PostHeaderIcon خزنده ای در میان کتابها (و ایمیلها!)

این پست رو چند وقت پیش (فکر کنم یه ماه پیش!) یه روز که حدود ۲۰۰ تا ایمیل چرت از تو ایمیل باکسم پاک کردم، نوشتم… بعد چون تکمیل نشده بود ولش کردم به امون خدا… امروز دوباره یه ۲۰۰ تا ایمیل چرت دیگه پاک کردم دوباره اعصابم گیر کرده به لنگر اون کشتیه که هی به کابل اینترنت ایران گیر می کنه!… :pullhair:

خلاصه، بعضی چیزاش مال یه ماه پیشه، اما حداقل دلم خنک میشه که حرف دلم رو زدم… :grin:


وقتی دبستانی بودم تنها عشقم کتاب بود! هر کتابی! اصلا فرقی نمی کرد! (ترجیحا کتابهایی که می فهمیدم رو بیشتر می خوندم!) تو خونه ما فقط بابا کتاب داشت، کتابهایی درباره مدارات الکترونیکی، نجاری، نگهداری از گل و گیاه، دو سه جلد کتابهای طبیب خود باشیم و اسرار خوراکی ها و آشپزی، تعدادی هم کتابهای مطهری و شریعتی و بقیه مشاهیری که اون موقع ها همه برای اینکه بفهمن اینا چی میگن کتابهاشون رو می خریدن و تو خونه انبار می کردن! یادم میاد که بارها و بارها کارتن کتابهای بابا رو خالی می کردم و هی می گشتم ببینم چی می تونم از توش گیر بیارم!

یک سری مجله قدیمی بود قاطی کتابهای بابا، مجله دانشمند… مطالب علمی و تکنولوژیکی و  … من هی می خوندمشون… بعضی هاشون رو می فهمیدم، خیلی هاشون رو هم فقط می خوندم، اما نمی فهمیدم! اما الان خدا رو شکر می کنم که با اینکه نمی فهمیدم اما می خوندمشون… چون الان می فهمم خیلی از مطالب اونها رو (با اینکه مال عقد بوق بودن) هنوز خیلی ها نمی دونن!!!


این چند وقته کاملا از ایمیل باکسم ناامید شدم…

بعضی ایمیل ها رو ۱۰۰ بار می گیرم، اینها عموما حاوی یک خبر هستند که افراد رو بنا به اعتقادات یا روحیات یا اصلا بی دلیل به خودشون جلب می کنن، نمونه زیاد داره، همین ایمیل معروف شق القمر (که حالا هر چی من میگم بابا به پیر به پیغمبر من رفتم کل سایت ناسا رو آجر به آجر گشتم هیچ مطلبی در این مورد نبود، عکسهایی هم که ضمیمه اون ایمیل بود فقط داشت مسیر یه خط دره مانند بر روی سطح ماه رو مشخص می کرد، … کی باور می کنه؟! شما هم باور نکنین، بی خیال، ما هم قبول داریم) … یکی دیگه شون که واقعا اشک منو درآورده، ایمیل معروف “سوزن ایدزی در صندلی سینما” می باشد … به خدا اثری که این ایمیل روی سیستم اعصاب و روان من گذاشت از سوزن ایدزی بیشتر بود، بس که هر روز باهاش روبرو شدم… بعدش هم شما رو به قسم و آیه(!!!) تو رو خدا قبل از فرستادن یه ایمیل یه سرچ توی اینترنت بزنین ببینین قدمت یه خبر به چه تاریخی میرسه!!! یه چیز دیگه… شما تا حالا دقت کردی که احتمال سقوط در یکی از خطوط ملکوتی هواپیمایی ایران خیلی خیلی بیشتر از اینه که شما با فرض میانگین یک بار سینما رفتن در سال، در یک سالن سینمای مثلا ۵۰ نفره، روی یک عدد سوزن مبتلا به ایدز فرود بیای؟! بعدش هم آدمی که ایدز داره بیمار هست اما الزاما مریض روانی نیست!!!


بعضی ایمیل ها فقط حاوی شانس و خوشبختی هستند و اگر اونها رو به کسی نفرستی و پاک کنی در جا نفرین میشی و احیانا همونجوری که روی صندلی جلوی کامپیوترت نشستی و می خوای بقیه ایمیل ها رو چک کنی، از کنار خیابون سر درمیاری (یه قوطی هم جلوته برای پول خرد، یه پلاکارد هم جهت عرض عریضه خدمت خلق خدا …) من خودم تا حالا ۱۰۰۰۰ مرتبه این مرحله رو به سلامت پشت سر گذاشتم، فکر کنم این نفرینه آدرس ایمیل منو گم می کنه!!!! ورژن قدیمی این نمونه از ایمیلها، کاغذهایی بود که بعضی وقتها بچه ها تو مدرسه پخش می کردن و دقیقا می گفت شما مثلا باید ۵۰ بار از روی این نامه بنویسی و پخش کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی، بی حیا…!


یه سری از ایمیلها واقعا شاهکارهای مستندسازی هستند!!! دو سه تاشون همین الان توک زبونمه براتون میگم:

یکیشون در مورد “حیوانی عجیب، نتیجه جفت گیری زرافه و گورخر” و مثلا این حیوان رو تازه کشف کرده بودن…. جالب اینجا بود که یکی از دوستان من که در سوئد زندگی می کند (و بنده هم به عنوان یک فضول مسلم قطعا کل عکسهای فیس بوکش رو ملاحظه نموده و روی بعضی هاشون نظر داده بودم!!!) یه عکسی از همین جانور مکشوفه توی آرشیوش داشت که نوشته بود این حیوان با سابقه تاریخی زیاد (در حد همان گورخر و زرافه) در خطر انقراض است… یعنی همین حیوونه که دو روز پیش کشفش رو به اطلاع عموم رسوندیم، الان خطر انقراضش رو به اطلاع می رسانیم….

