شما در حال مرور بایگانی وبلاگ MONOLUS در تیر, ۱۳۹۰ هستید.

PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش چهارم)

فکر کنم دیگه نیازی نباشه که قبل از خوندن این یکی هم موارد ایمنی را رعایت کنید! :grin:

 

خب… همه مشکلات بعد از مدتی برای آدمیزاد عادی میشن… هفته اول گچ جدید کمی موجبات آزردگی خاطر را فراهم کرد، اما به مرور و با تحلیل رفتن ماهیچه ها فضای داخل گچ مانند تالار رقص، فضای کافی برای جفت اندازی را فراهم نمود :disco: … کلا این قلنبه داخل گچ دیگر صدای چندانی از خود بروز نمیداد :sleepy: ! ملالی نبود جز سنگینی این بلوک بتنی که همواره همانند غل و زنجیر مجرمان همراه ما بود و ما را دم به دم متنبه می ساخت :notworthy: .

دیگه در رانندگی ویلچر و تاختن با چوب زیربغل تبحر کافی پیدا کرده بودم و کم کم داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که کلا بدون این یک پا هم زندگی زیباست :smug: … با ویلچرم مثل فرفره دور در جا می زدم و از کلیه موانع عبور می کردم (من جمله کفش ورزشی های آیدین که از صعب العبورترین موانع محسوب میشد :grin: )… چوب زیر بغل ها هم یواش یواش علاوه بر سواری در سایر عرصه های کاربردی مثل بستن در کابینت، تمیز کردن تار عنکبوتهای سقف و البته پس از دوره تخصصی به عنوان ریموت کنترل کامپیوتر و پاشنه کش مورد استفاده قرار می گرفت :cool: .

اما حقیقتش این بود که با وجود تمام این تفریحات، آدم دوست داره ببینه که آخر سر از توی این جعبه بتنی چی قراره خارج بشه :think: ، البته معلومه آدم می دونه که از توی تخم مرغ حتما جوجه میاد بیرون و از توی این جعبه هم یه چیزی به اسم پا… اما ابن پاسخ یک کلمه ای آدم رو فقط به دیدن محتویات حریص تر می کنه… اصلا آدم به دلیل یک سری مشکلات روانی، که حالا ما بهش میگیم کنجکاوی، بیخیال هیچ جعبه دربسته ای نمیشه! من هم ایضا همینطور :nerd: !

 

خلاصه، یک ماه گذشت و ما در طی این یک ماه موفق شدیم چند روزی هم به محل کار شرفیاب بشیم تا خیلی به ملت خوش نگذره :wink: … تا تونستیم هم سوپ پای مرغ درست کردیم و با اشتهای کامل خوردیم :drooling: … روز موعود با کلی آرزو و امید، کوله بار بتنی خود را روی کولمان گذاشتیم و رفتیم بیمارستان… مطابق معمول پیوستیم به خیل اهالی عصا به دست و ویلچر سوار، خوبی چنین جمع هایی اینه که همه خیلی ریلکس و سریع از هم می پرسن تو چی شد اینطوری شدی؟! بعد همه قصه خودشونو تعریف می کنن و تازه آدم گرم حرف زدن میشه که یه پرستار میاد لای در و آدم رو صدا می کنه :comeon: !…

ایندفعه برعکس دفعه قبل که مسیر به اتاق گچ گیری ختم شد، ایندفعه از اونجا شروع شد! عجب دل آدم خالی میشه وقتی یارو داره با بیخیالی با این اره برقی ها گچ رو می بره :nailbit: ! هی می خوای به طرف یاد آوری کنی که، ببین اونجا الان پامه ها!…حالا پا نه، قلنبه! بالاخره یه چیزی اون تو هست! :think: … طرف هم پس از هر خط ممتدی که میبره میگه: ریلکس باش! :hypnotized:

 

