شما در حال مرور بایگانی دسته‌ی از سرزمینهای شمالی هستید.

PostHeaderIcon خر در چمن (مونولوس در وودی بوکس)

خب، دوباره زنگ انشای ما خورد! یادش به خیر من وقتی مدرسه می رفتم همیشه زنگ انشاء که می شد هی خدا خدا می کردم معلم مون من رو صدا کنه! اما معلم های ما همیشه حدس میزدند که کی ممکنه انشاء ننوشته باشه یا اگر هم نوشته قطعا جوری هست که بشه فعل و مفعول و فاعل رو کلا جزو کلمات اضافه جمله به حساب آورد! :pullhair:

اما حالا که معلمی نیست که زورش به فک مبارک ما برسه، ما دیگه از خر شیطون خیلی سواری نمی گیریم، :yawn: … گه گاه یه وری میشینیم رو زین یه چیزی می نویسیم محض رفع تکلیف و بعد بدون اینکه خر شیطون ملتفت بشه می پریم پایین…

چند وقته هی وعده وعید میدم که درباره محل کارم می نویسم، دیگه فکر کنم اگر ننویسم ملت میان رو دیوار وبلایتمون شعار مرگ بر وبلایتور می نویسن! واسه همین این شما و این هم انشای بنده در مورد محل کار!!!! :bateyelash:


والا عرضم به خدمتتون، محل کار در آمریکا فرقی با ایران نمی کنه… یه نفر رئیسه، یه عده مرئوسن، یه جایی هم هست که بهش میگن محل کار و محل کتک کاری این عده ای هست که خدمتتون عرض شد، تنها چیزی که فرق می کنه نگاه و انتظار طرفین و فرهنگ کار هستش…

خب، من تازه دو ماهه که دارم تو این شرکت کار می کنم، سعی می کنم زیاد ابراز وجود نکنم و در عین حال بیشتر به محیط اطرافم نگاه کنم تا با فرهنگشون آشنا بشم. محیط شرکت خوبه، از نظر ظاهری داخل ساختمون عین یه خونه بزرگ می مونه… کف ساختمون همه جا (به جز داخل سرویس های بهداشتی) موکت شده است، کلا موقع ورود به شرکت، جو خشک و جدی محیطهای کار اداری احساس نمیشه.

من توی یه اتاق با دو تا پسر دیگه که هر دوتاشون برنامه نویس هستن گیر افتادم (شایدم بهتره بگم اونا گیر من افتادن!!!) … هر دوتاشون ایتالیایی هستن و هر وقت وسط کار با هم حرف می زنن من ناچارم هد ستم رو روی گوشهای محترم مستقر کنم (کدوم آدم نسبتا عاقلی میشینه رادیو به زبان ایتالیایی گوش کنه؟!) :chatterbox: اما در کل بچه های خوبی هستن، لوکا همیشه سرش به کار خودشه، اون هیچ وظیفه ای در قبال من نداره و همین باعث میشه که ما خیلی کم و فقط در حد سلام صبح به خیر و تعارف “کیت کت” با هم محاوره داشته باشیم… اما الساندرو (مثل “الکساندرو” تلفظ میشه، فقط “ک” نداره) یه جورایی مسئول منه، من سعی می کنم خیلی بهش گیر ندم، اما ناچارا بعضی وقتها آویزون میشم به لبه صندلیش تا جوابم رو نده ولش نمی کنم :grin:

به جز ما سه تا، توی یه قسمت دیگه از شرکت، بچه های خدمات مشتری هستن که من باهاشون نسبتا رابطه خوبی دارم…کارینا و الیور توی یه قسمت میشینن، کارینا دختر خوبیه، به رغم اون دو تا حلقه ای که از لب پایینیش رد شده و اون نمیچه حلقه روی ابروی بالاییش، اصلا اهل شیطنت و خل بازی نیست! بعضی بعد از ظهر ها یه چیزی می برم با هم می خوریم و اونوقت اون یه عالمه برام حرف میزنه، اصلا هم به روی خودش نمیاره که من بعضی از حرفهاشو نمی فهمم! (اینجا آدم یواش یواش یاد میگیره که هیچ وقت روی ظاهر آدمها در موردشون قضاوت نکنه! :badidea: )