نمونه دومش “شهری که مردمش به سنگ تبدیل شدند” و البته مجبورم بگم که منظورشون شهر پمپی بود که در آتشفشان کوه وزوو با خاک یکسان شد (یعنی با مواد مذاب یکسان شد)… حالا از قسمتهای دردناک ماجرا که بگذریم، بریم سراغ اصل مطلب! سنگ شدن در اثر فرو رفتن در مواد مذاب؟!؟!؟! یعنی شما اگر گوشت رو بندازین توی مواد مذاب سنگ میشه؟! روی آتیش هم سنگ میشه؟! پس بفرمائین یک سیخ کباب کوبیده = یک سیخ سنگ کوبیده،  ما هم همه مون کرم سنگ خوار زیر زمینی هستیم دیگه!!! در یکی از مقالات همون مجله دانشمند عهد عتیق بابا، این جریان به صورت کامل نوشته شده بود، اون ملت بدبخت سنگ نشدن، اونها در مواد مذاب قرار گرفتن و کاملا عادی مردن (سنگ نشدن)، مواد مذاب اطراف اجساد سرد شد و مثل یک قالب سرجاش موند، در حالی که اجساد پوسیدند و پودر شدند… سالها بعد یک کاوشگر به این نتیجه رسید که اگر زمین رو بکنه که بخواد به شهر پمپی برسه، همه این قالبها رو میزنه داغون می کنه، پس با هوشمندی مقادیر زیادی گچ و سیمان رو به لایه های زمین تزریق کرد… این گچ ها در قالبها (یعنی همون جایی که قبلا اجساد بودن قرار گرفتن) بعد مواد مذاب رو که الان به صورت خاک حاصلخیزی دراومده بود رو کنار زدند و … بله، شهر پمپی به صورت گچی نمودار شد… (نه سنگی!!!!!!)

یه نمونه دیگه اش هم ایمیلی هست مربوط به یک گورستان تاریخی و عجیب در ایتالیا که من حدود یکی دو سال پیش (به دنبال یک بیماری روانی به نام کنجکاوی مفرط) کلی درباره اش توی همین اینترنت جستجو کردم و مطلب خوندم… توی این ایمیل ادعا می کنن که این گورستان تازه کشف شده، اجساد با میخ طویله به دیوار آویزان شده اند و اینکه “باستان‌شناسان پی‌بردند این اجساد که به طور طبیعی مومیایی شده‌اند مربوط به مراسمی مذهبی هستند که در نوع خود بی‌نظیر است“… آخه آقایون و خانوهای محقق که میشینین دو ساعت هر چی که خودتون درباره یه موضوع تصور می کنین رو به عنوان مطالب معتبر به خورد خواننده ها میدین، چرا حداقل چند خط از مطالب همونجایی که این عکسها رو از توش کش میرین رو نمی خونین!!! این گورستان تازه کشف نشده خیلی وقته همه به وجودش واقفن… اجسادی که شما می فرمائید با میخ طویله به دیوار کوبیده شدن، اول توسط یه آدمی که در زمان خودش کلی معروف بوده (و اصلا کلی منت میذاشته تا اجساد رو به قول شما مومیایی کنه) اول با مواد خاصی که فساد جسد رو به تاخیر می انداخته، پرداخته میشدن بعدش بدن اونها رو در ردیفهایی به دیوار متصل می کردن (به قول شما با میخ طویله) و فک و فامیل اونها به جای اینکه برن بهشت زهرا بالا سر قبر عزیز از دست رفته شون، می رفتن به اون کلیسا (به قول شما گورستان) با جسد اون که احتمالا هنوز خیلی تغییر نکرده بوده حال و احوال می کردن… جالبش هم اینه که هنوز کله بعضی از اون اجساد مو داره و با وجود گذشت سالها هنوز بقایای گوشت و پوست اونها بر روی اسکلت اونها باقی مونده… خلاصه که واقعا عجب داستان پردازهای جالبی می خورن به تور ما!!!


بعضی از ایمیلها همون مجله موفقیت هستند در حد کمپرس شده… تو موفق میشی، تمرکز کن، بنویس، لیست تهیه کن، زندگی قشنگه (کور که نیستیم!)، ما باید قشنگ باشیم (با منی؟!)، هر چیز بدی که میبینی اثر غلط اضافه ای هستش که قبلا کردی، الان کمونه کرده خورده پس کله خودت (به خدا من کاری نکردم، تقصیر آیدین بود!)… به نظر من هر کسی باید کلید موفقیتش رو خودش پیدا کنه، یکی می نویسه، یکی تمرکز می کنه، یکی تلقین می کنه، یکی تظاهر می کنه، یکی هم کلا به شانس تکیه می کنه… در هر حال اگر کسی دنبال موفقیت بگرده حتما اونو پیدا می کنه، فوقش نیاز به جزوه پیدا کرد میره مجله موفقیت می خره که اون آخرش یه فال ماهانه هم داره!!!…


