پروژه حیثیتی بوده (و هنوز هم هست) که حتی وجود یک مگس آنلاین هم می تواند برایش کمکی محسوب شود! :bug:

 

خلاصه، به مدت دو هفته بنده روی تختی که آیدین با مکافات و به خاطر شرایط بنده با سرعتی باورنکردنی خرید و علم کرد، درازکش بودم و البته به دلیل میزان مصرف مسکن ها اکثرا خواب آلود و گاهی کلا خواب! حتی در ساعات کار شرکت! :sleepy:

آیدین مثل یه پرستار صبح ها حجم انبوهی از میوه ها را در کنار تخت من قرار میداد که تا عصری که او از سر کار بر می گشت باید خورده می شدند! قمقمه آب همواره جهت خوردن قرصها پر از آب بود و البته ناهارها اکثرا سوپ بود که فقط نیاز به گرم شدن داشت :drooling: … رفت و آمد با وجود ویلچر واقعا راحت شده بود! و البته آنموقع چوب های زیربغل هم بهتر مورد استفاده قرار می گرفتند…

 

خلاصه بعد از دو هفته آزگار تشریف بردیم برای عملیات چک آپ… رفتیم بیمارستان و وارد بخش شکستگی شدیم… یه پرستار ما رو برد توی یه اتاق ویزیت و شروع کرد باهامون گپ زدن… در همون حال باندهای اطراف گچ بعد از عمل رو هم باز می کرد، من دوست نداشتم پامو ببینم :notsee: ، دکتر ویزیتم اومد و بالاخره با کمک هم گچ رو درآوردن… نمی خواستم پامو ببینم اما حس کنجکاوی مجبورم کرد نگاه کنم :hypnotized: … “این چیه دیگه؟! این پای منه؟! منظورتون اینه که این قلنبه قراره دوباره پای من بشه؟!” البته اینها حرفهای ضمیر ناخودآگاه بنده بود!

دو طرف مچ عین دو تا نیم کره ورم کرده بود… دو طرف پام برای عمل برش خورده بود و الان به وسیه منگنه بهم وصل شده بود! بله… منگنه!… یه عالمه منگنه! (یعنی تو این آمریکا یه لا نخ پیدا نمیشد؟! :ohno: ) و الان این آقای دکتر با یه پنس می خواست اونها رو دونه دونه دربیاره :sad: ! به قول این خارجیها: آر یو کیدینگ می؟!… همین موقع ها بود که دکتر جراحم اومد، بهمون گفت که همه چیز روبراهه! یه عکس سه بعدی از پای بنده روی صفحه کامپیوتر می چرخید و دکتره داشت هی به طور تحصصی یه چیزایی رو پشت سر هم ردیف می کرد، گیرنده ها رو خاموش کردیم و تمرکز کردیم بر روی این چیز قلنبه ای که به ما زل زده بود! بالاخره دکتر جراح رفت و دکتر پنس به دست دوباره اومد سراغ من  :nailbit: !

خلاصه چاره ای نبود، دکتره بدجوری مصمم بود و من هم با این قلنبه راه فرار نداشتم! منگنه ها دراومد… نپرسین چطور بود که اصلا نمی خوام بهش فکر کنم!… بعد دکتر روی زخمها رو با چسبهای نواری باریک باریک محکم کاری کرد و گفت حالا برین گچ بگیرین یه ماه دیگه دوباره بیاین! :whew:

رفتیم به سمت اتاق گچ گیزی، یه نیم ساعتی نشستیم دیدیم ما رو صدا نمی کنن! آیدین رفت پیگیری، معلوم شد فراموش کردن اسم ما رو بفرستن اتاق گچ گیری! نیم ساعت بعد من در اتاق گچ گیری بودم.. دمر بر روی یک تخت بلند، لنگه پای قلنبه در هوا، که به مرور زمان زیر پوشش لایه های مختلف گچ و فایبر گلاس محو می شد! در آخرین مرحله به عنوان جذاب ترین بخش گچ گیری سوال می کنند: می خوای گچت چه رنگی باشه؟! :razz: و شما تمرکز می کنید بر اینکه بین آبی و صورتی فسفری و نارنجی و … چه رنگی رو بیشتر دوست دارید! :drooling: جواب: بنفش لطفا!… :grin: و نوار عجیب بنفش رنگی عین یک گیاه رونده پیچانده می شود دور گچ پایتان و سفت می شود عین دیوار بتنی! و خداحافظ اتاق گچ گیری!… :wave:

آخرین ایستگاه، داروخانه بود و گرفتن یک قوطی دیگر مسکن! و بعد حمله به سمت خانه!… بالا و پایین رفتن از پله ها حالا با کمک آیدین و نرده های کنار پله و البته بازوان گرامی که در روزهای اخیر در اثر استفاده مداوم از چوب دستی به بازوان پرتوان کارآگاه گجت مشابه شده بودند، دیگر چندان معضل قابل تاملی به نطر نمی رسید!


متاسفانه این ماجرا همچنان ادامه دارد! :grin:

PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش دوم)

قبل از خواندن این پست لطفا موارد ایمنی را رعایت بفرمائید! :!: :grin:


می دونین یکی از سرگرمی های زندگی اینه که آدم قابلیتهای اولیه زندگی شو از دست بده، و بعد هی با خودش بگه: نگاه کن تو رو خدا! چقدر این کار سختی بود من قبلا انجام میدادم، خودم خبر نداشتم! :rolleye: یکیش همین راه رفتن، دومیش هم (گلاب به روتون :sick: ) دستشوئی رفتن و … البته لیستشون بلند بالاست اما خب این دو تا، تو اون دو سه روزی که من منتظر اتاق عمل بودم، بیشترین آمار فحش شنیدن رو داشتن (البته از نوع با خود گفتنی! :grin: )…

