شما در حال مرور بایگانی وبلاگ MONOLUS در تیر, ۱۳۹۱ هستید.

PostHeaderIcon یک لقمه کتاب

سلام…

 

همین الان قبل از اینکه امیدوار بشین، باید بگم که با عرض معذرت اصولا این پست هم دلیلی بر بازگشت مجدد بنده به دنیای وبلایت پر کنی نیست :sigh: … می دونم خیلی ناامید کننده است، اما بنده معجونی هستم از مشغله های کاری و اجتماعی و خانوادگی و … خلاصه، شما برای وبلاگ نویسی نیاز به زمان و فراغت خاطر ولو برای مدت زمانی کوتاه دارید که بتوانید مغزتان را بچلانید و تراوشاتش را با یک قلم به شکل پر روی کاغذهای وبلاگتان بنویسید… شما اگر زمان موردنظر در دستهای سفیدتان قل قل می زند، خوش به حالتان… ما باید این معجون را قطره قطره از لابه لای شبنم های صبحگاهی و مه خنک شبانگاهی جمع آوری کنیم تا به جرعه ای بیانجامد… :coffee:

 

بگذریم، کمی دلم برای نوشتن تنگ شده بود… تازگیها دارم یه کتاب میخونم، هانگر گیم … کتاب موصوف شامل یک مجموعه سه جلدیه، رمان بیشتر برای نوجوانهاست اما باور کنید شما در نود درصد از کتابهای بزرگسالان فقط با مشکلات روزمره و آدمهای بدبخت سروکار دارید، برای همین هست که من کلا کتابهای نوجوانان رو بیشتر می پسندم… من از کتابهای تلخ بزرگسالان بیزارم، کتابهایی مثل خوشه های خشم :sick: … هر جور دوست دارین در مورد من استنباط کنید، می تونید بگید من خواننده حرفه ای نیستم یا خواننده عمیق نیستم یا خواننده دست اول نیستم… آره، اگر اینها به معنی خوندن یه مشت کاغذه که فقط دنیای اطراف رو سیاه کنه، آره من به جای کرم کتاب، سوسک کتابم :bug: … 

 

بگذریم… این کتاب به زیبایی نوشته شده، تقریبا همه آدمها می تونن شباهتی بین ساختار حکومتی کشور توصیف شده در کتاب و جامعه خودشون پیدا کنن، حتی مردم آمریکا، حتی مردم اروپا، و فکر کنم از همه بیشتر مردم سرزمین گلها و بلبلها… اما در کل من از روال داستان خوشم اومد، ضمن اینکه نویسنده از خلاقیت مناسبی برخورداره و خودش رو هم با توصیف پشه ای که روی دست شخصیت اصلی نشسته، خسته نمی کنه :hurryup:  …

 

خلاصه، کتاب جالبیه و ارزش خوندن داره… از صبح تا الان در یک صحنه متوقف موندم، کتاب دوم، یکی از بخشهای ابتدایی، جایی که پرزیدنت اسنو توی اتاق مطالعه نشسته و داره کتنیس رو شیرفهم می کنه… من از صبح توی اون اتاقم، و هنوز نرفتم اون بخش رو تموم کنم تا از اتاق بیام بیرون :grin: … همه اش توی اتاق می پلکم، یکی از خوبی های اینکه شما خواننده رو با توصیف بیش از حد خفه نکنین، اینه که شما با دادن یک نمای کلی از اتاق باعث میشین خواننده اتاق رو مطابق میل خودش بسازه… اون اتاق برای من یه اتاقه با یه پنجره بلند نورگیر با منظره درختها و آسمون با پرده های جمع شده به دو طرف، یه کتابخونه نه چندان بزرگ کنار دیوار، یه میز و دو تا صندلی و   :dream: … من پر هستم از صحنه های دلپذیر داستانها… من حتی نرفتم فیلم همین کتاب رو ببینم، چون تجربه هزار باره ثابت کرده فیلم هیچ وقت به کتاب وفادار باقی نمی مونه، چون باید به گیشه فکر کنه :moneyeyes: … من کتاب رو می خونم و فیلم رو ذهنم می سازه، اونجوری که من دوست دارم، با چهره هایی که برام آشناترند تا بازیگرهای هالیوود، با حتی رها کردن شخصیت ها و زندگی در جاهایی که اونها ازش عبور می کنن و من توقف… خلاصه من در کتاب زندگی می کنم…  :bateyelash:

 

همین دیگه، آخرین قطره های وقت ما داره بخار میشه و من باید برم سراغ کتابم… راستی کتاب رمان خوب از جنس دست دوم و غیر عمیق (در حد یه سوسک کتاب) اما جالب سراغ داشتین ما طرفداریم، بی زحمت معرفی کنید! (با ذکر نویسنده یا حداقل شابک! ما اینجا باید کلی عملیات اکتشافی برای یافتن کتاب موردنظر در آمازون انجام بدیم! :cowboy:

 

خلاصه، خوش باشین و کتاب خوری فراموش نشه :grin:

 

 

جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • ': (18 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security