ایمیلهای افتخاری… یعنی ایمیلهایی که روزی شصتاد بار به خودشون و ایرانی بودنشون و کوروش افتخار می کنن … الهی بمیرم برای کوروش که باعث نفخ بیش از حد دماغ این افتخارمندان شده… من با افتخار کردن به تاریخ پارسی هیچ مشکلی ندارم، مشکل من با کسانی هستش هست که (مثل خودم) هیچ عنصری برای افتخار به خودمون نداریم و برای جلوگیری از کم آوردن در عرصه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و… چیزی رو وسط میاریم که اصلا ربطی به ما نداره! ما چه عمل مفیدی در اون برهه تاریخی انجام دادیم؟! ما اصلا کجای اون تاریخ بودیم؟! ببینم اصلا من که انقدر به ایرانی بودنم افتخار می کنم، اگر دست خودم بود بازم ایرانی میشدم؟! یعنی اگر خدا موقع تولدم از من سوال می کرد کجا می خوای اولین جیغ بنفش تاریخیت رو بکشی، من با افتخار می گفتم»: ایران؟!؟! (مطمئنی؟!؟!)


ایمیلهای “سیزی یازا سیزی” (زرگری بخوانید!) … بگذریم… این برای خودش پست مستقل می خواد … بعدش هم احتمالا ما رو “فیزیلتزر” می کنن!!!!!


ایمیلهای بهداشتی: به شرطی که منبع علمی داشته باشن بسیار بسیار طلبیده می شن، اما معمولا اونهایی که منبع ندارن و حالت خبری دارن، احتمال جک بودنشون زیاد هستش… مثلا من چند وقت پیش یه ایمیل داشتم که اگر ویتامین ث میل بفرمائید و بعدش میگو میل بفرمائید، نمی دونم چی چیه میگو با ویتامین ث واکنش می دهد و می شود سیانور!!!!! البته بنده هم اولش دقیقا عین یک اسکل اوشکول واقعی این ایمیل را باور نموده و به کل اهالی فرندلیست ارسال نمودیم! جهت خودشیرینی مطلب را به اطلاع همسر گرام هم رساندیم که مراقب باش وقتی ویتامین ث می خوری، بعدش میگو نخوری… گفتن همانا، و آیدین حدود ربع ساعت به دور خود می چرخید و مشت بر زمین می کوبید و خنده می فرمود… بعدش هم با یک سرچ دو کلمه ای در گوگل عزیز فهمیدیم که این ایمیل از بیخ و بن فاقد چهارپایه علمی بوده است (ظاهرا فقط چهارپایه مردم آزاری و ایمیل پراکنی داشته)… خلاصه، ما هم در دم متنبه شده یک ایمیل عذرخواهی به همان اهالی فرستادیم مبنی بر اینکه غلط کردیم این ایمیل فاقد پایه علمی است، شما تا می توانید ویتامین ث و میگو بخورید … (جالب اینجاست که ۱ هفته بعد مجددا از یکی از اعضای محترم فرندلیست همان ایمیل را (ویتامین ث و میگو سیانور می شوند) دریافت کردیم!!! یعنی من باید بشینم موهامو دونه دونه با موچین بکنم از دست این اهالی!!!)


ایمیل های خبری داغ غ غ … یعنی این خبرها اینقدر داغ هستند که همون بدو ورود که وارد اینباکس میشن، ردشون همه جا می مونه…. بهترین نمونه ای که اخیرا به تور بنده خورده عبارتست از “خودکشی فیییییس بووووووووک” … کاش این خبر موثق بود، باور کنین که اگر این خبر درست بود کلی از مردم بر میگشتن سر خونه و زندگی و امورات مربوطه (منجمله خودم!) … اما متاسفانه این خبر شایعه ای بیش نیست، اما خب چون خیلی داغه جون میده که آدم یه عالمه از دوستان شیفته رو به آه و واویلا بندازه، مگه نه؟!  من هم اگر مدیر ف. ب. بودم با درآمد ثانیه ای که از این سایت داشتم، به خاطر اینکه نمیذاره عصرها قهوه مو در کافی شاپ موردعلاقه تناول کنم، حتما درش رو تخته می کردم… این همه کارمند و اهل و عیال هم وامیستادن عین بوق منو نگاه می کردن!!!!… ای خدا… من نفهمیدم آخر سر قیافه من داره بیشتر شبیه اسکلها میشه، یا اینکه کلا جمعیت اسکلها داره بیشتر میشه؟!


و البته انواع دیگری از ایمیل که اجتناب ناپذیرند… فعلا اینها بیشتر روی اعصاب من کنسرت گیتار برگزار می کردند…


پ.ن. من این اینباکسم رو آخر سر با تی ان تی خالص پر می کنم، یه فیتیله بلند میکشم تا پشت کی بورد ، یه آتیش کوچولو  می زنم ته فیتیله … و نصف گره های اعصابم خود به خود باز میشه! آخیش…. اصلا فکرش هم آدم رو آسوده می کنه…

 

PostHeaderIcon خر در چمن (مونولوس در وودی بوکس)

خب، دوباره زنگ انشای ما خورد! یادش به خیر من وقتی مدرسه می رفتم همیشه زنگ انشاء که می شد هی خدا خدا می کردم معلم مون من رو صدا کنه! اما معلم های ما همیشه حدس میزدند که کی ممکنه انشاء ننوشته باشه یا اگر هم نوشته قطعا جوری هست که بشه فعل و مفعول و فاعل رو کلا جزو کلمات اضافه جمله به حساب آورد! :pullhair:

اما حالا که معلمی نیست که زورش به فک مبارک ما برسه، ما دیگه از خر شیطون خیلی سواری نمی گیریم، :yawn: … گه گاه یه وری میشینیم رو زین یه چیزی می نویسیم محض رفع تکلیف و بعد بدون اینکه خر شیطون ملتفت بشه می پریم پایین…