الیور پسر خوش تیپ و باحالیه، یکی از چیزایی که ازش متنفره اینه که موقع آشنایی بهش بگی: “اوه، اسمت الیوره؟! من داستان الیور توئیست رو خیلی دوست دارم!” البته، خداروشکر من اسم الیور رو از کارینا سوال کردم و این جمله در غیاب الیور بر زبان رانده شد! و همانجا کارینا ما رانسبت به عواقب وخیم گفتن این جمله در حضور الیور روشن نمود! :idea:

تیلور یکی از دوستهای خوبم شده، من حدود یک ماه و اندی (یعنی تا موقع گرفتن گواهینامه) وبال گردن این طفلی بودم! چون خونه تیلور هم درست توی خیابونی هست که مجموعه ما توش قرار داره، اون هر روز من رو با ماشینش تا شرکت می رسوند و برمی گردوند… اول هی بهش اصرار کردم که پول بنزینش رو من بدم (اینجا این کار خیلی نرمال هستش… فکر نکنین من شنگول بازی درآوردم!) قبول نکرد… خلاصه دیگه ما هم مجبور شدیم با یک بار دعوت به سینما و دعوت به منزل به صرف ناهار یه جورایی تلافی کنیم…

کیمبرلی، یه دختر موبور و شلوغ و پر انرژی هستش! من تقریبا ۹۰% اوقات نمی فهمم چی میگه! :hypnotized: از بس تند صحبت می کنه و از اصطلاحات عامیانه استفاده می کنه!

یه سری از بچه ها هستن که فعلا همه در طبقه پایین (به قول خودشون غار زیرزمینی!) مستقر هستن… خیلی باهاشون آشنا نیستم، فقط اسمشون رو بلدم و با هم سلام علیک داریم.

نوبت می رسه به رئیس محترم! رئیس بزرگ اسمش وودی هستش، وودی هانت… مرد جاافتاده ای هستش، وقتی از کسی توضیح می خواد به هیچ وجه لبخند نمی زنه! :neutral: اما در بقیه موارد مهربون به نظر میرسه :angel: … خیلی از اینکه من بابت هر کاری ازش اجازه می گیرم خوشش میاد! حتی بابت اجازه گرفتن برای دادن چوب استیک بیف (والا دیگه نمی دونم اینو چطوری ترجمه کنم! از خودم در آوردم!) به کوپی!

گفتم کوپی… کوپی یکی از دوستان خوبمه، همیشه برام دم تکون میده و از وقتی با هم صمیمی تر شدیم (به لطف استریپ های با طعم بیکن!) همیشه نصف وقتشو میاد تو اتاق ما ولو میشه روی زمین و چرت میزنه… یاد گرفته که وقتی من میگم یک… دو… سه (به فارسی) یه چیزی پرت میشه به طرفش که خوردنیه و باید اونو توی هوا بقاپه :drooling: ! یه توپ داره و یه عروسک پنگوئنی که گهگاه میگیره به دهنش و با خودش می بره اینور اونور… بعدش هم ولشون می کنه هر جایی که بخواد، به امون خدا!

یه اتاق کوچیکی هست چسبیده به اتاق تیلور که درش به قسمت کارینا و الیور باز میشه، توش یه قفسه که معمولا توی روز درش بازه و یه خرگوش پشمالوی خاکستری یه گوشه ای پشت کاناپه یا تلویزیون یا کمد قایم شده… اسمش اسناگلز هستش… من خیلی باهاش کاری ندارم چون خیلی ترسو هستش و به هیچ عنوان علاقه ای به ایجاد رابطه مسالمت آمیز نداره!