دومین موردی که مانند شامپانزه روی اعصاب آدمی میرقصید، همانا جواب دادن به تلفن بود  :phone: و نماینده بیمه ای که از پشت تلفن و در حالیکه صدای شما در حال ضبط شدن می باشد، از شما خواهش می کرد که کل ماجرا را از اول برایش تعریف کنید و بعد لیست بیست صفحه ای از سوالاتی که باز هم خواهش می کرد به آنها جواب دهید! و باز تصور کنید که شما با خوردن قرص مسکن برای خفه کردن صدای مچ پای از خواب بیدار شده تان، توانایی تشخیص فعل و فاعل و مفعول را خصوصا در زبان انگلیسی از دست داده باشید :sleepy:

سومین مورد هم قاعدتا ماندن بدون حرکت در رختخواب و قرار دادن پای سانحه دیده روی تلی از بالشها و البته خوابیدن و خواب دیدن در همان حالت می باشد، بدون توانایی غلطیدن به چپ یا راست! :hypnotized: قاعدتا هر کس دیگری هم در این حالت، تنها توانایی دیدن دو سه  نوع خواب را دارد: داری از پله اتوبوس شرکت واحد میری بالا، توی اتوبوس شلوغه و شما جا نمیشی بری بالا، اما پاتو از جاش تکون نمیدی، نکنه اتوبوس درشو ببنده و بره!  :grin: یا داری از کوه میری بالا، پاتو گذاشتی روی یه تخته سنگ بلند اما زورت نمی رسه خودتو بکشونی بالاش، با این حال فیگورتو عوض نمی کنی تا بقیه فکر نکنن شما ضایع شدی! :grin: یا اینکه داری عمومک مورچه داره بازی می کنی، اما نوار بچه ها روی همون قسمت “میز می خوای بفرما…” گیر کرده!…. :laugh: بگذریم….

همان شب حادثه، هم وودی و هم مدیر مافوق آیدین از ماجرا مطلع گردیدند و تا روز عمل ما دو نفر از رفتن به سر کار مرخص شدیم! من در بعد از ظهر روز سه شنبه هدف تصادف قرار گرفتم و از قرار معلوم روز جمعه به اتاق عمل احضار شده بودم! شنبه و یکشنبه هم که تعطیلن و حرفی توشون نیست! شما تصور کن دو روز توی خونه بمونی، اونم در انتظار اتاق عمل، صداتم پیش هیچ کی درنیاد! :nottell: احتمال قریب به یقین به بیماری حناق دچار میشی! :frustrated: … (البته من دچار نشدم، چون کلی مخ آیدین رو خوردم!  :razz: ) اصولا آدم دوست داره وقتی بلایی سرش میاد اول به مامانش بگه بعدشم به خواهراش… اینها اصلی ترین گزینه های هر بنی بشری به اسم مونولوس هستند! :evil: اما خب باید اذعان داشت که من اون موقع به آرامش بیشتر از سر و کله زدن با خانواده و گزارش دادن لحظه به لحظه از این بسته سفیدی که پام توش بود، نیاز داشتم و البته اون خوابهای دلپذیر تحت تاثیر قرصهای مسکن واقعا برای اینجانب خواستنی بود! :sleepy:

بریم سراغ عمل خودمون… خلاصه در پی تماسهای ما و بیمارستان به صورت مکرر و گاهی یک در میان، روز عمل همان جمعه ساعت ۱۲:۳۰ مقرر گردید… می دونین آدمها همیشه در مورد اولین تجربه، وسواس خاصی دارن! همه چیزش رو احساس می کنن، در موردش روزها فکر می کنن، حتی لباسهاشون رو از قبل ممکنه براش آماده کنن :dream: ! خاصه اینکه یه اسم پر استرسی داشته باشه مثل اتاق عمل! :skull: یا اصولا عمل جراحی! :skull:

شب قبل با مشقتی در نوع خود بسیار بسیار ستودنی، تشریف بردیم حمام… :whistling: با لنگه پایی پیچیده در سلفون و البته کیسه های خرید فروشگاه مورد علاقه ام “سیف وی” به عنوان پوشش خارجی (جهت محکم کاری!)… و البته با این وجود بازهم پای گرامی مجبور شد در کل زمان شستشو بر لبه وان حمام قرار گرفته و شاهد حمام گرفتن بنده بر روی صندلی بنجلی باشد که پارسال به قیمت یازده دلار از تارگت خریداری شده بود جهت قرار گرفتن بر روی بالکن (و البته به دلایلی به مصرف موردنظر نرسید و اینجا به کار آمد!)

از شب قبل خوردن ممنوع شدیم و از صبح هم نوشیدن ممنوع! ایندفعه برای اینکه تجربه عبور از پله های آپارتمان مشکلی برای کمر حساس همسر ایجاد نکنه، بالاخره رازمون رو با یکی از دوستان درمیون گذاشتیم، اسکار مثل همیشه آماده کمک بود (البته از پیش همه چیز هماهنگ شده بود که این مساله به صورت یک راز مکتوم پیش خودمون باقی بمونه! :peace: )… ایندفعه با کمک اسکار پله ها با خیال آسوده و در حالتی مشابه “آی ترشی ترشی ترشی” طی طریق گردید! اسکار ما رو تا دم بیمارستان رسوند، جلوی بیمارستان یکی از آدمهایی که اونجا به صورت داوطلبانه به ملت بیمار کمک می کنن یه ویلچر بهمون داد و ما رفتیم توی بیمارستان، پرسون پرسون رفتیم جایی که یک پرستار دوباره کلی سوال پرسید و برگه رضایتنامه رو پر کردیم و امضا کردیم :bateyelash:

یک مرد پرستار سیاه پوست اومد و من رو برد توی بخش پیش از عملی ها! یعنی اونجا آماده ات می کنن برای عمل! :angel: کلی مراسم دارن اینا برای خودشون! لباسامو باز هم با یکی از همون لباسهای بی درو پیکر عوض کردیم. پرستار مشغول انجام مراحلی شد که به عنوان عملیات روتین برای هر مریض باید انجام بشه، گفتن کل مراحل عملیات جراحی از آماده شدن برای اتاق عمل تا مرخص شدن از بیمارستان، چیزهایی که شما به عنوان یک مریض متشخص باید بدونی :drooling: ، مرور کردن کل کارهای که شما باید انجام میدادی و باید انجام بدی :dontknow: … خلاصه آدمو سالم میگیرن نیمه روانی تحویل میدن به اتاق عمل :silly: ! (البته نه به این شدت!) آخر سر هم یه چیزی (نمی دونم انژیو چی چی) کرد توی دست من که خدایی حلالش نمی کنم! تا دو هفته پیش جاش سبز بود (البته الان دیگه  سه هفته از زمان نگارش اولیه این پست گذشته :grin: )!