چند وقته هی وعده وعید میدم که درباره محل کارم می نویسم، دیگه فکر کنم اگر ننویسم ملت میان رو دیوار وبلایتمون شعار مرگ بر وبلایتور می نویسن! واسه همین این شما و این هم انشای بنده در مورد محل کار!!!! :bateyelash:


والا عرضم به خدمتتون، محل کار در آمریکا فرقی با ایران نمی کنه… یه نفر رئیسه، یه عده مرئوسن، یه جایی هم هست که بهش میگن محل کار و محل کتک کاری این عده ای هست که خدمتتون عرض شد، تنها چیزی که فرق می کنه نگاه و انتظار طرفین و فرهنگ کار هستش…

خب، من تازه دو ماهه که دارم تو این شرکت کار می کنم، سعی می کنم زیاد ابراز وجود نکنم و در عین حال بیشتر به محیط اطرافم نگاه کنم تا با فرهنگشون آشنا بشم. محیط شرکت خوبه، از نظر ظاهری داخل ساختمون عین یه خونه بزرگ می مونه… کف ساختمون همه جا (به جز داخل سرویس های بهداشتی) موکت شده است، کلا موقع ورود به شرکت، جو خشک و جدی محیطهای کار اداری احساس نمیشه.

من توی یه اتاق با دو تا پسر دیگه که هر دوتاشون برنامه نویس هستن گیر افتادم (شایدم بهتره بگم اونا گیر من افتادن!!!) … هر دوتاشون ایتالیایی هستن و هر وقت وسط کار با هم حرف می زنن من ناچارم هد ستم رو روی گوشهای محترم مستقر کنم (کدوم آدم نسبتا عاقلی میشینه رادیو به زبان ایتالیایی گوش کنه؟!) :chatterbox: اما در کل بچه های خوبی هستن، لوکا همیشه سرش به کار خودشه، اون هیچ وظیفه ای در قبال من نداره و همین باعث میشه که ما خیلی کم و فقط در حد سلام صبح به خیر و تعارف “کیت کت” با هم محاوره داشته باشیم… اما الساندرو (مثل “الکساندرو” تلفظ میشه، فقط “ک” نداره) یه جورایی مسئول منه، من سعی می کنم خیلی بهش گیر ندم، اما ناچارا بعضی وقتها آویزون میشم به لبه صندلیش تا جوابم رو نده ولش نمی کنم :grin:

به جز ما سه تا، توی یه قسمت دیگه از شرکت، بچه های خدمات مشتری هستن که من باهاشون نسبتا رابطه خوبی دارم…کارینا و الیور توی یه قسمت میشینن، کارینا دختر خوبیه، به رغم اون دو تا حلقه ای که از لب پایینیش رد شده و اون نمیچه حلقه روی ابروی بالاییش، اصلا اهل شیطنت و خل بازی نیست! بعضی بعد از ظهر ها یه چیزی می برم با هم می خوریم و اونوقت اون یه عالمه برام حرف میزنه، اصلا هم به روی خودش نمیاره که من بعضی از حرفهاشو نمی فهمم! (اینجا آدم یواش یواش یاد میگیره که هیچ وقت روی ظاهر آدمها در موردشون قضاوت نکنه! :badidea: )

الیور پسر خوش تیپ و باحالیه، یکی از چیزایی که ازش متنفره اینه که موقع آشنایی بهش بگی: “اوه، اسمت الیوره؟! من داستان الیور توئیست رو خیلی دوست دارم!” البته، خداروشکر من اسم الیور رو از کارینا سوال کردم و این جمله در غیاب الیور بر زبان رانده شد! و همانجا کارینا ما رانسبت به عواقب وخیم گفتن این جمله در حضور الیور روشن نمود! :idea:

تیلور یکی از دوستهای خوبم شده، من حدود یک ماه و اندی (یعنی تا موقع گرفتن گواهینامه) وبال گردن این طفلی بودم! چون خونه تیلور هم درست توی خیابونی هست که مجموعه ما توش قرار داره، اون هر روز من رو با ماشینش تا شرکت می رسوند و برمی گردوند… اول هی بهش اصرار کردم که پول بنزینش رو من بدم (اینجا این کار خیلی نرمال هستش… فکر نکنین من شنگول بازی درآوردم!) قبول نکرد… خلاصه دیگه ما هم مجبور شدیم با یک بار دعوت به سینما و دعوت به منزل به صرف ناهار یه جورایی تلافی کنیم…

کیمبرلی، یه دختر موبور و شلوغ و پر انرژی هستش! من تقریبا ۹۰% اوقات نمی فهمم چی میگه! :hypnotized: از بس تند صحبت می کنه و از اصطلاحات عامیانه استفاده می کنه!

یه سری از بچه ها هستن که فعلا همه در طبقه پایین (به قول خودشون غار زیرزمینی!) مستقر هستن… خیلی باهاشون آشنا نیستم، فقط اسمشون رو بلدم و با هم سلام علیک داریم.

نوبت می رسه به رئیس محترم! رئیس بزرگ اسمش وودی هستش، وودی هانت… مرد جاافتاده ای هستش، وقتی از کسی توضیح می خواد به هیچ وجه لبخند نمی زنه! :neutral: اما در بقیه موارد مهربون به نظر میرسه :angel: … خیلی از اینکه من بابت هر کاری ازش اجازه می گیرم خوشش میاد! حتی بابت اجازه گرفتن برای دادن چوب استیک بیف (والا دیگه نمی دونم اینو چطوری ترجمه کنم! از خودم در آوردم!) به کوپی!

