شما در حال مرور بایگانی وبلاگ MONOLUS در اسفند, ۱۳۸۹ هستید.

PostHeaderIcon خر در چمن (مونولوس در وودی بوکس)

خب، دوباره زنگ انشای ما خورد! یادش به خیر من وقتی مدرسه می رفتم همیشه زنگ انشاء که می شد هی خدا خدا می کردم معلم مون من رو صدا کنه! اما معلم های ما همیشه حدس میزدند که کی ممکنه انشاء ننوشته باشه یا اگر هم نوشته قطعا جوری هست که بشه فعل و مفعول و فاعل رو کلا جزو کلمات اضافه جمله به حساب آورد! :pullhair:

اما حالا که معلمی نیست که زورش به فک مبارک ما برسه، ما دیگه از خر شیطون خیلی سواری نمی گیریم، :yawn: … گه گاه یه وری میشینیم رو زین یه چیزی می نویسیم محض رفع تکلیف و بعد بدون اینکه خر شیطون ملتفت بشه می پریم پایین…

چند وقته هی وعده وعید میدم که درباره محل کارم می نویسم، دیگه فکر کنم اگر ننویسم ملت میان رو دیوار وبلایتمون شعار مرگ بر وبلایتور می نویسن! واسه همین این شما و این هم انشای بنده در مورد محل کار!!!! :bateyelash:


والا عرضم به خدمتتون، محل کار در آمریکا فرقی با ایران نمی کنه… یه نفر رئیسه، یه عده مرئوسن، یه جایی هم هست که بهش میگن محل کار و محل کتک کاری این عده ای هست که خدمتتون عرض شد، تنها چیزی که فرق می کنه نگاه و انتظار طرفین و فرهنگ کار هستش…

خب، من تازه دو ماهه که دارم تو این شرکت کار می کنم، سعی می کنم زیاد ابراز وجود نکنم و در عین حال بیشتر به محیط اطرافم نگاه کنم تا با فرهنگشون آشنا بشم. محیط شرکت خوبه، از نظر ظاهری داخل ساختمون عین یه خونه بزرگ می مونه… کف ساختمون همه جا (به جز داخل سرویس های بهداشتی) موکت شده است، کلا موقع ورود به شرکت، جو خشک و جدی محیطهای کار اداری احساس نمیشه.

من توی یه اتاق با دو تا پسر دیگه که هر دوتاشون برنامه نویس هستن گیر افتادم (شایدم بهتره بگم اونا گیر من افتادن!!!) … هر دوتاشون ایتالیایی هستن و هر وقت وسط کار با هم حرف می زنن من ناچارم هد ستم رو روی گوشهای محترم مستقر کنم (کدوم آدم نسبتا عاقلی میشینه رادیو به زبان ایتالیایی گوش کنه؟!) :chatterbox: اما در کل بچه های خوبی هستن، لوکا همیشه سرش به کار خودشه، اون هیچ وظیفه ای در قبال من نداره و همین باعث میشه که ما خیلی کم و فقط در حد سلام صبح به خیر و تعارف “کیت کت” با هم محاوره داشته باشیم… اما الساندرو (مثل “الکساندرو” تلفظ میشه، فقط “ک” نداره) یه جورایی مسئول منه، من سعی می کنم خیلی بهش گیر ندم، اما ناچارا بعضی وقتها آویزون میشم به لبه صندلیش تا جوابم رو نده ولش نمی کنم :grin:

به جز ما سه تا، توی یه قسمت دیگه از شرکت، بچه های خدمات مشتری هستن که من باهاشون نسبتا رابطه خوبی دارم…کارینا و الیور توی یه قسمت میشینن، کارینا دختر خوبیه، به رغم اون دو تا حلقه ای که از لب پایینیش رد شده و اون نمیچه حلقه روی ابروی بالاییش، اصلا اهل شیطنت و خل بازی نیست! بعضی بعد از ظهر ها یه چیزی می برم با هم می خوریم و اونوقت اون یه عالمه برام حرف میزنه، اصلا هم به روی خودش نمیاره که من بعضی از حرفهاشو نمی فهمم! (اینجا آدم یواش یواش یاد میگیره که هیچ وقت روی ظاهر آدمها در موردشون قضاوت نکنه! :badidea: )