یکی از وظایف جراح اینه که قبل از عمل با تیم جراحی بیاد سراغ بیمار و کل مراحل عمل و هر چیزی که بیمار باید یا نباید بدونه رو بگه! :grin: مثلا دکتر جراح من دکتر سیلوانی بود که با دو تا دستیار من رو عمل می کرد، یکی شون حدس بزنین کی بود؟! همون دکتر جوونه، دکتر مینیک :drooling: و یه دختر جوون همسن و سالش که اسمشو نفهمیدم اما خیلی خوشگل بود به چشم خواهری :razz: ! خلاصه اومدن بالای تخت منو اولین کاری که کردن گچ موقت رو باز کردن تا محتویات رو بررسی کنن، کلا من که خیلی به اون محتویات علاقه ای نداشتم :yawn: ، ضمن اینکه تمام تمرکزم روی این بود که به محض لمس کردن پام توسط هر کدومشون یه دونه صدای “آی” از خودم ساطع کنم تا دستشون رو بکشن :grin:

بعدش مشغول صحبت شدن، ما هم یکی در میون حرفاشون رو میذاشتیم کنار هم و سر هم می کردیم تا بفهمیم چی میگن :think: … قسمتهای تخصصی رو هم کلا گیرنده رو خاموش می کردیم که در مصرف انرژی صرفه جویی کرده باشیم :chatterbox: … خلاصه باز هم همون قضیه شکستگی خیلی بدیه دوباره تکرار شد و بعدش هم یک مقدار درصدی که ممکنه در آینده باز هم ما همدیگه رو در اتاق عمل ملاقات کنیم (الکی امیدوار می کنن خودشونو! :wink: ) و البته تعویض داروها برای بعد از عمل و شرح استفاده از آنها!

خلاصه ما که فقط تایید کردیم و تشکر پشت تشکر :thumbsup: !… ساعت هی یواش یواش گذشت… من و آیدین هم هی درباره هر چیز چرتی که فکر می کردیم حرف زدیم، ساعت دوازده که شد پرستار تخت من رفت که ناهار بخوره و من رو سپرد به همکاراش.. ساعت نزدیک یک بود که یکی اومد دنبالم که نوبت عمل شماست :notme: … ما هم مثل گربه دم بریده روی تختمون درازکش شدیم تا بریم توی لونه شیرها! آیدین دیگه از اونجا به بعد نمی تونست با من بیاد، فقط از روی برد مخصوص بخش جراحی می تونست ببینه کی منو بردن توی اتاق عمل، کی منو آوردن بیرون، کی من توی بخش ریکاوریم و … خلاصه :wink:

من رو بردن توی راهروی نبش اتاق عمل… دکتر بیهوشی اومد و با من حال و احوال کرد… ازم پرسید قبلا عمل داشتی که گفتم نه! ازم پرسید می خوای عصبهای پاتو بلاک کنم که بعد از عمل درد نداشته باشی؟! گفتم بله لطفا! یکمی دیر ازش پرسیدم: درد داره؟! گفت یکمی! … خواستم بگم پس بیخیال شو! اما دیگه یه خورده برای تغییر جهت دیر بود! :neutral: گفتم این موجودی که تو دستم کردن درد می کنه! یه نگاهی کرد و گفت آره یکمی ورم کرده… بعد انگار شیر یه چیزی که بهش بود رو باز کرد و دستم شروع کرد به خنک شدن! بعدش تقریبا فورا منو بردن توی اتاق عمل… جناب دکتر بیهوشی مشغول بلاک کردن عصبها شد! هی یه چیزایی رو می کرد بالای زانو پشت ران همون پای راست… من کلا دیگه خودمو خلاص کرده بودم می گفتم الان تموم میشه الان تموم میشه :praying: … بعد از ۵ دقیقه عملیاتش تموم شد… نمی دونم کی خوابیدم… فقط می دونم هیچ کس بهم نگفت از یک تا ده یا برعکس بشمار! :grin: احتمالا من قبلش خوابیده بودم! :heehee: … هیچ حس بدی نداشتم و مثل خواب که معلوم نیست کی آدمو می بره، یه دفعه رفتم!…

بیدار که شدم، یعنی وقتی که تونستم خودمو بیدار نگه دارم، آیدین پیشم کنار تخت وایساده بود، به من یه دونه بیسکویت و کمی آب سیب دادن که نمیرم از گشنگی! آیدین بازم کلی از خودش ابتکار عمل نشون داده بود و موفق شده بود برای من یه ویلچر کرایه کنه! بعدش هم برای اینکه دوباره نه خودش اسیر پله گرفتگی بشه نه اسکار اسیر ترشی گرفتگی، تماس گرفته بود تا یکی از این شرکتهای خدمات بیمار بیان و من رو ببرن خونه!… این یعنی آیدین من خداست! :notworthy:

خلاصه از اون شرکته اومدن و من رو سوار تخت روان کردن و با یه آمبولانس بردن تا توی محوطه آپارتمان و بعدش هم توی یه چیز کیسه مانندی که همون عملیات “آی ترشی ترشی” را شبیه سازی می کرد من رو به طبقه دوم و بعد هم منزل انتقال دادن… اون شب رو من عین سنگ خوابیدم! انگار نه انگار که اون روز ۴ ساعت رو در اتاق عمل بیهوش بودم!