گفتم کوپی… کوپی یکی از دوستان خوبمه، همیشه برام دم تکون میده و از وقتی با هم صمیمی تر شدیم (به لطف استریپ های با طعم بیکن!) همیشه نصف وقتشو میاد تو اتاق ما ولو میشه روی زمین و چرت میزنه… یاد گرفته که وقتی من میگم یک… دو… سه (به فارسی) یه چیزی پرت میشه به طرفش که خوردنیه و باید اونو توی هوا بقاپه :drooling: ! یه توپ داره و یه عروسک پنگوئنی که گهگاه میگیره به دهنش و با خودش می بره اینور اونور… بعدش هم ولشون می کنه هر جایی که بخواد، به امون خدا!

یه اتاق کوچیکی هست چسبیده به اتاق تیلور که درش به قسمت کارینا و الیور باز میشه، توش یه قفسه که معمولا توی روز درش بازه و یه خرگوش پشمالوی خاکستری یه گوشه ای پشت کاناپه یا تلویزیون یا کمد قایم شده… اسمش اسناگلز هستش… من خیلی باهاش کاری ندارم چون خیلی ترسو هستش و به هیچ عنوان علاقه ای به ایجاد رابطه مسالمت آمیز نداره!

روبروی در ورودی یه آکواریوم کوچیک هم هست که چند تا ماهی کوچیک رنگی و یک عدد ماهی لجن خوار بزرگ توش زندگی خوب و خوشی با هم دارن…


اما در مورد اصل کار… اینجا توی اکثر شرکتها ساعت حضور و غیاب (مثل اونهایی که ما تو ایران داشتیم) استفاده نمیشه… اصل بر اعتماد و البته نظارت مدیر مافوق هستش، یعنی اینجوری نیستش که جناب مدیر یا معاون خودش ساعت ۱۰ تشریف بیاره شرکت اما کارمندها ساعت ۸ … از نظر من ساعت حضور و غیاب یه جورایی برای جبران کمبود نظارت مدیرهای محترم ساخته شده! حداقل توی شرکت ما اینطوریه که وودی خودش از همون ساعتی که بقیه هم باید بیان میاد توی شرکت …

خود کار هم که جای توضیح نداره… اینجا وقت تلف کردن خیلی معنی نداره… یعنی کسی نیست که شما بخوای وقتت رو باهاش تلف کنی! همه مشغول کار هستن…  اگر هم قرار به وقت تلف کردن باشه همه به طور برنامه ریزی شده این کار رو انجام میدن، مثلا یه روز تولد ارنستینو بود که همه دور هم ناهار و کیک خوردیم، یه روز خانواده وودی (همسر و دو دخترش) با یه عالمه ساندویچ اومدن شرکت و همه دور هم با هم ناهار ساندویچ خوردیم، بعضی روزها که هوا خوبه جماعت میزنن تو خط ورزش و میرن فوتبال … خلاصه اینجوریا… بقیه مواقع همه سرشون تو کار خودشونه، یعنی حتی اگر از کنارشون رد بشی سر بلند نمی کنن تا باهات سلام احوالپرسی کنن…

یک سری از خصوصیات خوب اینجا اینه که: همه موقع کار فقط کار می کنن، مزاحم همدیگه نمیشن، وقتی موقع وقت تلف کردنه همه با هم اینکارو می کنن و اینکه من دیگه کمبود جک و جانور در اطراف خودم احساس نمی کنم! :thumbsup:

همین … این بود انشای من…

 

پ.ن. می خواستم یکمی هم نق بزنم و از خصوصیات منفی بگم، اما دیدم اینکه بخوام مدام به اونها فکر کنم و هی بگم و بگم، فایده ای به حالم نداره… اما فقط اینو از من بشنوین که هیچ گلی بی خار نمیشه… ما هم اینجا با خارهای زیادی دست و پنجه نرم می کنیم که با خارهای از نوع ایرانی فرق می کنن!

پ.ن. بابا به خدا من وقت ندارم! گذشت اون زمونها که از صبح تا شب با خیال راحت می نشستم توی خونه و چایی می خوردم و زندگی می کردم! :coffee: اینه دیگه، فکر کردین آدم می تونه هم کار کنه و کمک خرج زندگی باشه، هم همیشه کدبانو باشه و غذای سالم خونگی درست کنه، هم اینکه هی به هیکل خودش دقت کنه که کجاش داره چاق میشه، هم هر روز بره بیرون پیاده روی و از دیدن طبیعت غش کنه، هم همیشه خونه اش دسته گل باشه، سر و وضعش مرتب باشه، لابد بچه هم بیاره و بهترین مادر دنیا هم بشه؟!؟! نه بابا، ما اینکاره نیستیم! … :notme:

همین مطلبی که عین راحت الحلقوم در عرض ۲ دقیقه خوانده شد و رفت پی کارش، برای اینجانب حدود ۲ روز طول کشید! (البته نه به طور مداوم، اما مستمر!)

PostHeaderIcon مساله گردش به راست در برابر چراغ قرمز!