خلاصه آخر سر در این جعبه بتونی برداشته شد، بعد باندهای روش برداشته شد، بعد هم لایه باندی آخری… اااا، بازم که اون قلنبه اونجاست :ohno: ! … شوخی کردم :grin: ! خدایی دیگه نمیشد بهش گفت قلنبه… میشد گفت توپولی :razz: … و البته خودتون می تونید تصور کنید که آدم چقدر از دیدار مجدد یه آشنا بعد از مدتها خوشحال میشه! (علیرغم قیافه دست و رو نشسته و گلاب به روتون عین جنگلهای آمازون! :cowboy: ) با این حال ما خوشحال و خندون پامون رو برداشتیم بردیم اول یه سری عکس دو نفره رادیولوژی انداختیم و بعد به اتفاق رفتیم به اتاقی که یه پرستار با لهجه عمیق روسی ما رو به اون هدایت کرد… رفتیم و نشستیم روی صندلی بیمار منتظر دکتر جان! از روی صندلی من توی راهرو معلوم بود، داشتم محض فضولی راهرو رو رصد می کردم که یه دفعه اون دکتر که سری قبل منگنه های پامو درآورده بود رو دیدم، بس که ذوق مرگ شده بودم (از دیدن مجدد پام)، باهاش بای بای کردم! اونم راهشو کج کرد اومد سراغ ما :bateyelash: … مثل یه مامان که بچه شو نشون همه میده و میگه ببینین چه خوشگله، منم پامو نشونش دادمو گفتم ببینین چقدر خوب شده! اونم با یه لبخند ملیح تصدیق کرد و بهم بابت داشتن چنین فرزندی، یعنی داشتن چنین پایی تبریک گفت و رفت به کاراش برسه :peace:

بعدش دکتر جراحم اومد… یه نگاهی به عکس دو نفره هامون انداخت و گفت اوضاع خیلی خوبه، استخوانها خوب جوش خوردن و دیگه من یواش یواش می تونم از این لنگه پای گرامی هم استفاده کنم… داریم با دکتره حرف می زنیم، آیدین میگه پاتو تکون بده ببینم چقدر می تونی تکونش بدی؟! تکونش میدم، آیدین میگه تکونش بده دیگه!!! میگم داره تکونش میدم دیگه!!! خب البته من دقیقا داشتم سیگنالهای تکون دادن (اونم به سبک بندری) رو ارسال می کردم، اما پای گرامی بس که خورده بود و از جاش جم نخورده بود، کلا نسبت به این سیگنالها گوش شنوایی نداشت! دریغ از یک میلیمتر جنبش!… اون دختر خوشگله که دستیار دکتر بود اومد و ما باز هم با بچه مون پز دادیم! سعی کرد کمی مچ پام رو تکون بده… چند میلیمتر اول مشکلی ایجاد نکرد، اما بعدش مچ پای ما از خودش صدای گودزیلا درآورد و ما هم خواهش کردیم که دیگه دست بهش نزنه تا ما مجبور نشیم از بچه مون دفاع کنیم! :beatup:

آخر سر دکتر گفت که می تونم حالا از بوت (همون چکمه) استفاده کنم، باید سعی کنم یواش یواش از یکی از چوب زیربغلها استفاده کنم و اینکه می تونیم شبها و موقع حمام پامون رو هم با خودمون ببریم… هورا! یعنی من دیگه می تونم شبها رو دنده چپم بخوابم!!!!

در اسرع وقت از دکتر خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت اتاق گچ گیری تا بوت مربوطه رو تحویل بگیریم… یک عدد چکمه آدم آهنی در آنجا انتطار ما را می کشید! (البته نه کاملا آهنی!) پرستاری که داشت چکمه رو پام می کرد توصیه های ایمنی کرد: تا دو روز از کیسه کشیدن و اصلاح قیافه بچه تون خودداری کنید! اون چسبها رو هم کاری نداشته باشین تا خودشون کنده بشن! (ای بابا ما اولین کاری که می خواستیم بکنیم همینها بود که! :sigh: )…

رفتیم و برای مراسم چکمه برون افکنی وقت (معادل یک ماه آزگار بعد) گرفتیم و بعد راهی شدیم به سمت منزل، با یک عدد پای غولی شکل، که تو همون مسیر بیمارستان مورد توجه چشمان گشاد شده کودکان قرار می گرفت :hypnotized: !… با این وجود، همین که در مواقع غیر راه رفتنی می شد از شرش خلاص شد برای ما جای بسی شکرگزاراندن داشت.