باز هم این ماجرا ادامه دارد…


همینجا هشدار بدم! گذاشتن بقیه ماجرا باز هم به شدت واکنش اطرافیان بستگی داره! :grin:

PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش اول)

قبل از خواندن این پست لطفا موارد ایمنی را رعایت بفرمائید! :!: :grin:

 

می دونین چیه؟! بعضی آدمها کلا بدشانسن، بعضی ها کلا خوش شانسن! اما خیل عظیم جمعیت آدمیانی که در فاصله بین دو نقطه ایده آل (خوش شانس :goodluck: ) و ضدحال (بدشانس :skull: ) قرار می گیرن عموما تنوع بسیار جالب توجهی دارن! بعضی ها تو بعضی از روزهای سال خوش شانس یا بد شانس هستن، بعضی ها مثلا با پوشیدن یه لباس یا انگشتر خوش شانسی یا بد شانسی میارن، بعضی ها با دیدن یک حیوان مثل گربه سیاه دنبال خوش شانسی یا بد شانسیشون می گردن… خلاصه هر کسی یه قلقی داره!

من هم مثل یک دسته از آدمها قوانین مشخصی برای خوش شانسی یا بد شانسی دارم! بعضی هاشون خنده دارن، مثل اینکه صبحها با ماشینم مشورت می کنم که از کدوم رنگ لباسم اون روز خوشش میاد، چون اگر اون از اون رنگ خوشش نیاد احتمالا تا عصر منو می کوبونه به یه جایی :beatup: !!! بعضی هاشون هم اصولا خیلی جدی به بنده چسبیدن، خلاصی هم نداریم از دستشون! مثلا همین پای راست بنده…  :waiting: ایشون از بدو تولد تا به حال دریافت کننده انواع و اقسام بد شانسی های قلمبه و فسقلی بوده…

از فسقلی ها که اصولا جز خنده درمانی خاصیت دیگه ای ندارن می گذریم! بریم سراغ گنده هاش!…

کلاس دوم دبستان بودم… از سر صف جیم شده بودیم و توی کلاس مونده بودیم! مامورهای بررسی کلاسها که اومدن، قایم شدیم و ما رو ندیدن! البته الان که فکر می کنم وسط اون همه میز و نیمکت بلند چوبی (که خیلی با نیمکت های مدارس پایتخت فرق داشتن) واقعا هم قایم شدن کار سختی نبود… :grin: محض تنویر افکار عمومی، برای اینکه نصور درستی از میز و نیمکت های موصوف داشته باشن، باید عرض کنم، میزها هر کدوم با حداقل ۱۰۰ کیلو وزن ارتفاعی معادل یک متر (حالا چند سانت کمتر) داشتن و صد البته برای اینکه بتوان روی آنها نوشت باید نیمکتها به فراخور آنها قد بلند وجود می داشت (که داشت!)… میز و نیمکتها همه از تحته چوبهایی به قطر ۱.۵ تا ۲ سانت به صورت کاملا انتخابی و متنوع ساخته شده بودند و علت اصلی وزن هرکولی آنها هم همین بود… خلاصه ما توی کلاس بودیم و وقت کشی می کردیم…  :whistling: درست وقتی که صف ها داشتن میومدن توی کلاسها، یکی از بچه های جیم شده (مثل خودم) اومد بره پشت میزشون بشینه، اون میز اول بود و البته من هم در فاصله کاملا درست تنظیم شده ای از میز موصوف قرار داشتم… از اونجا که بعضی از بچه ها کلا دست و پاشون چیزی فراتر از چلفتی بودنه، این رفیق ما موقع چپانده شدن پشت میز و جلوس بر روی نیمکت، میز رو مثل یک درخت تبر زده به حالت عدم تعادل در آورد و میز افتاد… کجا؟! روی شست پای راست بنده! :shock: جیغ کشیدن همانا و کل افراد لو رفتن همانا… بگذریم ما نفهمیدیم آخر سر این انگشتمون شکسته بود، مو برداشته بود، له شده بود، یا کلا کنده شده بود ما یکی دیگه درآوردیم… به هر حال خوب شد! :grin:

همون کلاس دوم نزدیک امتحانهای ثلث سوم بود، یا شایدم وسطهاش… ماه رمضون بود و مامان بابا روزه بودن، من تازه از عملیات دوچرخه سواری روزانه اومده بودم  منزل، ما اون موقع ها یه میز ناهارخوری چهار نفره داشتیم وسط اتاق هال… روی میز معمولا با ظرف و ظروف خوراکی ها و بشقابها پر می شد و قوری چای و کتری آب جوش هم به عنوان عضو بلامنازع سفره، به جای روی میز، روی زمین و کنار صندلی مامان قرار می گرفت… و البته این مکان بهترین جایی بود که من بخوام در حین عملیات دستبرد زدن به خوراکی های روی میز پام رو روش قرار بدم! :pirate: … و بله، تله عمل کرد و دزد حین ارتکاب عملیات دزدی، به عملیات آژیرکشی تغییر کاربری داد!  :ohno: و البته درست حدس زدین! باز هم پای راست من بود که مورد جراحی پوست بز (جهت نیاوردن پوست اضافه!) قرار گرفت! بیچاره مامان بابا! به هر حال باز هم این پای راست ما خوب شد! :grin:

گذشت و ما هی سعی کردیم به روی خودمون نیاریم :whistling: … (خب معلومه چی رو! که این پای ما اصولا هر دفعه ما می خوایم یه عمل خلافی رو انجام بدیم، دچار بدشانسی گرفتگی میشه!)