الیور پسر خوش تیپ و باحالیه، یکی از چیزایی که ازش متنفره اینه که موقع آشنایی بهش بگی: “اوه، اسمت الیوره؟! من داستان الیور توئیست رو خیلی دوست دارم!” البته، خداروشکر من اسم الیور رو از کارینا سوال کردم و این جمله در غیاب الیور بر زبان رانده شد! و همانجا کارینا ما رانسبت به عواقب وخیم گفتن این جمله در حضور الیور روشن نمود! :idea:

تیلور یکی از دوستهای خوبم شده، من حدود یک ماه و اندی (یعنی تا موقع گرفتن گواهینامه) وبال گردن این طفلی بودم! چون خونه تیلور هم درست توی خیابونی هست که مجموعه ما توش قرار داره، اون هر روز من رو با ماشینش تا شرکت می رسوند و برمی گردوند… اول هی بهش اصرار کردم که پول بنزینش رو من بدم (اینجا این کار خیلی نرمال هستش… فکر نکنین من شنگول بازی درآوردم!) قبول نکرد… خلاصه دیگه ما هم مجبور شدیم با یک بار دعوت به سینما و دعوت به منزل به صرف ناهار یه جورایی تلافی کنیم…

کیمبرلی، یه دختر موبور و شلوغ و پر انرژی هستش! من تقریبا ۹۰% اوقات نمی فهمم چی میگه! :hypnotized: از بس تند صحبت می کنه و از اصطلاحات عامیانه استفاده می کنه!

یه سری از بچه ها هستن که فعلا همه در طبقه پایین (به قول خودشون غار زیرزمینی!) مستقر هستن… خیلی باهاشون آشنا نیستم، فقط اسمشون رو بلدم و با هم سلام علیک داریم.

نوبت می رسه به رئیس محترم! رئیس بزرگ اسمش وودی هستش، وودی هانت… مرد جاافتاده ای هستش، وقتی از کسی توضیح می خواد به هیچ وجه لبخند نمی زنه! :neutral: اما در بقیه موارد مهربون به نظر میرسه :angel: … خیلی از اینکه من بابت هر کاری ازش اجازه می گیرم خوشش میاد! حتی بابت اجازه گرفتن برای دادن چوب استیک بیف (والا دیگه نمی دونم اینو چطوری ترجمه کنم! از خودم در آوردم!) به کوپی!

گفتم کوپی… کوپی یکی از دوستان خوبمه، همیشه برام دم تکون میده و از وقتی با هم صمیمی تر شدیم (به لطف استریپ های با طعم بیکن!) همیشه نصف وقتشو میاد تو اتاق ما ولو میشه روی زمین و چرت میزنه… یاد گرفته که وقتی من میگم یک… دو… سه (به فارسی) یه چیزی پرت میشه به طرفش که خوردنیه و باید اونو توی هوا بقاپه :drooling: ! یه توپ داره و یه عروسک پنگوئنی که گهگاه میگیره به دهنش و با خودش می بره اینور اونور… بعدش هم ولشون می کنه هر جایی که بخواد، به امون خدا!

یه اتاق کوچیکی هست چسبیده به اتاق تیلور که درش به قسمت کارینا و الیور باز میشه، توش یه قفسه که معمولا توی روز درش بازه و یه خرگوش پشمالوی خاکستری یه گوشه ای پشت کاناپه یا تلویزیون یا کمد قایم شده… اسمش اسناگلز هستش… من خیلی باهاش کاری ندارم چون خیلی ترسو هستش و به هیچ عنوان علاقه ای به ایجاد رابطه مسالمت آمیز نداره!