سلامی چو بوی صبح مه آلود سرد زمستانی!…

البته این سلامه رو از چند وقت پیش براتون نگه داشته بودم، تا یکی دو هفته پیش ما اینجا هر روز لندن داشتیم! هوا از صبح مه بود ظهر یکمی باز میشد بعد دوباره عصر می رفتیم تو مه!!! اما از این هفته هوا حسابی بهاری شده، البته نه خیلی گرم اما آفتابش خیلی چشم آدم رو درمیاره… :cool:

با شادمانی و بشکن زنان خدمتتان عرض می کنیم که ما پس از طی دوره شکنجه مربوط به یادگیری رانندگی نزد همسر محترم، موفق به دریافت گواهینامه موقت رانندگی در عرصه میادین ماشین سواری گردیدیم  :disco: … عجب امتحانی دادیما!!! ممتحن مونده بود من اومدم امتحان بدم یا اومدم یاد بدم! :nerd: بس که این همسر ما مو رو از ماست و حتی پنیر بیرون میکشه و تا یه خطای کوچولو از ما بروز پیدا می کند انگار یه کشف تاریخی انجام داده، با داد و قال و سروصدا ما رو به باد انتقاد می گیرد (بادی که مدتها به وزیدن ادامه میدهد تا ما را به مرحله قهر و قهرکشی برساند!) اینجوری است که ما حتی یه وجب از قوانین اینور اونور نرفتیم و بدون حتی یک نمره منفی قبول شدیم… :razz:


اینجا قوانین رانندگی نسبت به ایران کمی تا کاملا متفاوت است!!!! در ایران همینکه توی سربالایی ماشینت خاموش نکند و تو باموفقیت بتوانی دور دوفرمانه بزنی و پارک دوبل بکنی و … احتمالا قبولی… :wink:

اینجا شما احتمالا ماشینت خاموش نمی کند (چون دنده اتوماتیک است و کلاچی در زیر پای شما وجود ندارد)، اما اگر پای عابرپیاده روی خط عابرپیاده باشد و شما توقف نکنی یا رو خط توقف کنی، به سلامتی رد میشی… :beatup:

اگر به تابلوی استاپ توجه نکنی و قبل از خط توقف نایستین، بازم به سلامتی رد میشی… :beatup:

اگر به حق تقدم ماشینهای دیگه توجه نکنی، بازم ردی… :beatup:

اگر در کنار دوچرخه سوار یا بچه ها سرعت کم نکنی، ردی … :beatup:

اگر به نوشته های روی زمین دقت نکنی، ردی… :beatup:

اگر موقع سبقت یا تعویض لاین از بالای شونه سر نگردونین و نقطه کور رو نگاه نکنین، بازم به سلامتی… آره… :beatup:

خلاصه اینجا باید یه چشمتون جلو رو نگاه کنه، یه چشمتون آینه عقب رو، دو تا چشم آینه های بغل، یه چشم برای خوندن تابلوها، یه چشم برای خوندن علائم روی زمین، ۱۰۰ تا چشم برای دیدن عابر پیاده و دوچرخه سوار و اسکیت سوار و … یه دو سه تا چشم هم برای مشاهده ماشینهای دارای حق تقدم !!! سر جمع میشه حدود ۱۲۰ تا چشم (یه چند تا زاپاس حساب کردم برای مواقعی که چشم های اصلی از کار افتادن… جنس چینیه دیگه، کاریش نمیشه کرد!)

حالا دیگه این پی تی کروزر قرمز خوشگل مامانیه من، حسابی خوشحاله که صاحبش می تونه تنهایی هم سوارش بشه! :drooling:


پ.ن. اوضاع احوال کار و کاسبی خوبه، هی میریم سر کار و بر می گردیم… این دفعه دیگه به تاپیک نمی خوره درباره محل کارم بنویسم! ایشالا دفعه بعد… :grin:

PostHeaderIcon پایان مراسم آش خوری!

من بالاخره توی یه شرکت کوچیک استخدام شدم (البته به صورت موقت، تا ببینن چند مرده حلاجم)، ۲۰ نفر پرسنل داره، یه وب سایت جستجو برای خرید کتاب دارن که معمولا دانشگاهها و فروشگاهها ازش استفاده می کنن… بذارین یکم برم ببینم چی به چیه بعدا میام براتون تعریف می کنم اونجا چه شکلیه و همکارام کیا هستن… شاید یه چند تا عکس هم چسبوندم تنگ دلش… :wink: البته خیلی ها رو میشناسم اینجا که حتی حاضر نیستن بگن شرکتشون کارش چی هست! حالا کار خودشون بماند! … بعضی ها اصولا برای خودشون خیلی کلاس میذارن، ما از اولش بی کلاس بودیم! :cool:

فکر کنم تا چند وقت نتونم خیلی این دور و برا آفتابی بشم، همین الانش هم رئیسم یه سری لینک فرستاده برام که برم مطالعه کنم، باید یه مقدار لباس و تجهیزات جنگی هم خریداری کنم، این تعلیم رانندگی هم شده قوز بالا قوز اما راه فرار نداره! چون همین الانش بخوام با مترو و اتوبوس برم حدود ۱ساعت و نیم تو راهم، اما اگر رانندگی کنم در کمتر از نیم ساعت می رسم، خلاصه الان پس از پایان مراسم آش خوری مشغول مراسم شله زرد خوری هستیم… :silly:

سعی می کنم روزهای شنبه یکشنبه یه سری به اینجا بزنم، جواب کامنتها رو بدم و شاید چیزی هم بنویسم … فعلا راستش مغزم به راه مستقیم نمیاد به هر چی می خوام فکر کنم هی مدام آلارم میده که کلی کار داری پاشو وقتو تلف نکن! :hurryup: ما بریم!