تا همین یک ماه و نیم پیش! (مورخ ۱۹ آپریل سال ۲۰۱۱ ساعت حدودا ۵:۲۰ عصر) از سر کار اومدم خونه، کاپشنم رو درآورد، ژاکتم رو پوشیدم و زدم به چاک! کجا؟! خب معلومه پیاده روی! :grin: … البته یواشکی! چون می خواستم حال آیدین رو بگیرم!… تا حالا شده یکی بهتون بگه چاق شدی؟! یا حالا مثلا لوس تر: توپولی شدیا ؟!… کلا این همسر ما، کوچکترین مولوکول چربی که به ما آویزون میشه رو میبینه، غب غب سه متری خودش رو نمی بینه! :notalk: (با اون شیکم قلمبه اش!)… البته این خصوصیت “ما به شما میگیم روتون سیاه” یه مقدار موروثیه :nerd:

خلاصه، برای اینکه به ایشون نشون بدم که بنده می تونم خودم رو خیلی راحت روی فرم بیارم، عملیات تکنیکی – تاکتیکی و البته مخفیانه ورزش روزانه رو وارد برنامه مون کردیم :cool: … کارم این بود که بعد از شرکت بیام خونه، وسایلم رو بذارم خونه و برم یواشکی پیاده روی! اول از تریل (که جاده مخصوص پیاده روی و دویدن و دوچرخه سواری و اینجور چیزاست) شروع می کردم، بعدش هم از یه خیابون اصلی دور میزدم و از طرف خیابون فرعی بر میگشتم خونه. خلاصه… اون روز هم مثل همیشه روز خوبی بود، بارون هم نمیومد، هوا هم هنوز کاملا روشن بود… :smile: به موقع اومده بودم و احتمال قوی به موقع (یعنی قبل از اومدن آیدین)  هم بر می گشتم خونه… آخرهای پیاده رویم بود، خیابون فرعی خونه مون رو از دور میدیدم، احتمالا ۵ دقیقه دیگه می رسیدم خونه… یکم جلوتر، توی ورودی یه مجتمع اداری، یه ماشین وایستاده بود که می خواست وارد خیابون اصلی بشه (همون که من داشتم توی مسیر پیاده روش راه می رفتم)… ماشین واستاده بود و راننده اش که از سایه اش معلوم بود یه خانومه داشت اونطرف رو (یعنی طرفی که ماشینهای خیابون اصلی میامدن به طرفش رو) چک می کرد تا در فرصت مناسب وارد خیابون اصلی بشه… چند تا ماشین داشتن میومدن، فضای خالی جلوی اونها داشت تموم میشد و ماشین همچنان ایستاده بود… از شرایط اینطور بر میامد که خانوم راننده تصمیم گرفته صبر کنه تا ماشینهای داخل مسیر رد بشن و بعد ایشون گاز رو فشار بده … کاملا نرمال و عادی… مثل همیشه… من به راه خودم ادامه دادم، یک دفعه یک چیزی من رو از پهلو زد و افتادم روی کاپوت، بعدش هم وسط خیابون، چشم تو چشم همون ماشینهایی که داشتن میامدن طرف ماشین خانومه!  :hypnotized: با همون ضربه اول فهمیدم که ماشینه حرکت کرده و زده بهم،… اولین کاری که کردم، این بود که سعی کردم روی دستهام خودمو بلند کنم تا ماشینها منو ببینن و نزنن بهم، به عبارتی از روم رد نشن! :notsee: خدا رو شکر اونها منتظر این حرکت من نمونده بودن و همه شون با چراغ خطرهای روشن روبروی من تو صف واستاده بودن!  :whew:

خلاصه… روی دستام خودمو بلند کرده بودم و بلند بلند نفس می کشیدم! راننده مرد ماشین روبرو اومد بیرون و اومد نزدیک من: خیلی مهربون سعی می کرد من رو آروم کنه! :angel: ریلکس یاش، خودتو تکون نده، نگران نباش… همه اش هم با لبخند! یه زن اونطرف تر داشت زنگ می زد به  ۹۱۱ (شماره اورژانس) من دیگه تونسته بودم روی چهار دست و پا خودم رو بلند کنم.. هنوز نفس نفس می زدم… بدنم تو شوک بود و آدرنالین در حجم انبوه داشت توی تموم اعضا پمپاژ می شد! می دونین یه مهندس کامپیوتر تو اینجور مواقع چی کار می کنه؟! :confused: … کاری که من داشتم می کردم!… دنبال دکمه Ctrl-Z می گرده!… :worry:

یواش یواش خودمو جم و جور کردم و نشستم کف خیابون… هیچ کس دست بهم نمی زد، همه هی می گفتن تکون نخور ریلکس باش! اما من می خواستم بلند شم برگردم خونه! آیدین الان بر می گشت خونه و می دید من نیستم! از اون بدتر! میدید وسایلم هستن و من نیستم!!! با خودم می گفتم چیزی نیست، من فقط شوکه شدم! هیچیم نشده!… اما یه چیزی کمی عصبیم می کرد، درد داشتم اما نمی تونستم تشخیص بدم از کجا! انگار همه اعضام با هم درد می  کردن!(این سعدی هم احتمالا تجربه تصادف داشته که گفته: چو عضوی به درد آورد روزگار… دگر عضوها را نماند قرار!!!) می خواستم بلند شم، دستم رو دراز کردم طرف مردی که روبروم ایستاده بود و باهام صحبت می کرد، اما گفت تو باید همینجا بمونی تا اورژانس بیاد! تکون نخور… تو دلم می گفتم بایا گیر عجب خرهایی افتادما! من می خوام برم خونه، اینها زنگ زدن اورژانس بیاد! :mad:

از روی اون یکی لاین که من روش نبودم ماشینها یواش یواش رد میشدن و من رو نگاه می کردن! :drooling: منم اگر بودم همین کار رو می کردم! کلا اینجور چیزها چون دیدنشون نادره باید واستاد تماشا کرد! اما خب محض اطلاعتون بگم که توی اینجا، اگر جایی تصادف بشه و شمای راننده به صحنه تصادف نگاه کنی، اگر پلیسی اون حوالی شما رو ببینه ۱۰۰% جریمه میشی… کار راننده اینه که بدون تماشا کردن تا جایی که می تونه از محدوده تصادف فاصله بگیره و بزنه به چاک!… :grin:

شاید ۵ دقیقه هم نگذشته بود که صدای سفیر و نور چراغ یه ماشین همه جا رو پر کرد! پلیس اولین ماشین بود و پشت سرش هم ماشین آتش نشانی! ۲ دقیقه بعد از اونها هم آمبولانس… دیگه درد و شوک اولیه بدنم برطرف شده بود، حالا سیگنالهای درد ملموس تر بود و مشخص بود که از کجا میاد، اگه گفتین کجا؟!؟! همه با هم تکرار کنین: پای راست! … :ohno:

اول مامور پلیس اومد گفت شما دیدی کی زد؟! زن راننده از اونور گفت: من زدم بهش! (من به نوبه خودم، به این همه شهامت و در عین حال کوری ایشون تبریک میگم! :thumbsup: ) مامور پلیس دوم هی دور من می چرخید ازم مشخصات می گرفت آخر سر هم با گرفتن گواهینامه رانندگیم بی خیال شد رفت اطلاعات رو از روی اون پر کنه، یه مامور آتش نشانی اومد ازم در مورد اینکه آیا سرم یا کمرم ضربه خورده یا نه سوال کرد… با همون زبان الکنمون توضیح دادیم که اصولا نه با کله اومدیم پایین نه با کمر نه با باسن! موضع مورد فرود بازوی محترم بود که صداش هم در نمیومد! :nottell: (یا حداقل پیش هوارهای پای راست گرامی، صدای ایشان ماستمالی شد)  ازم در مورد اینکه  کجام درد می کنه سوال کرد، ما هم پای راست محترم رو نشون دادیم، حدس می زدم در رفته باشه… مامور آتشنشانی اول مشغول در آوردن کفشم شده بود که مامور دوم با یه چیزی اومد سراغ منو گردنمو گذاشت توی همون چیز که مثلا گردنمو ثابت نگهداره! بعد شروع کرد سوالهای عجیب غریب پرسیدن تا مثلا از هوش و حواس من مطمئن بشه! مثلا امسال چه سالیه! (حالا شما تصور کن شما به شوخی بگی ۱۳۹۰! :grin: ) چند سالته؟! خونتون کجاست؟! کم مونده بود بگه ناهار چی خوردی؟!… خیالش که راحت شد منو ول کرد گذاشت من یه نگاه به پام بندازم…  فهمیدم چی شده… با خودم گفتم اشکالی نداره من قبلا هم دستم شکسته، الان میریم پامو گچ می گیرن تموم میشه… فقط آیدین رو کی می خواد خبر کنه!!!! :nailbit:

مامور آتشنشانی هم ضمن صحبتش با همکارش تشخیص من رو تا حدی تایید کرد… پام رو علیرغم عز و جز های بنده گذاشتن روی یه کیسه پر از تکه های یخ و بستنش که نتونم تکونش بدم! (من از بچگی به یخ کردن پاهام حساس بودم! یعنی حاضر بودم هر جایی یخ بکنه الا پاهام!) :frustrated: …آمبولاس نعره زنان سر رسید و ما رو متصل به یک پابند یخی گذاشتن روی تخت آمبولانس! اونموقع داشتم به این فکر می کردم که خیلی ها تو عمرشون این موقعیت رو پیدا نمی کنن که بیان توی آمبولانس رو ببینن، خودم هم چون دفعه اولم بود، از اینکه ایندفعه اونی که توی آمبولانسه خودمم (اونم توی آمریکا) احساس غرور کردم! :smug: یادش به خیر بچه که بودیم (حتی همین الانشم که گنده بودیم) دوست داشتیم بتونیم از لای اون شیشه های مات آمبولانس یه منفذی چیزی پیدا کنیم توشو دید بزنیم!

بگذریم… من رو بردن توی آمبولانس… حالا نوبت مامور اورژانس بود که همه سوالها رو دوباره از اول از من بپرسه! بعلاوه چند تا جدید: به چه دارویی حساسیت داری؟ “هیچی تا حالا!” می خوای کدوم بیمارستان بری؟! “بیمارستان کایزر لطفا” (خوشحال میشه! آخه بیمارستان کایزر ۵۰ متر بالاتره!) کارت کایزرم رو هم میگیره! آخر سر هم گفت کسی رو دارم که بخوای بهش خبر بدیم؟! گفتم: “بله اما خودم زنگ می زنم!..” :whew: با خودم گفتم اگر اینها زنگ بزنن به آیدین، اون ممکنه فکر کنه من مردم احیانا، ترجیح دادم صدای خودم رو بشنوه تا کمی از استرس ماجرا کم کنم…

زنگ زدم به موبایلش… گوشی رو برداشته میگه :phone: : “گلی گلی کجایی تو؟! چرا خونه نیستی؟! یه بسته داشتی از پست، کاغذ گذاشته بودن، رفتم برات از آفیس گرفتم! تو کجایی؟…”

گفتم: “هیچی، ببین من اومدم بیرون پیاده روی، یه ماشین زد بهم! :razz:

آیدین (در حالیکه به شدت به یکی نیاز داشت که از اون وسط جمعش کنه): :shock: “چی؟؟؟؟؟؟ کجا؟؟؟؟ تو الان کجایی؟؟؟؟ خوبی؟؟؟؟؟ تو کجایی الان؟؟؟؟؟”

گفتم: “من همین نزدیک خونه، توی مین استریت داشتم پیاد… :neutral:

آیدین (داره موهاشو می کنه): :pullhair: “چی؟؟؟؟ اونی که ماشین بهش زده بود تو بودی؟؟؟ الان کجایی؟؟؟ چی شدی؟!؟!” (خاک عالم! پس منو دیده! :nailbit: )

من (در حالیکه دارم سعی می کنم به روی خودم نیارم که خودمم ترسیدم! :whistling: ) گفتم: “هیچی بابا! هیچیم نشده، فقط پام شکسته دارن می برنم بیمارستان… “

آیدین (احتمالا لای در خونه) :sad: :”من الان دارم میام…”

من (دارم به خودم میگم خاک بر سرم! :ohno: ): “ببین، من الان تو آمبولانسم! هنوز آمبولانس راه نیفتاده، نمی دونم کی بیمارستان باشم…”

آیدین (می خواد از شر موبایل خلاص بشه تا در ماشینو باز کنه!) :chatterbox: : “باشه من اومدم… تق… بیییییییییییییییییییییب!”