روبروی در ورودی یه آکواریوم کوچیک هم هست که چند تا ماهی کوچیک رنگی و یک عدد ماهی لجن خوار بزرگ توش زندگی خوب و خوشی با هم دارن…


اما در مورد اصل کار… اینجا توی اکثر شرکتها ساعت حضور و غیاب (مثل اونهایی که ما تو ایران داشتیم) استفاده نمیشه… اصل بر اعتماد و البته نظارت مدیر مافوق هستش، یعنی اینجوری نیستش که جناب مدیر یا معاون خودش ساعت ۱۰ تشریف بیاره شرکت اما کارمندها ساعت ۸ … از نظر من ساعت حضور و غیاب یه جورایی برای جبران کمبود نظارت مدیرهای محترم ساخته شده! حداقل توی شرکت ما اینطوریه که وودی خودش از همون ساعتی که بقیه هم باید بیان میاد توی شرکت …

خود کار هم که جای توضیح نداره… اینجا وقت تلف کردن خیلی معنی نداره… یعنی کسی نیست که شما بخوای وقتت رو باهاش تلف کنی! همه مشغول کار هستن…  اگر هم قرار به وقت تلف کردن باشه همه به طور برنامه ریزی شده این کار رو انجام میدن، مثلا یه روز تولد ارنستینو بود که همه دور هم ناهار و کیک خوردیم، یه روز خانواده وودی (همسر و دو دخترش) با یه عالمه ساندویچ اومدن شرکت و همه دور هم با هم ناهار ساندویچ خوردیم، بعضی روزها که هوا خوبه جماعت میزنن تو خط ورزش و میرن فوتبال … خلاصه اینجوریا… بقیه مواقع همه سرشون تو کار خودشونه، یعنی حتی اگر از کنارشون رد بشی سر بلند نمی کنن تا باهات سلام احوالپرسی کنن…

یک سری از خصوصیات خوب اینجا اینه که: همه موقع کار فقط کار می کنن، مزاحم همدیگه نمیشن، وقتی موقع وقت تلف کردنه همه با هم اینکارو می کنن و اینکه من دیگه کمبود جک و جانور در اطراف خودم احساس نمی کنم! :thumbsup:

همین … این بود انشای من…

 

پ.ن. می خواستم یکمی هم نق بزنم و از خصوصیات منفی بگم، اما دیدم اینکه بخوام مدام به اونها فکر کنم و هی بگم و بگم، فایده ای به حالم نداره… اما فقط اینو از من بشنوین که هیچ گلی بی خار نمیشه… ما هم اینجا با خارهای زیادی دست و پنجه نرم می کنیم که با خارهای از نوع ایرانی فرق می کنن!

پ.ن. بابا به خدا من وقت ندارم! گذشت اون زمونها که از صبح تا شب با خیال راحت می نشستم توی خونه و چایی می خوردم و زندگی می کردم! :coffee: اینه دیگه، فکر کردین آدم می تونه هم کار کنه و کمک خرج زندگی باشه، هم همیشه کدبانو باشه و غذای سالم خونگی درست کنه، هم اینکه هی به هیکل خودش دقت کنه که کجاش داره چاق میشه، هم هر روز بره بیرون پیاده روی و از دیدن طبیعت غش کنه، هم همیشه خونه اش دسته گل باشه، سر و وضعش مرتب باشه، لابد بچه هم بیاره و بهترین مادر دنیا هم بشه؟!؟! نه بابا، ما اینکاره نیستیم! … :notme:

همین مطلبی که عین راحت الحلقوم در عرض ۲ دقیقه خوانده شد و رفت پی کارش، برای اینجانب حدود ۲ روز طول کشید! (البته نه به طور مداوم، اما مستمر!)

PostHeaderIcon مساله گردش به راست در برابر چراغ قرمز!

سلامی چو بوی صبح مه آلود سرد زمستانی!…

البته این سلامه رو از چند وقت پیش براتون نگه داشته بودم، تا یکی دو هفته پیش ما اینجا هر روز لندن داشتیم! هوا از صبح مه بود ظهر یکمی باز میشد بعد دوباره عصر می رفتیم تو مه!!! اما از این هفته هوا حسابی بهاری شده، البته نه خیلی گرم اما آفتابش خیلی چشم آدم رو درمیاره… :cool:

با شادمانی و بشکن زنان خدمتتان عرض می کنیم که ما پس از طی دوره شکنجه مربوط به یادگیری رانندگی نزد همسر محترم، موفق به دریافت گواهینامه موقت رانندگی در عرصه میادین ماشین سواری گردیدیم  :disco: … عجب امتحانی دادیما!!! ممتحن مونده بود من اومدم امتحان بدم یا اومدم یاد بدم! :nerd: بس که این همسر ما مو رو از ماست و حتی پنیر بیرون میکشه و تا یه خطای کوچولو از ما بروز پیدا می کند انگار یه کشف تاریخی انجام داده، با داد و قال و سروصدا ما رو به باد انتقاد می گیرد (بادی که مدتها به وزیدن ادامه میدهد تا ما را به مرحله قهر و قهرکشی برساند!) اینجوری است که ما حتی یه وجب از قوانین اینور اونور نرفتیم و بدون حتی یک نمره منفی قبول شدیم… :razz:


اینجا قوانین رانندگی نسبت به ایران کمی تا کاملا متفاوت است!!!! در ایران همینکه توی سربالایی ماشینت خاموش نکند و تو باموفقیت بتوانی دور دوفرمانه بزنی و پارک دوبل بکنی و … احتمالا قبولی… :wink:

اینجا شما احتمالا ماشینت خاموش نمی کند (چون دنده اتوماتیک است و کلاچی در زیر پای شما وجود ندارد)، اما اگر پای عابرپیاده روی خط عابرپیاده باشد و شما توقف نکنی یا رو خط توقف کنی، به سلامتی رد میشی… :beatup:

اگر به تابلوی استاپ توجه نکنی و قبل از خط توقف نایستین، بازم به سلامتی رد میشی… :beatup:

اگر به حق تقدم ماشینهای دیگه توجه نکنی، بازم ردی… :beatup:

اگر در کنار دوچرخه سوار یا بچه ها سرعت کم نکنی، ردی … :beatup:

اگر به نوشته های روی زمین دقت نکنی، ردی… :beatup:

اگر موقع سبقت یا تعویض لاین از بالای شونه سر نگردونین و نقطه کور رو نگاه نکنین، بازم به سلامتی… آره… :beatup:

خلاصه اینجا باید یه چشمتون جلو رو نگاه کنه، یه چشمتون آینه عقب رو، دو تا چشم آینه های بغل، یه چشم برای خوندن تابلوها، یه چشم برای خوندن علائم روی زمین، ۱۰۰ تا چشم برای دیدن عابر پیاده و دوچرخه سوار و اسکیت سوار و … یه دو سه تا چشم هم برای مشاهده ماشینهای دارای حق تقدم !!! سر جمع میشه حدود ۱۲۰ تا چشم (یه چند تا زاپاس حساب کردم برای مواقعی که چشم های اصلی از کار افتادن… جنس چینیه دیگه، کاریش نمیشه کرد!)

حالا دیگه این پی تی کروزر قرمز خوشگل مامانیه من، حسابی خوشحاله که صاحبش می تونه تنهایی هم سوارش بشه! :drooling:


پ.ن. اوضاع احوال کار و کاسبی خوبه، هی میریم سر کار و بر می گردیم… این دفعه دیگه به تاپیک نمی خوره درباره محل کارم بنویسم! ایشالا دفعه بعد… :grin:

PostHeaderIcon نوش جان نمودن آش کشک خاله…

این چند وقته سرم شلوغ بود… داشتم دنبال کار می گشتم، البته شاید بهتر باشه بگم داشتم به کارهایی که دنبال من می گشتن جواب میدادم!!! هنوز اوضاع بازار کار آمریکا به حال و روز اولش برنگشته، میگن اون موقع ها (یعنی زمانی که هنوز این بحران اقتصادی بچه بوده و سرش به کار خودش بوده) وقتی دنبال کار می گشتی شرکتها سر تو با هم رقابت می کردن و میزدن پای چشم همدیگه! حالا اما اینطوریه که شرکتها سر من و یه عالمه آدم دیگه عین من دارن رقابت می کنن واسه همین بیشتر وقتها پای چشم ما سیاه میشه!