روبروی در ورودی یه آکواریوم کوچیک هم هست که چند تا ماهی کوچیک رنگی و یک عدد ماهی لجن خوار بزرگ توش زندگی خوب و خوشی با هم دارن…


اما در مورد اصل کار… اینجا توی اکثر شرکتها ساعت حضور و غیاب (مثل اونهایی که ما تو ایران داشتیم) استفاده نمیشه… اصل بر اعتماد و البته نظارت مدیر مافوق هستش، یعنی اینجوری نیستش که جناب مدیر یا معاون خودش ساعت ۱۰ تشریف بیاره شرکت اما کارمندها ساعت ۸ … از نظر من ساعت حضور و غیاب یه جورایی برای جبران کمبود نظارت مدیرهای محترم ساخته شده! حداقل توی شرکت ما اینطوریه که وودی خودش از همون ساعتی که بقیه هم باید بیان میاد توی شرکت …

خود کار هم که جای توضیح نداره… اینجا وقت تلف کردن خیلی معنی نداره… یعنی کسی نیست که شما بخوای وقتت رو باهاش تلف کنی! همه مشغول کار هستن…  اگر هم قرار به وقت تلف کردن باشه همه به طور برنامه ریزی شده این کار رو انجام میدن، مثلا یه روز تولد ارنستینو بود که همه دور هم ناهار و کیک خوردیم، یه روز خانواده وودی (همسر و دو دخترش) با یه عالمه ساندویچ اومدن شرکت و همه دور هم با هم ناهار ساندویچ خوردیم، بعضی روزها که هوا خوبه جماعت میزنن تو خط ورزش و میرن فوتبال … خلاصه اینجوریا… بقیه مواقع همه سرشون تو کار خودشونه، یعنی حتی اگر از کنارشون رد بشی سر بلند نمی کنن تا باهات سلام احوالپرسی کنن…

یک سری از خصوصیات خوب اینجا اینه که: همه موقع کار فقط کار می کنن، مزاحم همدیگه نمیشن، وقتی موقع وقت تلف کردنه همه با هم اینکارو می کنن و اینکه من دیگه کمبود جک و جانور در اطراف خودم احساس نمی کنم! :thumbsup:

همین … این بود انشای من…

 

پ.ن. می خواستم یکمی هم نق بزنم و از خصوصیات منفی بگم، اما دیدم اینکه بخوام مدام به اونها فکر کنم و هی بگم و بگم، فایده ای به حالم نداره… اما فقط اینو از من بشنوین که هیچ گلی بی خار نمیشه… ما هم اینجا با خارهای زیادی دست و پنجه نرم می کنیم که با خارهای از نوع ایرانی فرق می کنن!

پ.ن. بابا به خدا من وقت ندارم! گذشت اون زمونها که از صبح تا شب با خیال راحت می نشستم توی خونه و چایی می خوردم و زندگی می کردم! :coffee: اینه دیگه، فکر کردین آدم می تونه هم کار کنه و کمک خرج زندگی باشه، هم همیشه کدبانو باشه و غذای سالم خونگی درست کنه، هم اینکه هی به هیکل خودش دقت کنه که کجاش داره چاق میشه، هم هر روز بره بیرون پیاده روی و از دیدن طبیعت غش کنه، هم همیشه خونه اش دسته گل باشه، سر و وضعش مرتب باشه، لابد بچه هم بیاره و بهترین مادر دنیا هم بشه؟!؟! نه بابا، ما اینکاره نیستیم! … :notme:

همین مطلبی که عین راحت الحلقوم در عرض ۲ دقیقه خوانده شد و رفت پی کارش، برای اینجانب حدود ۲ روز طول کشید! (البته نه به طور مداوم، اما مستمر!)

PostHeaderIcon مساله گردش به راست در برابر چراغ قرمز!