ماموره داره تقلا می کنه ژاکتم رو دربیاره! یکمی ناراحتم، آخه لباسم از این درب و داغونهاست که واسه ورزش استفاده می کنم! خلاصه بهش کمک می کنم ژاکتم رو دربیاره! بعدش هم سریع یه سوزن سرم هویدا میشه! رومو می کنم اونور که نبینم این موجود کریه زشت نفرت انگیز رو :notsee: … (آخه من به چه زبونی بگم من از هر نوع آمپولی بدم میاد! هر چیز سوزنی که مخصوص رفتن توی بدن بشه!… اه ه ه … چندشم شد! :frustrated: ) یه دونه ماسک اکسیژن هم میزنه به صورتم! با خودم میگم تا می تونی نفس عمیق بکش، مجانیه! :grin: … از پنجره آمبولانس یه ماشین آشنا دیده میشه! معلومه دو دله که پارک کنه یا همونجا پشت آمبولانس خیمه بزنه! (اونم لای این همه ماشین آمبولانس و آتش نشانی و پلیس و …) خدا رو شکر آمبولانس راه میافته !

میرسیم دم در اورژانس بیمارستان، ماسک رو برمیدارن و آماده پیاده شدن میشیم… از آیدین خبری نیست فعلا، رفته ماشینشو یه جا پارک کنه احتمالا!… می خوان منو پیاده کنن، یارو همینطوری تخت بدون چرخ رو می کشه تقریبا تا آخر بیرون! با خودم میگم “الان پرتم می کنن پایین، همینجا خونریزی مغزی می کنم! :hypnotized: “… جل الخالق! پسره یه چیزی رو زد چهار تا چرخ با همدیگه ول شدن پایین! خدا رو شکر، هم سالم موندم هم یه عملیات شعبده بازی مجانی هم دیدم :drooling:

هلم میدن با تخت توی سالن اورژانس، یه پرستار منتظره منو تحویل بگیره (آمبولانس قبلا زنگ زده باهاشون هماهنگ کرده)، منو از روی تخت آمبولانس منتقل می کنن روی یه تخت بیمارستان که اونم باز چرخ داره… پرستاره دوباره شروع می کنه از اول سوال کردن… آیدین رسید! لباش خشکه! رنگشم پریده! فکر کنم اون بیشتر از من به این سرم نیاز داره! دستمو که می گیره، قندیل می بندم! :sad: (هر وقت خیلی نگرانه همینطوری میشه)… فرصت نمی کنیم با هم حرف بزنیم! یه مامور پلیس اومده داره گزارش تصادف رو از من می پرسه و سوالای جورواجور می کنه… تعریف می کنم چی شد… آیدین هم بالطبع ماجرا رو می گیره… پرستاره یه نگاه می کنه به ارتعاش کاملا مشخص پاهام! برای اینکه فکر نکنه یه وقت تشنج کردم، خیالشو راحت می کنم و راز خودمو فاش می کنم: “من همیشه عصبی که میشم میلرزم…” :skull:

با همون تخت چرخدار منتقلم می کنن، توی یه اتاق…شلوار جین نازنینم رو با اجازه خودم قیچی می کنن تا پام از توش دربیاد! یه لباس بیمارستان هم تنم می کنن مثلا! (ما که نفهمیدیم این لباس بیمارستان چی رو قراره بپوشونه! :dontknow: )

افسر پلیسه، بعد از تعویض لباس دوباره میاد پیشمون… خیلی آدم با نمکیه! همه اش سعی می کنه ما رو بخندونه! بهش میگم تفنگت پره؟! میگه آره!!! بعدش شروع می کنه بقیه اسلحه هاش رو هم نشونمون میده تا سرمون گرم بشه! خلاصه اینه تفاوت پلیس های اینجا و پلیس های اونجا! :cowboy:

بعد از مدتی یه پرستار اومد منو برد اتاق عکس برداری، از پام عکس گرفتن و برگشتیم تو همون اتاق خودمون… بهم چند تا وسیله وصل کردن که هی فرت و فرت فشارخون و مقدار اکسیژن خون و ضربان قلب و دمای بدن رو اندازه می گرفت و روی مانیتور نشون میداد! یه دکتر نسبتا سن بالایی اومد با یه کاغذ تو دستش! اولین دفعه بود که میدیدم عکس رادیولوژی رو روی کاغذ معمولی چاپ کردن! :shock: … دکتره میگه: “هر دو تا استخون مچ پا شکسته… شما رو باید عمل کنیم…” بله؟!!!!