دنبال کار گشتن اینجا مراسم خاص خودش رو داره! اول باید یه رزومه درست کنی در حد پایان نامه ارشد، اولش با انشاء سلیس انگلیسی خودت رو معرفی کنی، از سوایق درخشان و گذشته خاطره انگیزت در شرکتهای قبلی صحبت کنی، یه لیست تا حد امکان بلند بالا از تخصص ها و قابلیتهای آچار فرانسه ای خودت بنویسی و بعدش هم یه لیست فینقیلی از دوره های تحصیلی و آموزشی گذرانده شده (خدایی اگر رفتین دانشگاه آزاد اسلامی تنها به ذکر دانشگاه آزاد اکتفا کنین، چون بقیه اش باعث میشه فکر کنن شما موجود عجیب و غریبی هستین!)… خب، این میشه پلان اصلی رزومه … چقدر گفتنش راحته! مگه نه؟!  :wink:


خلاصه، بعد بسته به نوع تخصصتون دنبال اون محل هایی می گردین که کاریابها توش لونه دارن، برای رشته های کامپیوتری دو تا سایت هستن که بقیه رو ریز میبینن: Dice , Monster … رزومه تون رو میذارین اونجا و تا حد امکان هم تمام اطلاعات مربوط به پروفایلتون رو تکمیل می کنین! اطلاعات تماس فراموش نشود!

یه سری از سایتها هم هستن که خیلی بده اگر شما به عنوان یه آدم متخصص(!) توشون ثبت نام نکرده باشین! LinkedIn یکی از مهمترینهاشونه… یواش یواش هم سعی کنین افراد مختلف رو بفریبین که به شبکه کاربری تون بپیوندن! اگر بتونین ازشون “توصیه نامه” بگیرین که دیگه نور علی نوره!

یه سری از سایتها هم که نخود لوبیای همه جا هستن:  FaceBook , Twitter , … اگر تو اینها عضو هستین می تونین توی پروفایلهای بالا بهشون لینک بدین، نخواستین هم اصلا مهم نیست، چه معنی داره که این کاریابهای فضول بیان تو فیس بوک شما چشم چرونی کنن؟! :raiseeyebrow:

خب دیگه الان نوبت شماست که خودتون رو نشون بدین، یعنی این که آستیناتون رو تا نزدیکهای یقه پیراهن بالا بزنین و مشغول گشتن و دید و بازدید از آگهی های مختلف کاری بشوید… جاهای مختلفی برای این منظور وجود داره: یک سری از سایتها که کارشون نشون دادن رزومه شما به کاریابها و برعکس نشون دادن فرصتهای شغلی به شماست، نمونه هاش هم Dice , Monster , HotJobs Yahoo … یه سری از سایتها هم هستن مثل نیازمندیهای همشهری خودمون که معمولا آگهی ها رو از کاربرها و از هر نوعی که باشه جمع می کنن و بعد توی دسته بندی های خودشون نشون میدن، بزرگترین و مهمترین نمونه اینها در اینجا CraigsList هستش که یه بخش هم برای آگهی های استخدام و اینها داره … یه سری دیگه از سایتها هم هستن که در واقع آگهی ها رو از هر جا که گیر بیارن قاپ میزنن و میارن توی خودشون نشون میدن! یه جورایی اینجور سایتها این مزیت رو دارن که حتی از سایتهایی که شما نمیشناسین هم آگهی ها رو جمع می کنن و خوبیش اینه که بی رودربایستی میگن که هر آگهی رو از کجا کش رفتن، بهترین نمونه اینها رو هم  میشه CareerBuilder دونست … یه نوع دیگه از سایتها هم عبارتند از سایتهای مربوط به کاریابهای معروف و پرمشغله CyberCoders , Volt Workforce Solution , Robert Half Technology و یه عالمه دیگه که حال آدم بعد از مدتی ازشون … گلاب به روتون!