برای اینکه کفرتون دربیاد این ماجرا همچنان ادامه دارد… :evil:

PostHeaderIcon مونولوس یه پا داره! (بخش سوم)

باز هم توصیه نامه، قبل از خواندن این پست لطفا موارد ایمنی را رعایت بفرمائید! :!: :grin:


شما تصور کن که روز بعد از عمل است و شما در تخت دراز کش هستید و مامان گرامی در آنسوی دیگر کره خاکی مدام به قول خودش اینترنت (منظور از اینترنت در اینجا ابزارهای آنلاین تماس تصویری – صدایی می باشد!) رو چک می کنه تا شما آنلاین بشین و با شما صحبت کنه! بله تنها راه، چاخان گفتن یا همون اسم قبیحش دروغ گفتن، آن هم از نوع چند شاخه می باشد! پس شما زنگ میزنین منزل مامان اینا و خیلی ریلکس (و برعکس شعور مهندس کامپیوتر بودنتان! :whistling: ) ادعا می کنیدکه لپ تاپ تان با ملکوت اعلی ملاقاتی داشته است، اما احیانا به دار فانی باز خواهد گشت :angel: !

تا حالا چند تا دروغ به این عظمت به ماماناتون گفتین؟! فکر کنم من رکورد همه رو شکستم! چون قضیه به همینجا ختم نشد! :ohno: هفته بعد با ادعای اینکه با لپ تاپ شرکت هستم و لپ تاپ موصوف دچار مشکلاتی در وب کم می باشد، سعی کردم ارتباط را در حد مکالمه در نرم افزار “او وو” نگهدارم که با انجام یک اشتباه نا خواسته تشت رسوایی به لبه خرپشته گیر کرد و صدا داد و وب کم تصویر بنده در رختخواب را مخابره نمود! :hypnotized: البته ذهن مبتکر یک مهندس نرم افزار می تواند همه چیز را در ماست فرو برده و سریع باگ مربوطه را رفع کند! :grin: پس در یک واکنش محیر العقول، ادعا کردم که چون آیدین مشغول درست کردن لپ تاپ بنده بر روی جایگاه همیشگی اینجانب پشت میز نهار خوری می باشد، بنده با لپ تاپ شرکت به روی تخت نقل مکان نموده ام و اصولا چقدر خوب است بودن در رختخواب و تنبلی کردن! :heehee:

و خلاصه هر هفته مامان بیچاره با دروغی فریبکارانه و ددمنشانه(!) مشغول گردید! :evil:

الان که همه با چشمان خون گرفته دارید بنده را مورد عنایت قرار می دهید، ضمن اظهار ندامت و سرافکندگی بابت این رسوایی بشری، مجددا عرض می کنم که تنها موردی که باعث شد بنده این قضیه را از کلیه اهالی واقع در سرزمین اهورایی مخفی نگهدارم، چیزی نبود الا گمان بردن بر اینکه دانستن این قضیه توسط شما خوبان نه باعث شادی روح و نه موجبات تسلی خاطر است، ضمن اینکه از آنسوی کره خاکی جز درد فراغ چیزی عاید نخواهد داشت! :notworthy:

ولش کنین بابا! منظورم این بود که گفتن این قضیه به خانواده درسته عقده کمبود توجه آدم رو رفع می کنه، اما برای اونها که کاری ازشون بر نمیاد جز فکر و خیال و نگرانی چیزی نداره! برای همین ما تصصمیم گرفتیم مثل دو تا آدم عاقل صبر کنیم تا وقت بخشهای اصلی ماجرا تموم شد اونموقع به ملت اطلاع رسانی کنیم که دیگه برای غصه خوردن و نگران شدن دیر شده باشه! (خیلی خبیثیم، نه؟!) :grin:


برگردیم سراغ ماجرای خودمون…

یکی از بزرگترین مشکلات پیش روی هر بنی بشری عبارت است از خودش! دقیقا بنده بزرگترین معضل برای خودم هستم. :notalk: چرا؟! چون در اثر بیکاری، کز میکنم، دق می کنم و در نهایت میمیرم! و اینگونه بود که درست در روز دو شنبه بعد از عمل هنگامی که از مشاهده دیوار مقابل تخت به میزان لازم دچار انزجار شدم، به اطلاع مدیر محترم وودی رساندم که آماده بازگشت به کار آنهم به صورت ریموت می باشم… و البته موافقت صورت پذبرفت، چون شرکت درگیر یک عدد پروژه حیثیتی بوده (و هنوز هم هست) که حتی وجود یک مگس آنلاین هم می تواند برایش کمکی محسوب شود! :bug:

 

خلاصه، به مدت دو هفته بنده روی تختی که آیدین با مکافات و به خاطر شرایط بنده با سرعتی باورنکردنی خرید و علم کرد، درازکش بودم و البته به دلیل میزان مصرف مسکن ها اکثرا خواب آلود و گاهی کلا خواب! حتی در ساعات کار شرکت! :sleepy:

آیدین مثل یه پرستار صبح ها حجم انبوهی از میوه ها را در کنار تخت من قرار میداد که تا عصری که او از سر کار بر می گشت باید خورده می شدند! قمقمه آب همواره جهت خوردن قرصها پر از آب بود و البته ناهارها اکثرا سوپ بود که فقط نیاز به گرم شدن داشت :drooling: … رفت و آمد با وجود ویلچر واقعا راحت شده بود! و البته آنموقع چوب های زیربغل هم بهتر مورد استفاده قرار می گرفتند…

 

خلاصه بعد از دو هفته آزگار تشریف بردیم برای عملیات چک آپ… رفتیم بیمارستان و وارد بخش شکستگی شدیم… یه پرستار ما رو برد توی یه اتاق ویزیت و شروع کرد باهامون گپ زدن… در همون حال باندهای اطراف گچ بعد از عمل رو هم باز می کرد، من دوست نداشتم پامو ببینم :notsee: ، دکتر ویزیتم اومد و بالاخره با کمک هم گچ رو درآوردن… نمی خواستم پامو ببینم اما حس کنجکاوی مجبورم کرد نگاه کنم :hypnotized: … “این چیه دیگه؟! این پای منه؟! منظورتون اینه که این قلنبه قراره دوباره پای من بشه؟!” البته اینها حرفهای ضمیر ناخودآگاه بنده بود!

دو طرف مچ عین دو تا نیم کره ورم کرده بود… دو طرف پام برای عمل برش خورده بود و الان به وسیه منگنه بهم وصل شده بود! بله… منگنه!… یه عالمه منگنه! (یعنی تو این آمریکا یه لا نخ پیدا نمیشد؟! :ohno: ) و الان این آقای دکتر با یه پنس می خواست اونها رو دونه دونه دربیاره :sad: ! به قول این خارجیها: آر یو کیدینگ می؟!… همین موقع ها بود که دکتر جراحم اومد، بهمون گفت که همه چیز روبراهه! یه عکس سه بعدی از پای بنده روی صفحه کامپیوتر می چرخید و دکتره داشت هی به طور تحصصی یه چیزایی رو پشت سر هم ردیف می کرد، گیرنده ها رو خاموش کردیم و تمرکز کردیم بر روی این چیز قلنبه ای که به ما زل زده بود! بالاخره دکتر جراح رفت و دکتر پنس به دست دوباره اومد سراغ من  :nailbit: !

خلاصه چاره ای نبود، دکتره بدجوری مصمم بود و من هم با این قلنبه راه فرار نداشتم! منگنه ها دراومد… نپرسین چطور بود که اصلا نمی خوام بهش فکر کنم!… بعد دکتر روی زخمها رو با چسبهای نواری باریک باریک محکم کاری کرد و گفت حالا برین گچ بگیرین یه ماه دیگه دوباره بیاین! :whew:

رفتیم به سمت اتاق گچ گیزی، یه نیم ساعتی نشستیم دیدیم ما رو صدا نمی کنن! آیدین رفت پیگیری، معلوم شد فراموش کردن اسم ما رو بفرستن اتاق گچ گیری! نیم ساعت بعد من در اتاق گچ گیری بودم.. دمر بر روی یک تخت بلند، لنگه پای قلنبه در هوا، که به مرور زمان زیر پوشش لایه های مختلف گچ و فایبر گلاس محو می شد! در آخرین مرحله به عنوان جذاب ترین بخش گچ گیری سوال می کنند: می خوای گچت چه رنگی باشه؟! :razz: و شما تمرکز می کنید بر اینکه بین آبی و صورتی فسفری و نارنجی و … چه رنگی رو بیشتر دوست دارید! :drooling: جواب: بنفش لطفا!… :grin: و نوار عجیب بنفش رنگی عین یک گیاه رونده پیچانده می شود دور گچ پایتان و سفت می شود عین دیوار بتنی! و خداحافظ اتاق گچ گیری!… :wave:

آخرین ایستگاه، داروخانه بود و گرفتن یک قوطی دیگر مسکن! و بعد حمله به سمت خانه!… بالا و پایین رفتن از پله ها حالا با کمک آیدین و نرده های کنار پله و البته بازوان گرامی که در روزهای اخیر در اثر استفاده مداوم از چوب دستی به بازوان پرتوان کارآگاه گجت مشابه شده بودند، دیگر چندان معضل قابل تاملی به نطر نمی رسید!


متاسفانه این ماجرا همچنان ادامه دارد! :grin:

جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security