فکر می کنم اشتباه شنیدم! آیدینم همینطور! دو تاییمون با هم شروع می کنیم به سوال کردن… نخیر جواب همونی بود که بود!… ای بابا!!!! :ohno:

دکتره درست و حسابی ما رو (به خیال خودش البته!) ملتفت می کنه و میذاره میره…

اون افسر پلیسه هم میره نتیجه رو از دکتر می پرسه و با ما خداحافظی می کنه… دیگه گزارشش تکمیل شده بود. :wink:

پرستارها هی میان و میرن … همه میپرسن چی شده؟! منم میگم تصادف ماشین… می پرسن سوار ماشین بودی؟! میگم نه، پیاده بودم… انگار زدن به آدم پیاده بزرگترین معصیت دنیاست، چون همه شون میگن هولی شیت! یا دمن ایت! یا چیزای بد دیگه! (من انگلیسی را پاس نمیدارم! :grin: )… خلاصه… آخر سر یه دکتر جوونی میاد سراغمون، یه پسر با قیافه مهربون که معلوم شد داره دوره کارآموزی تخصصش رو میگذرونه! کلی با آیدین گپ زدن… می گفت این یکی از بدترین انواع شکستن مچه چون هر دوتا استخون شکسته، اما خب می تونست بدتر هم باشه، میگم چطوری؟! میگه استخونها از گوشت بزنن بیرون! با خودم میگم: پس هنوز جای شکرش باقیه! :praying:

میان منو می برن سی تی اسکن مچ پام! بازم باهام شعبده بازی کردن! :drooling: یه چیز پلاستیکی مثل کیسه خواب پهن کردن زیرم، مثل تشک … بعد وقتی می خواستن منو بذارن روی تخت سی تی اسکن اونو با یه چیزی در عرض سه سوت باد می کردن، بعد اون انگار روی آب حرکت می کنه، راحت از روی یه تخت می رفت روی اون یکی تخت!… کلی حال!

ار سی تی اسکن که اومدم اون دکتر جوونه (دکتر مینیک) بازم اومد سراغمون… سوال کردیم که کی قراره عمل کنن؟! همین امشب عمل می کنن؟! که گفت نه امشب نمیشه… اما احتمالا در ۲-۳ روز آینده هستش، ما خودمون باهاتون تماس می گیریم، الان فقط پاشو موقتا فیکس می کنیم تا موقع عمل!…

یه پرستار اومد کمی آرامبخش توی سرمم تزریق کرد که من رو حسابی تحت تاثیر قرار داد :silly: ! انقدر ریلکس شده بودم که هی به آیدین می گفتم من می خوابم اگر اینا اومدن بیدارم کن! خوابم هم نمی برد از استرس، اما خیلی حس خوبی بود. درد پام هم داشت برام عادی میشد تا اینکه دوباره دکتر مینیک اومد!

گفت که باید پامو فیکس کنه… می خواست یه آمپول (از این آمپولهایی که به گاوها می زنن) رو بزنه به پای من! :shock: دقیقتر بگم به مچ پای راست من! :shock: کم مونده بود غش کنم! می خواستم بگم اصلا من این پا رو دیگه نمی خوام، بیخیال اون آمپول شو!… هی دنبال دکمه Ctrl-Z گشتم! (آخه خدا، قربون این همه استعداد و خلاقیتت برم من، آخه بابا دیگه آفیس هم یه دکمه Ctrl-Z رو ساپورت می کنه! حداقل وقتی می خواد یه کاری بکنه که برگشت ناپذیره از آدم می پرسه: آر یو شور؟! که آدم بفهمه چه غلطی داره می کنه! :nerd: )

خلاصه بازم یه آرام بخش دیگه و من تمام قد برگشتم به سمت دیگر تخت تا شاهد نباشم چطوری اون آمپول گاوی رو می کنن تو مچ پای من! :notsee: … خلاصه بعد از اون آمپول کذایی مدتی تنفس کردیم و بعدش عملیات فیکسیشن شروع شد… دکتر مینیک مشغول راست و ریست کردن استخوانهای شکسته شد که علیرغم اون آمپول به اون گاوی باز هم کمی دردناک بود! یه گچ موقت هم ناحیه زیر مچ را تحت پوشش قرار داد تا مثلا فیکس بشه، بعدش هم بانداژ …

بعد از فیکس شدن دوباره عملیات عکاسی رادیولوژی انجام گرفت و مشخص شد که خوشبختانه استخوانها در جای امنی فیکس شده اند و البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اون آمپول گاوی مجددا تکرار نشد! :whew:

تازه نفسمون به حالت عادی برگشته بود و من آماده خوابیدن روی تخت بیمارستان می شدم که دکتر سرپرست اورژانس اومد و گفت که من می تونم مرخص بشم… البته من دقیقا متوجه نشدم که اونها می خوان از دست من مرخص بشن یا من از دست اونها… به هر حال این یک خواسته متقابل بود و فقط یک مساله وجود داشت: شلوار بنده به ملکوت اعلی پیوسته بود و آیدین هم شلوار اضافه همراه نداشت! خدا رو شکر یکی از پرستارها آبروی در معرض خطر ما را خرید و ما را با یک عدد شلوار یکبار مصرف (که به مدت سه روز مورد مصرف قرار گرفت!) سرافراز کرد :grin: … حالا نوبت چوب زیر بغل بود! شما تا حالا متوجه شدین سواری گرفتن از این چوبها، معادل سواری گرفتن از سایر چهارپایان و چهارچرخان و … نیازمند آموختن مهارتها و تکنیکهای خاص خودش است؟! والا منم نمی دونستم! :dontknow:

آخر سر من را با یک عدد ویلچر به درب اورژانس منتقل کردن و پرستارها با ما خداحافظی کردن و ما هم به قصد منزل حرکت کردیم… قسمت سخت ماجرا خصوصا برای آیدین، انتقال بنده در حالت ایستاده به طبقه دوم ساختمان بود که به دلیل فقدان وسائط حمل و نقل دیواری (نظیر آسانسور)، از طریق راه پله  وبا دشواری بسیار و البته کمردرد چند روزه همسر نازنین همراه گردید.


این ماجرا ادامه دارد…

پ.ن. دقت کردین ما اون شب شام نخورده خوابیدیم؟! کلا یادمون رفته بود بس که شب پر هیجانی بود! :bateyelash:

جست‌وجو
بایگانی
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security