خلاصه شما یکی از این مکانها رو برای گشت زنی انتخاب می کنین، اگر آگهی خوبی به چشمتون خورد قبل از حمله یک نفس عمیق می کشید، بعد یه متن نامه کوتاه آماده می کنین، مبنی بر اینکه: سلام، بنده نسبت به فلان آگهی شما در مورد نیاز به یک عدد آچار فرانسه علاقه مندم. بنده مدت چند سال شغل آچار فرانسه داشته ام و آمادگی خود را برای همکاری اعلام می کنم. لطفا رزومه بنده که به این پیام الحاق گردیده است ملاحظه فرمائید. با تشکر و احترامات فائقه، آچار فرانسه… بعد از نوشتن این متن که به آن Cover Letter می گویند شما آماده انجام عملیات “درخواست” یا همون Apply هستید. (اون متن رو یه جا دخیره کنین بعدا انقدر به دردتون می خوره که نگو!) خب حالا ۲ تا راه اصلی داره برای اپلای کردن: یا طرف از یه سایت عیالوار برای فرستادن آگهیش استفاده کرده که شما بالاخره یه دکمه گنده Apply توی یه جای صفحه پیدا می کنین و بعد از ضمیمه کردن رزومه و چسباندن کاور لتر موفق میشین عملیات اپلای رو با موفقیت انجام بدین. یا اینکه طرف از یه سایتی استفاده کرده که به صورت تخصصی برای مراودات بین دو طرف متخاصم کاریاب و کارجو ساخته نشده، بنابراین حتما خود فرد آگهی دهنده در جایی از متن آگهی راه تماس را ذکر کرده، یا اینکه سایت یه راه پیش فرض برای تماس با فرد موردنظر در اختیار شما می گذارد، در غیر اینصورت  می تونین از تکنولوژی ارسال پیام با دود سرخپوستی برای تماس با فرد مزبوراستفاده کنید (به هر حال یادتون نره که رزومه و کاورلتر رو ضمیمه پیغامتون کنین، حتی در تکنولوژی سرخپوستی!) :razz: .


به زودی موقعیت شما توسط کاریابها شناسایی شده و شما به یک عدد تلفنچی تغییر کاربری می دهید. خیلی دوست دارم بشینم یه دل سیر از این کنفرانسهای تلفنی براتون درددل کنم، اما خب می دونین یه جورایی آش کشک خاله رو حتی اگر توی ظرف محتوی شعله زرد هم جلوی ما بذارن باید بخوریم دیگه… چاره ای نیست… مکالمه پشت تلفن با یه آدم خارجی بماند، این آدم هندی یا چینی (با لهجه عمیقا متحول کننده) باشد بماند، اعتماد به نفسش متناسب با سرعت بلغور کردن لغات نامفهموم، بالا باشد بماند، … ولش کنین… کجا بودیم؟!

آهان، خب ببینین مراحل کار اینجا اینجوریه: اول تلفن (صحبت با کاریاب یا مسئول منابع انسانی شرکت مورد آگهی) دوم تلفن (مصاحبه تلفنی با فرد مصاحبه کننده متخصص در شرکت مورد آگهی) سوم حضوری (مصاحبه حضوری در شرکت مورد آگهی) چهارم (خدا قبول کنه) استخدام در شرکت مورد آگهی!!!

حالا البته ممکنه بعضی وقتها این شرایط عوض بشه و مثلا مراحلی اضافه بشه یا کم بشه… اما نکته مهم اینه که تقریبا از هر ۱۰ مصاحبه تلفنی در مرحله اول، یک باردرب ورودی به مرحله دوم باز می شود (یعنی منجر به مصاحبه تلفنی با فرد متخصص می شود) و تقریبا همین نسبت در مورد مراحل بعدی هم وجود دارد…


 

خلاصه بخوام موضوع رو جمع کنم:

اول نتیجه میگیریم که در آمریکا حرف اول را کاریابها میزنند نه پارتی ها …

دوم نتیجه میگیریم که این هندی ها و چینی ها به این خاطر در اینجا کار بیشتری می یبند که زبان این کاریابها را بیشتر می فهمند…

سوم نظرتون چیه که بریم یه چایی بریزیم بیاریم با تک تک بخوریم بعدش هم بشینیم سر یاد گرفتن کیک پی اچ پی خودمون؟! :grin:

 


پ.ن. بابت اینکه هنوز وبلایتم رو این شکلی تحمل می کنین شرمنده ام!