 

 

پ ن ۱ این شکلکها رو درست کردم (یا گند زدم) نمی دونم کدومش رو باید بگم! آخه در کل الان یه لیست بالا بلند از شکلکها برای استفاده حضار وجود داره، اما خب فقط حرف خودش رو می فهمه، یعنی شما اگر بنویسین :D قبول نمی کنه، باید حتما روی عکسش کلیک کنین تا خودش از عبارت تعریف شده اش استفاده کنه… میشه درستش کرد، اما یکمی نیازمند وقت هستش که فعلا مال ما تموم شده باید صبر کنیم با بار بعدی برامون بفرستن… :grin:

پ ن ۲ این کامنت دونی رو هم درست کردم، اما فعلا تلاشم برای باز کردنش به صورت پاپ آپ بی نتیجه مونده، یعنی روش خود وردپرس اینجا جواب نمیده (نمی دونم چرا!) شما که همینطوری تحملش کردین یکمی دیگه هم تحمل کنین من یه وقت آزاد گیرم بیاد…

پ ن ۳ هنوز موفق نشدم گیر این استایل رو روی اینترنت اکسپلورر رفع کنم، هنوز دکمه سرچ توی اکسپلورر ناپیداست… کسی علت رو فهمید بگه، موجود بینوایی از نادانی بدر آید! باور کنین ثواب ۱۰۰ تا حج داره! :angel:

پ ن ۴ تاریخ ها همه به شمسی برگردانده شده و دیگه من خودم نمی فهمم چی رو کِی پست کردم! :evil:

پ ن ۵ استایل رو یکمی تغییر دادم، الان خوندن متنها یکمی راحت تر شده (البته به نظر خودم!)…

پ ن ۶ نظرات و پیشنهادات سازنده و ویرانگر خود را با ما به اشتراک بگذارید!  :pirate: به محض اکتشاف وقت اضافی به آنها خواهیم پرداخت! :thumbsup:

PostHeaderIcon نوش جان نمودن آش کشک خاله…

این چند وقته سرم شلوغ بود… داشتم دنبال کار می گشتم، البته شاید بهتر باشه بگم داشتم به کارهایی که دنبال من می گشتن جواب میدادم!!! هنوز اوضاع بازار کار آمریکا به حال و روز اولش برنگشته، میگن اون موقع ها (یعنی زمانی که هنوز این بحران اقتصادی بچه بوده و سرش به کار خودش بوده) وقتی دنبال کار می گشتی شرکتها سر تو با هم رقابت می کردن و میزدن پای چشم همدیگه! حالا اما اینطوریه که شرکتها سر من و یه عالمه آدم دیگه عین من دارن رقابت می کنن واسه همین بیشتر وقتها پای چشم ما سیاه میشه!


دنبال کار گشتن اینجا مراسم خاص خودش رو داره! اول باید یه رزومه درست کنی در حد پایان نامه ارشد، اولش با انشاء سلیس انگلیسی خودت رو معرفی کنی، از سوایق درخشان و گذشته خاطره انگیزت در شرکتهای قبلی صحبت کنی، یه لیست تا حد امکان بلند بالا از تخصص ها و قابلیتهای آچار فرانسه ای خودت بنویسی و بعدش هم یه لیست فینقیلی از دوره های تحصیلی و آموزشی گذرانده شده (خدایی اگر رفتین دانشگاه آزاد اسلامی تنها به ذکر دانشگاه آزاد اکتفا کنین، چون بقیه اش باعث میشه فکر کنن شما موجود عجیب و غریبی هستین!)… خب، این میشه پلان اصلی رزومه … چقدر گفتنش راحته! مگه نه؟!  :wink:


خلاصه، بعد بسته به نوع تخصصتون دنبال اون محل هایی می گردین که کاریابها توش لونه دارن، برای رشته های کامپیوتری دو تا سایت هستن که بقیه رو ریز میبینن: Dice , Monster … رزومه تون رو میذارین اونجا و تا حد امکان هم تمام اطلاعات مربوط به پروفایلتون رو تکمیل می کنین! اطلاعات تماس فراموش نشود!

یه سری از سایتها هم هستن که خیلی بده اگر شما به عنوان یه آدم متخصص(!) توشون ثبت نام نکرده باشین! LinkedIn یکی از مهمترینهاشونه… یواش یواش هم سعی کنین افراد مختلف رو بفریبین که به شبکه کاربری تون بپیوندن! اگر بتونین ازشون “توصیه نامه” بگیرین که دیگه نور علی نوره!

یه سری از سایتها هم که نخود لوبیای همه جا هستن:  FaceBook , Twitter , … اگر تو اینها عضو هستین می تونین توی پروفایلهای بالا بهشون لینک بدین، نخواستین هم اصلا مهم نیست، چه معنی داره که این کاریابهای فضول بیان تو فیس بوک شما چشم چرونی کنن؟! :raiseeyebrow:

خب دیگه الان نوبت شماست که خودتون رو نشون بدین، یعنی این که آستیناتون رو تا نزدیکهای یقه پیراهن بالا بزنین و مشغول گشتن و دید و بازدید از آگهی های مختلف کاری بشوید… جاهای مختلفی برای این منظور وجود داره: یک سری از سایتها که کارشون نشون دادن رزومه شما به کاریابها و برعکس نشون دادن فرصتهای شغلی به شماست، نمونه هاش هم Dice , Monster , HotJobs Yahoo … یه سری از سایتها هم هستن مثل نیازمندیهای همشهری خودمون که معمولا آگهی ها رو از کاربرها و از هر نوعی که باشه جمع می کنن و بعد توی دسته بندی های خودشون نشون میدن، بزرگترین و مهمترین نمونه اینها در اینجا CraigsList هستش که یه بخش هم برای آگهی های استخدام و اینها داره … یه سری دیگه از سایتها هم هستن که در واقع آگهی ها رو از هر جا که گیر بیارن قاپ میزنن و میارن توی خودشون نشون میدن! یه جورایی اینجور سایتها این مزیت رو دارن که حتی از سایتهایی که شما نمیشناسین هم آگهی ها رو جمع می کنن و خوبیش اینه که بی رودربایستی میگن که هر آگهی رو از کجا کش رفتن، بهترین نمونه اینها رو هم  میشه CareerBuilder دونست … یه نوع دیگه از سایتها هم عبارتند از سایتهای مربوط به کاریابهای معروف و پرمشغله CyberCoders , Volt Workforce Solution , Robert Half Technology و یه عالمه دیگه که حال آدم بعد از مدتی ازشون … گلاب به روتون!


خلاصه شما یکی از این مکانها رو برای گشت زنی انتخاب می کنین، اگر آگهی خوبی به چشمتون خورد قبل از حمله یک نفس عمیق می کشید، بعد یه متن نامه کوتاه آماده می کنین، مبنی بر اینکه: سلام، بنده نسبت به فلان آگهی شما در مورد نیاز به یک عدد آچار فرانسه علاقه مندم. بنده مدت چند سال شغل آچار فرانسه داشته ام و آمادگی خود را برای همکاری اعلام می کنم. لطفا رزومه بنده که به این پیام الحاق گردیده است ملاحظه فرمائید. با تشکر و احترامات فائقه، آچار فرانسه… بعد از نوشتن این متن که به آن Cover Letter می گویند شما آماده انجام عملیات “درخواست” یا همون Apply هستید. (اون متن رو یه جا دخیره کنین بعدا انقدر به دردتون می خوره که نگو!) خب حالا ۲ تا راه اصلی داره برای اپلای کردن: یا طرف از یه سایت عیالوار برای فرستادن آگهیش استفاده کرده که شما بالاخره یه دکمه گنده Apply توی یه جای صفحه پیدا می کنین و بعد از ضمیمه کردن رزومه و چسباندن کاور لتر موفق میشین عملیات اپلای رو با موفقیت انجام بدین. یا اینکه طرف از یه سایتی استفاده کرده که به صورت تخصصی برای مراودات بین دو طرف متخاصم کاریاب و کارجو ساخته نشده، بنابراین حتما خود فرد آگهی دهنده در جایی از متن آگهی راه تماس را ذکر کرده، یا اینکه سایت یه راه پیش فرض برای تماس با فرد موردنظر در اختیار شما می گذارد، در غیر اینصورت  می تونین از تکنولوژی ارسال پیام با دود سرخپوستی برای تماس با فرد مزبوراستفاده کنید (به هر حال یادتون نره که رزومه و کاورلتر رو ضمیمه پیغامتون کنین، حتی در تکنولوژی سرخپوستی!) :razz: .


به زودی موقعیت شما توسط کاریابها شناسایی شده و شما به یک عدد تلفنچی تغییر کاربری می دهید. خیلی دوست دارم بشینم یه دل سیر از این کنفرانسهای تلفنی براتون درددل کنم، اما خب می دونین یه جورایی آش کشک خاله رو حتی اگر توی ظرف محتوی شعله زرد هم جلوی ما بذارن باید بخوریم دیگه… چاره ای نیست… مکالمه پشت تلفن با یه آدم خارجی بماند، این آدم هندی یا چینی (با لهجه عمیقا متحول کننده) باشد بماند، اعتماد به نفسش متناسب با سرعت بلغور کردن لغات نامفهموم، بالا باشد بماند، … ولش کنین… کجا بودیم؟!

آهان، خب ببینین مراحل کار اینجا اینجوریه: اول تلفن (صحبت با کاریاب یا مسئول منابع انسانی شرکت مورد آگهی) دوم تلفن (مصاحبه تلفنی با فرد مصاحبه کننده متخصص در شرکت مورد آگهی) سوم حضوری (مصاحبه حضوری در شرکت مورد آگهی) چهارم (خدا قبول کنه) استخدام در شرکت مورد آگهی!!!

حالا البته ممکنه بعضی وقتها این شرایط عوض بشه و مثلا مراحلی اضافه بشه یا کم بشه… اما نکته مهم اینه که تقریبا از هر ۱۰ مصاحبه تلفنی در مرحله اول، یک باردرب ورودی به مرحله دوم باز می شود (یعنی منجر به مصاحبه تلفنی با فرد متخصص می شود) و تقریبا همین نسبت در مورد مراحل بعدی هم وجود دارد…


 

خلاصه بخوام موضوع رو جمع کنم:

اول نتیجه میگیریم که در آمریکا حرف اول را کاریابها میزنند نه پارتی ها …

دوم نتیجه میگیریم که این هندی ها و چینی ها به این خاطر در اینجا کار بیشتری می یبند که زبان این کاریابها را بیشتر می فهمند…

سوم نظرتون چیه که بریم یه چایی بریزیم بیاریم با تک تک بخوریم بعدش هم بشینیم سر یاد گرفتن کیک پی اچ پی خودمون؟! :grin:

 


پ.ن. بابت اینکه هنوز وبلایتم رو این شکلی تحمل می کنین شرمنده ام!

جست‌وجو
پیوندها
Tweeter
  • monolus

    ': (20 سال پیش)




وردپرس فارسی

website security