شما در حال مرور بایگانی دسته‌ی دسته‌بندی نشده هستید.

PostHeaderIcon هانسل و گرتل در خانه مونولوس!

سلام علیکم اهالی… خوشحالم از اینکه مجددا در خدمتتون هستم (در مورد این جمله و اعتماد به نفسی که از توش فوران می کنه باید عرض کنم که ما با سنگ پا فروشها قرارداد تولید محصول سالانه داریم، باید یه جوری هرازگاهی از خجالتشون دربیایم)  :grin:  

 

بله… جونم براتون بگه، تازگیها (یعنی از وقتی خونه خریدیم!) از اینترنت فقط بخش خرید اینترنتی ما رو مجذوب خودش می کنه! جذابیت تا اون حد که یه روز می بینین من ۴ ساعت از وقت مبارک رو صرف گشتن دنبال یه مدل خاص ظرف نمک می کنم که جایگرین ظرف نمکی بشه که در بدو ورود به آمریکا و در اوج نداری انتخاب و مورد استفاده قرار گرفت و اون چیزی نیست جز جای سورکریم (یعنی خامه ترش، یه چیزی که ما نفهمیدیم آخرسر ماسته یا خامه!)… یه ظرف پلاستیکی در دار که البته هنوزم در حال استفاده است تا روزی که جایگزین جدیدش با پست دم در خونه فرود بیاد… حالا البته می دونم که این ظرف جدیده مثلا جای مرباست، اما خب به نظر شما جای ظرف سورکریم رو برای نمک استفاده کردن رمانتیک تره یا ظرف مربا؟!… دیدین همه تون قانع شدین؟!  :razz:

 

بگذریم… چند وقت پیش، چیزی حدود ۱۰ روز پیش یک زوج کفتر قمری به علت رایج کمبود مسکن، روی یکی از جوبهای داکت جلوی در حیاط پشتی ما لونه ساختن (البته من از همون اولش به آیدین گفتم که مشکل اینها احتمالا مشکل کمبود عقل بوده وگرنه این همه درخت و چوب! اینها باید بیان سر چهار راه خونه بسازن؟!) خلاصه ما یه هفته آزگار عین وقتهایی که بچه بودیم و مامانم می خوابید، آسه می رفتیم و آسه میومدیم و تمام تلاشمون رو می کردیم که اون موجودی که با چشمهای از حدقه در اومده داره هر حرکت ما رو سبک و سنگین می کنه، یه وقت نترسه، ناراحت نشه، بهش برنخوره… خلاصه، من یه دفعه که یادم رفته بود شیر آب حیاط رو ببندم عین گوریل پریدم بیرون و حیوونکی ترسید و یه ۲-۳ ساعتی غیبش زد… اما بعدش دوباره برگشت و روز از نو روزی از نو… تا اینکه پریروز وقتی از سر کار برگشتم خونه و طبق معمول رفتم فضولی که ببینم همسایمون در چه حاله، دیدم جا تره و بچه نیست! یعنی بچه ها هستن، مامانه نیست! خلاصه گفتم حتما به خودش زنگ تفریح داده رفته دون بخوره برگرده… یه ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، این همسایه ما برنگشت خونه! دیگه اوضاع داشت مشکوک میشد… آیدین اومد خونه و منم خبر بیرون رفتن طولانی مدت همسایه رو گذاشتم کف دست آیدین… می دونین دیگه غیبت کردن همیشه به آدم انرژی مثبت میده… خلاصه بعد که آیدین گفت که صبح هم که اون از اینورا رد میشده همسایه مون سر جاش نبوده، دو تایی مون کلی نگران شدیم و نمی دونستیم حالا چطوری به شوهرش بگیم! اما خب از شوهرش هم خبری نبود! خلاصه ما موندیم و دو تا تخم سفید سر راهی… اما خب ما که هیج وقت خودمون زیر بار بچه دار شدن نرفتیم، حالا به این راحتی بچه یه نفر دیگه رو که نمیایم با روی باز قبول کنیم! بنابراین دو نفری با هم رفتیم کوچه علی چپ و گفتیم حتما این همسایه مون یه کاری براش پیش اومده بالاخره بر می گرده… 

 

دیشب بعد از گذراندن یک روز کاری در منزل (از خونه ریموت داشتم کار می کردم)، تنها کاری که دوست داشتم بکنم این بود که یه چایی بریزم بیام بشینم دنبال ادامه خرید اینترنتیم رو انجام بدم… آیدین هم از سر کار اومد و بعد از تعارفات معمول هر کی رفت سراغ کار خودش… البته نه برای بیش از ۱۰ دقیقه! بعد آیدین با قیافه آویزون در چهارچوب در اتاق ظاهر شد… یه چیزی رو توی دستاش نگه داشته بود و من به شدت کنجکاو بودم ببینم احتمالا این دفعه چی دستش رو بریده، یا رفته توی دستش، یا چی رو شکونده الان اومده به من نشون بده و بعدشم متنبه بشه… خلاصه توی دستای آیدین چیزی نبود به جز دو تا شیء گردالوی کوچولو… تخم کفترها… خلاصه من هم که رمانتیک… گرفتمشون و دلم براشون سوخت که انقدر سرد شده بودن و احتمالا مرده بودن، اما بعد اولین فکری که به دهنم رسید این بود که ازشون برای ساختن یک عدد لونه تزپینی برای دکور شومینه استفاده کنم، کافی بود یه ورشون رو یه سوراخ کوچولو می کردم و محتویات رو (با چشم بسته جهت عدم بروز عذاب وجدان) خالی می کردم و بعد بخشی از منظره لونه تکمیل بود! خلاصه توی این فکرا بودم و گذاشتمشون روی سنگهای کنار شومینه تا بعدا از خجالتشون در بیام…  :evil:

 

بعد از دیدن دو قسمت از سریال بونز (استخوانها) دوباره فکرم مشغول لونه تزپینی شد! عجب ابتکار جالبی برای دکور! رفتم تخمها رو برداشتم و کمی توی دستم گرمشون کردم، همینطوری که خودم رو مسخره می کردم که مثلا الان فکر کردی اینا زنده میشن و هر هر هر… احساس کردم انگار یکیشون توی دستم ضربان داره (راست و دروغش پای این احساس لامسه خیالاتی) بازم ما نشستیم خودم رو مسخره کردم که حالا داره مثلا ضربانشون رو هم احساس می کنه!!!‌ هار هار هار هار….! (من کلا باید یه بار در مورد خودم براتون بنویسم، بس که من رو مسخره می کنه و اعصاب و روانم رو با کابل فشار قوی مورد نوازش قرار میده!) 

 

بعد یاد یه چیزی که قبلا یه جایی توی نت خونده بودم افتادم، اینکه اگر تخم رو جلوی منبع نور بگیری توش و جنین توش رو می تونی ببینی… من هم که عاشق اینکه ثابت کنم هر چی توی نت میگن چاخانه! بلند شدم با تخمها رفتم توی اتاق، چراغ قوه دم دستیم رو برداشتم و یکی از تخمها رو گرفتم جلوش… آخی، انگار توش یکی عکس چشم چشم دو ابرو کشیده! یه خط قرمز دایره ای بود و وسطش دو تا نقطه قرمز با فاصله (مثل دو تا چشم) و یه نقطه گنده تر اون پایینشون عین یه دهن… خلاصه با خودم گفتم طفلکی، فرصت نکرد حتی دماغ رو بکشه این وسط… اون یکی رو برداشتم، این یکی جنین داشت و مشخص بود که جنینه، یعنی چشم چشم دو ابرو نبود… بعد یه کمی که دقیق تر نگاه کردم، خودمم باورم نمی شد که خودم چقدر خودم رو الکی مسخره کردم! (تفاوت این خودم ها رو درک کنین!) این یکی واقعا ضربان داشت! یعنی میشد ضربان قلبش رو دید! (البته خیلی خوشحالم که این ضربان با جیغی که من بعدش کشیدم تا کشف جدیدم رو با اطلاع آیدین برسونم، قطع نشد!)…  :grin:

 

خلاصه، می دونین ضزبان قلب چیز خیلی مهمیه… می تونم با اطمینان بگم ۹۰٪ مادرهایی که ناخواسته باردار شدن و می خوان از شرش خلاص بشن، وقتی توی اتاق سونوگرافی دکتر بهشون میگه ضربان قلب جنین احساس میشه، قلبشون میریزه و همونجا تغییر عقیده میدن… اما خب در مورد من، با اینکه مساله ریزش قلب وقوع پیدا کرد، اما من جزو ۱۰٪ باقیمانده بودم… حالا منی که بچه خودم رو با وجود داشتن ضربان قلب به انتخاب خودم از دست دادم، الان یه ضربان قلب توی این تخم فسقلی شده بود زنگ ناقوس برای وجدان همیشه در کمین بنده و دلم نمیومد این فسقلی رو بی خیال بشم… ضمن اینکه، خودتون می دونین دیگه، جوجه در آوردن از توی یه تخم کلی هیجان داره و سر آدم رو گرم می کنه! 

 

خلاصه اینجوری شد که ساعت ده نصفه شب من و آیدین به تکاپو افتادیم برای یافتن محیط مناسب برای تامین حرارت موردنیاز بدون خطر له شدن تخمها زیر دست و پا! خلاصه بعد از کلی تبادل نظر و مسخره کردن همدیگه و افاضه فضل کردن (چون ما هردوتامون همیشه فکر می کنیم بیشتر می دونیم و بهتر می فهمیم!) به این نتیجه رسیدیم که ترجیحا با استفاده از حداقل امکانات تخمها رو روی چراغ توی اتاق نشیمن قرار بدیم و فردا صبح ببینیم آیا تخمها زنده موندن، یا صبحانه تخم مرغ پخته داریم…

 

امروز صبح نتیجه آزمایشات مشخص کرد، تخم اولی هم به بار نشسته و جنینش الان کمی تا نیمه ابری مشخصه… و دومی ظاهرا از شرایط دمایی بسیار راضی بوده، ضمن دو برابر شدن قد و اندازه، مشغول نوشیدن پپسی در سواحل هاوایی می باشد… ما هم خوشحال از اینکه صبح به جای تخم مرغ پخنه می تونیم نون پنیر گردو و در مورد آیدین نون و شکلات بخوریم، در پی پیدا کردن جای بهتری برای اقامت فرزندان ناخوانده شدیم… 

 

خب… همین دیگه… دلتون خنک شد بالاخره ما رو انداختین توی تله؟! حالا من دفعه دیگه که بیام یا دارم سوگواری می کنم، یا دارم کهنه لونه بچه می شورم… دلتون خنک شد؟! 

 

 

پ.ن. خودم سلام می رسونه، الان نشسته اینجا می خواد کل این نوشته ها رو یه دور بازخونی کنه و ازم غلط املایی بگیره و بهم بخنده… 

 

جست‌وجو
بایگانی
پیوندها
Tweeter
  • ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security