PostHeaderIcon زندگی در میان غولها

به یکی از دوستان گفته بودم که درباره کار کامپیوتر در آمریکا می نویسم… البته نوشتن در این مورد برای من کار سختیه، چون من خودم هنوز وارد محیط کاری نشدم! بنابراین لطفا هیچ وقت برداشت نکنید که من تمام واقعیت ها رو گفتم چون همونطور که راز و رمز پختن آبگوشت رو از کسی که فقط دستور پختش رو خونده، نمیشه کاملا یاد گرفت، بلکه حتی دستور پخت آبگوشت با توجه به شرایط (مثلا پختن در ظرف سنگی یا زودپز!) با هم فرق می کنه! مثلا در زودپز شما قاعدتا نباید لوبیا رو همراه گوشت بریزی بپزه، چون در حالی که گوشتها دارن پخته میشن، لوبیاها در فضای مزبور ابتدا له و سپس محو میشن! (البته این هم باز بستگی به شرایط داره!)

بگذریم…

 

خب اول اینکه من فقط در زمینه برنامه نویسی وب یه چیزایی می دونم، به خصوص سیستم های اپن سورس و PHP … ما در کالیفرنیا ساکن هستیم، یکی از قطبهای IT آمریکا و خب این هم مزیت است و هم محدودیت! چون به دلیل اینکه اکثر غولهای کامپیوتری کاخ هاشون رو اینجا علم کردن، اصولا آدمهای نخبه رو بورس هستن و نیازهای نرم افزاری این غولها هم معمولا خاص هستش… در بیشتر ایالت های دیگه که IT خیلی در اونها به عنوان نشان خانوادگی شناخته نمیشه، کار کمتر هست اما شانس به دست آوردنشان بهتر است. چون در مراکز IT به نسبت افزایش فرصتهای شغلی، رقبای شغلی هم بیشتر، قوی تر و خشن تر هستند!

 

یک قضیه ای رو هم توضیح بدم: توی ایران من به عنوان مسئول IT شرکت از کار برنامه نویسی گرفته تا تهیه بروشور شرکت و آموزش اصول اولیه دست زدن به کی بورد به پرسنل محترم را بر عهده داشتم. اینجا وقتی میگن مسئول IT یعنی اینکه شما باید برای سیستمهای انفورماتیک برنامه ریزی استراتژیک انجام بدی و ایده های تکنیکی ارائه کنی و اونها رو مدیریت کنی تا به نتیجه برسن… به نظر آسون میاد اما وقتی واردش بشین میبینین جهنم یه مرحله بالاتر از اون قرار داره …

 

اینجا وقتی می خوان که شما مثلا روی FrontEnd کار کنین ازتون انتظار دارن که به کلیه چم و خم ها و تکنولوژی های این محدوده مسلط باشین… فقط دانستن CSS , HTML کافی نیست… شما اغلب باید بتونین با نرم افزارهای گرافیکی کار کنین، باید jQuery , Prototype  یا مثلا اصول کار کردن با AJAX  و گاهی اوقات Yahoo UI , FaceBook UI رو بلد باشین… باید با مشکلات  CrossBrowser  آشنا باشین و مفاهیم SEO , SMO براتون مفهوم باشن…

(می دونم که الان ۹۹% کسانی که این پاراگراف رو خوندن با خودشون دارن میگن: خب من اینا رو بلدم! در این که شما اینها رو بلدین شکی نیست! اونی که مهمه اینه که مصاحبه گر در این مورد چی فکر می کنه!)

 

بگذریم… خلاصه اگر شما بخواین کار تخصصی بکنین باید در اون زمینه واقعا مسلط باشین… هیچ وقت هم دروغ نگین و خالی نبندین! چون هر چیزی که شما ادعا کنین که بلد هستین در مصاحبه باید پاسخگو باشین، اینم از من قبول کنین: مصاحبه گرهای اینجا شما رو واقعا می سنجن!

 

امروز رو مود خوبی نیستم! نمی دونم چرا! …

یه دفعه دیگه درباره بازار کار اینجا بیشتر توضیح میدم!

 

جست‌وجو
بایگانی
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (20 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security