سلامی چو بوی صبح مه آلود سرد زمستانی!…

البته این سلامه رو از چند وقت پیش براتون نگه داشته بودم، تا یکی دو هفته پیش ما اینجا هر روز لندن داشتیم! هوا از صبح مه بود ظهر یکمی باز میشد بعد دوباره عصر می رفتیم تو مه!!! اما از این هفته هوا حسابی بهاری شده، البته نه خیلی گرم اما آفتابش خیلی چشم آدم رو درمیاره… :cool:

با شادمانی و بشکن زنان خدمتتان عرض می کنیم که ما پس از طی دوره شکنجه مربوط به یادگیری رانندگی نزد همسر محترم، موفق به دریافت گواهینامه موقت رانندگی در عرصه میادین ماشین سواری گردیدیم  :disco: … عجب امتحانی دادیما!!! ممتحن مونده بود من اومدم امتحان بدم یا اومدم یاد بدم! :nerd: بس که این همسر ما مو رو از ماست و حتی پنیر بیرون میکشه و تا یه خطای کوچولو از ما بروز پیدا می کند انگار یه کشف تاریخی انجام داده، با داد و قال و سروصدا ما رو به باد انتقاد می گیرد (بادی که مدتها به وزیدن ادامه میدهد تا ما را به مرحله قهر و قهرکشی برساند!) اینجوری است که ما حتی یه وجب از قوانین اینور اونور نرفتیم و بدون حتی یک نمره منفی قبول شدیم… :razz:


اینجا قوانین رانندگی نسبت به ایران کمی تا کاملا متفاوت است!!!! در ایران همینکه توی سربالایی ماشینت خاموش نکند و تو باموفقیت بتوانی دور دوفرمانه بزنی و پارک دوبل بکنی و … احتمالا قبولی… :wink:

اینجا شما احتمالا ماشینت خاموش نمی کند (چون دنده اتوماتیک است و کلاچی در زیر پای شما وجود ندارد)، اما اگر پای عابرپیاده روی خط عابرپیاده باشد و شما توقف نکنی یا رو خط توقف کنی، به سلامتی رد میشی… :beatup:

اگر به تابلوی استاپ توجه نکنی و قبل از خط توقف نایستین، بازم به سلامتی رد میشی… :beatup:

اگر به حق تقدم ماشینهای دیگه توجه نکنی، بازم ردی… :beatup:

اگر در کنار دوچرخه سوار یا بچه ها سرعت کم نکنی، ردی … :beatup:

اگر به نوشته های روی زمین دقت نکنی، ردی… :beatup:

اگر موقع سبقت یا تعویض لاین از بالای شونه سر نگردونین و نقطه کور رو نگاه نکنین، بازم به سلامتی… آره… :beatup:

خلاصه اینجا باید یه چشمتون جلو رو نگاه کنه، یه چشمتون آینه عقب رو، دو تا چشم آینه های بغل، یه چشم برای خوندن تابلوها، یه چشم برای خوندن علائم روی زمین، ۱۰۰ تا چشم برای دیدن عابر پیاده و دوچرخه سوار و اسکیت سوار و … یه دو سه تا چشم هم برای مشاهده ماشینهای دارای حق تقدم !!! سر جمع میشه حدود ۱۲۰ تا چشم (یه چند تا زاپاس حساب کردم برای مواقعی که چشم های اصلی از کار افتادن… جنس چینیه دیگه، کاریش نمیشه کرد!)

حالا دیگه این پی تی کروزر قرمز خوشگل مامانیه من، حسابی خوشحاله که صاحبش می تونه تنهایی هم سوارش بشه! :drooling:


پ.ن. اوضاع احوال کار و کاسبی خوبه، هی میریم سر کار و بر می گردیم… این دفعه دیگه به تاپیک نمی خوره درباره محل کارم بنویسم! ایشالا دفعه بعد… :grin:

جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security